یه شب و روز بودند با هم ازدواج کرده بودند. بعد می خواستن برن کلاه بخرن با هم دعواشون شد. شبه آقا بود روزه خانم. شب و روز رفته بودن مشهد سردشون شده بود. ستاره وقتی شب اومد گفت: چرا دعوا می کنید؟ خوب دو تاتون کلاه بخرید. کاپشن بخرید. یه کاپشن کلاه دار. خانم روزه می گفت  من کاپشن کلاه دار می خوام. شبه می گفت: من از تو سرد ترم من می خوام. آقا درخته گفت: کفش زمستونه. کفش زمستونه. ولی دوباره روز و شب دعواشون شد. وقتی شب شد آقا شبه رفت تو آسمون و. خانم روزه رفت یه جایی قایم شد. صبح آقا شبه اومد گفت بیا بریم بیرون گردش. خانم روزه گفت من اول می رم. آقا شبه گفت من اول میرم. ستاره گفت: وای سرم رو بردید. همه اش با هم دعوا می کنید. ولی آخر شب و روز با هم خوب شدند. رفتن مغازه ی قاشق فروشی که قاشق بخرن و با هم شام بخورن. اینطوری بود که شب و روز عاشق هم شدند!

 

محمد پویا اسد سنگابی ۵ ساله از شیراز ()

  مجله ی ادبیات مدرن برای کودکان ۳ تا ۱۰۰ ساله ی ایران:عروسک سخنگو