تبليغاتX
مریم ها و یاکریم ها می دانند...
[ English/فارسی]

مریم ها و یاکریم ها می دانند...

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...

 

اگر مورچه بودی؟!

ـ حتما از صبح کله ی سحر تا بوق سگ دنبال یک تکه نان این در و آن در می زدم و تا آخر عمر کارگر بی مدعایی باقی می ماندم.

ـ احتمالا فوری مرا فوت می کردند سربازی و تا آخرش هی پا می کوبیدم و پست می دادم و نگهبانی می دادم.

ـ با پخش اولین امواج جنس مخالف شاخک هایم تیز می شد و هی عاشق می شدم و هی فارغ و هی...

ـ بعید نبود عاشق ملکه بشوم و بعد به خاطر اختلاف طبقاتی موجود و تفاوت بیش از حد خانواده ی من و خانواده ی ملکه جان سرزنش می شدم به خاطر این عشق احمقانه و برو کشکت را بساب می شدم.

ـ نمی ماندم توی آن سوراخ زپرتی و مهاجرت می کردم به خانه ی انطرف تر و اگرچه با ترس و لرز ولی دنبال آسایش نسبی آنجا می گشتم.

ـ بلافاصله زیر پای کسی له می شدم!

ـ شاعر می شدم و روی فرکانس های شاخک هایم اشعاری در حمایت از جامعه کارگر و مظلومیتشان و دفاع از حقوقشان و به علاوه گه گاهی عاشقانه هایی برای مورچه خانم معشوقه می فرستادم و بعد به خاطر این فعالیت های سیاسی می افتادم زندان و و بعد که آزاد می شدم مورچه خانم معشوقه را با مورچه ی پولداری زوج می دیدم و بعد طی تصمیمی، در نهایت پوچی و سرخوردگی از جامعه و عشق با مقداری حشره کش اقدام به خود کشی می کردم...


۱. مورچه ها مگه شعر می گن برو بابا!

ـ خودت برو بابا مورچه نبودی که بدونی چه شعرایی می گن...

۲. آفا خانم پایت را از روی دلم بردار. دست روی دلم هم نگذار...

۳. معنای مردونگی رو هم فهمیدیم... بعد غمبادمان بیشتر شد!

۴. درخت منتظر ساعت بهار شدن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 4:13  توسط می سم فروتن  | 

 

چطور دلم برای خودم تنگ شود وقتی هنوز هم که هنوز نیست پیدایش نکردم. از کدام طرف بروم تا به او برسم. از کدام راه رفته یا برگشته زنگ کدام خانه را بزنم که باز شود دلم به روی او. کدام شماره را جواب دهم به کدام شماره زنگ بزنم که کمی از دلتنگی های بر باد رفته ی از یاد نرفته ی حالا را تقسیم کنم میان خودم و خودم...


به این تنهایی مضحک خودم هم می خندم چه برسد به خودم. . .

خیلی وقت است سیگار انگشتانم را، دود سینه ام را و . . . دلم را می سوزاند( یا همه چیز است یا هیچ چیز این سه نقطه)

مزخرف است، تا بیایی بفهمی، رفته ای و نفهمیدی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:28  توسط می سم فروتن  | 

 

شما

اگر می خواهید شریک اندوه ما

باشید

پارسیان چون از اندوه

بیگانه شدند

تسلیم یاران شدند

وداع است

نام دوست صبر است

و مرگ گل سرخ است

این توان ما در باران است

که رنگ غروب ندارد

و صبح دیر صبح می شود

 

احمدرضا احمدی

…………………………………………….

ما

به

حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد…

عادت داریم…

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1.تنهایم من! بر تلی از خاکستر

2. اهمیت را هم در این چند روز فهمیدم که مهم چیست و کیست که من نیستم

3. سعی می کنم پاک کنم پاک پاک پاک پا… که؟

 ۴. یعنی چه اتفاقی قرار است بیفتم که نیفتاده... بیشتر از این کجا بیفتم که نگویند نمرده....

 ۰. خرم آن روز که یا دیده ی گریان بروم / معرفت نیست در این قوم خدایا مددی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:46  توسط می سم فروتن  | 

 

روی خرده شیشه ها راه می روم. روی خرده شیشه ها زمین می خورم. روی خرده شیشه ها بلند می شوم. روی خرده شیشه ها راه می روم. روی خرده شیشه ها روی انگشتان پاهایم راه می روم. پنجره ماه ندارد. انتظار ندارد. کسی که از پائینش سوت بزند ندارد. کسی که از پائینش سلام کند ندارد. اتاق پنجره ای که بشود پائین را نگاه کنی ندارد. اتاق پنجره ی میله دار دارد. اتاق پنجره ندارد. روی خرده شیشه ها می نشینم. کتاب را باز می کنم. نمی خوانم. خوابم نمی برد. روی خرده شیشه ها می خوابم... خرده شیشه ها به خوابم می آیند. کابوس می بینم. خرده شیشه ها همه جا را گرفته اند. بیدار نمی شوم. خرده شیشه ها به قلبم رسیده اند. هر شب درد می کند حالا. بیدار نمی شوم. خرده شیشه ها توی قلبم انگار راه می روند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"همدست خودم"

دیگر هیچ چیز خوشنودم نمی کند.

باید آیا با شکوفه‌ی بادامی
لباس استعاره‌ای بر تن کنم؟
با یک افکت نور
نحو زبان را مصلوب کنم؟
برای این چیزهای اضافی
چه کسی سرش را به درد می‌آورد؟

با کلماتی که آن‌جا هستند
(کلمات پایین‌ترین طبقات)
بصیرتی  به دست آورده‌ام

گرسنگی
خفت
اشک
و تاریکی

هق‌هقی تصفیه ناشده
نا امیدی
(که هنوز مایوسم از ناامیدی)
از فلاکت همه جایی
بیماری
هزینه‌ی زندگی
که استطاعتش را دارم.

جز از خویش 

از متن چشم پوشی نخواهم کرد.                     
دیگران درک می کنند
خدا می‌داند
که چطور به آن‌ها با کلمات یاری کند

من هم‌دست خودم نیستم.

اینگه برگ باخمن - ترجمه ی محسن عمادی

 

 

 

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پایان نامه:

۱.چقدر همه جا خرده شیشه ریخته، چقدر همه چیز خرده شیشه است، چقدر همه کس خرده شیشه اند

آقا! خانم! جارو ندارید؟!

۲. کی قرار است بیایی کلمه؟! دارم خفه تر می شوم لطفا نسوزان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:47  توسط می سم فروتن  | 

 

همه ی بوهای پخش شده توی هوا متعفن به مشام می رسید و من قبل از اینکه بینی ام را بخارانم سیگاری گیراندم تا توی تلخی آن غرق شوم تا تعفن رها شده توی هوا. ماشینی دست بلند شده ی من را دید و گفتم: " ارگ!" گفت:"نه" شاید راست می گفت! گوشه ی خیابان را گرفتم و توی خاک و خل های هنوز باقی مانده راه افتادم به سمت ارگ. خیابان بازار را که بستند همیشه برای رفتن به ارگ باید دور سر خودم می جرخیدم آنهم پیاده. بی خیال اینکه دارم توی شهر آبا و اجدادی ام سیگار می کشم و باید ترس رصد شدن توسط فامیل و آشنا ها را داشته باشم خیابان سپاه را پائین می رفتم و هی غرق می شدم توی رد پاهایی که از گذشته روی پیاده روی  خاک گرفته اش بود. انگار آوازی میشنیدم از در و دیوار و رد غم همایونی آواز همینطور مسیرم را عوض کرد...

گفتم: " شما خواهر زنده یاد بسطامی هستید؟!" گفت:" بفرمائید داخل". بوی بهار نارنج توی باغچه از همان دم در پیچید توی مشامم و تا توی ایوان همینطور چشم بسته بو کشیدم و ... گفتم: " دوستشون داشتم و دارم. خیلی. خیلی بزرگ بودن نه فقط به خاطر صداشون به خاطر زندگی مردونه شون. " گفت:" شما لطف دارید. ایرج واقعا همینطور بود که گفتید. همیشه اینجا سر می زد حتی وقتی خارج کنسرت داشت بلافاصله بعد از  برگشتنش خسته و کوفته..."  بغضی راه حرفش را بست و رفت ضبط را روشن کرد. دوست داشتم توی همایون صدایش که توی خانه ای که از کودکی در آن نفس کشید و زد زیر آواز و بزرگ شد گریه کنم. ولی به جای گریه بغضم را خوردم و گفتم:" چه عطر شامه نوازی تو خونه تون پخشه! آدم دوست داره همش عمیق عمیق نفس بکشه." خندید و گفت:" نارنج کار ایرجه. چند سال پیش قلمه زد. فکر نمی کردم با سرمای امسال بهار* بده ."

گفتم:" نارنجی که به دست خودش قلمه خورده با صدای خودش هم بهار می ده و کاری به سرمای سخت امسال نداره". توی باغچه را با نگاهم گشتم و گلهای رنگ و وارنگش را خوب به چشمم کشیدم. انگار گلخانه ای توی هلند... هلند آری هلند نشانه ی  خاطره ی نرفتن و رفتنش بود. همان کنسرتی که قرار بود با پرواز آن هفته برود که نرفت. که آمد سری بزند و بعد برود که رفت...

خانم بسطامی چای گذاشته بود جلوی من و داشت میوه می آورد و فهمیده بود که من توی افکارم غرقم انگار و حرفی نزده بود. گفتم:" ممنون راضی به زحمت نیستم" گفت:" چه زحمتی. نمی دونین چقدر خوشحال شدم... ایرج همیشه می گفت من خاک پای مردمم و منم خواهرشم دیگه." لبخندی آمیخته با غم زد و ادامه داد:" منم خاک پای دوستدارانشم." ...

خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا... اینقدر توی صداقت و صفای این حرف ماندم که حرفی که بخواهد جواب این تواضع را بدهد روی زبان وامانده ام نیامد و فقط گفتم:" پاکبازی شیوه ی مردان مرد روزگار..." و ایرج داشت بلند بلند می خواند حالا:" گذشت بی کاروان کولی..." 

کوچه های حالا تاریک شده ی خیابان سپاه را با سیگارم روشن کردم ولی نه به خاطر بوی بد همه چیز که حالا انگار می توانستم بوها را تفکیک کنم و خوب هایش را سوا کنم برای مشامم.  سکوت بود و صدای قدم های من...

خندیدم و گفتم:" تنها صداست که می ماند...." شاید راست گفتم.

  ------------------------------------------------------------

 * بهار همان شکوفه است.

پایان نامه:

دلم بو می خواهد و بهار نارنج می خواهد و بو و بهار نارنج و ...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 6:12  توسط می سم فروتن  | 

 

نمی دونم چرا ولی می شنوم همش...

اگه خواستید بشنوید و بشنوید

...

* نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

* لحنی شبیه مریمی های پرپر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 4:9  توسط می سم فروتن 

 

"...ان الانسان لفی خسر..."

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 4:8  توسط می سم فروتن  | 

 

*زندگی شاید  خیابان بلندی است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

*زندگی شاید زنبیل بلندی است که هر روز خیابانی با زنی از آن میگذرد

*زندگی شاید  زن بلندی است که هر روز خیابانی با زنبیلی از آن می گذرد

* زندگی شاید زنی ست که بیل دارد و هر روز از خیابان زنبیل آباد می گذرد...

*زندگی شاید هر روز از خیابان می گذرد مثل زنی که زنبیل ندارد و میوه هایش را زیر پیراهنش پنهان کرده

* زندگی شاید خیابانی است که از زنان بی زنبیلی پر شده که فرزندانشان را از ماها تکدی می کنند

* زندگی هر چه که باشد در این خیابان بلند یک سیگار بیشتر طول نمی کشد و بعد له می شود زیر پای زمان...

................................................................................................................................

پایان نامه:

کاش آخرین لبخندتو به زندگی از پشت اون جیپ دیده بودم که به خیابون برخورد و ...

فقط دوستت دارم فروغ همین...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:4  توسط می سم فروتن  | 

 

-: یه لبخند رضایت هم بزن اینجوری

ـ: ایشالا رو اعلامیم می زنم.

...

بیاید تهمت نیهیلیستی و فرار و پوچی و هر کوفت دیگه ای خواستید بچسبونید.. ولی هیچ کدوم از اینا نیست فقط عقده ای ام عقده ی یه لبخند دارم از سر رضایت....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 2:11  توسط می سم فروتن  | 

 

از چپ و راستم خبر ندارم. پیش رویم انگار خالی ست. اما به پشت سرم مشکوکم! پشت سرم درد می کند. تقریبا که... همیشه درد می کند و شک از همینجا آمد و از این رو که به زمره ی شکاکین نپیوندم، پشت سرم را که انگار از هجوم افکاری ثقیل درد گرفته به همان چپ و راستم می بندم بلکه کلا به هیچم...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 3:2  توسط می سم فروتن  | 

 

از بچگی به من گفته بودند:

"گوسفند! لای گرگا نرو!"

و من آن قدر گوسفند نبودم که باور کنم گرگ "هار"ا ... و من آن قدر ساده بودم و باور نکردم که...!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 4:30  توسط می سم فروتن  | 

ـ چرا صورتتو اتونمی کشی؟!!! چروک مده بچه؟!!!
ـنه! من یه چیزیم میشه مامان، بابا، دوستان، دور و بریا، غیر دور و بریا، آدمای دیگه، دنیا، خداااااااااااا


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:41  توسط می سم فروتن  | 

"بخواب. دنیا ارزش دیدن ندارد..." از فکر اینکه این قاب خنده دار را که هم از خنده خیس می شود و هم از گریه روزی به دیوار خواهند زد و فاتحه خواهند خواند می خندم آنقدر که اشکم در بیاید و ... خوابم بپرد و...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 1:19  توسط می سم فروتن  | 

آن اوایل خوب من نبودم. آنها پیچیده بودند توی کوچه و همانجا در زده بودند و صاحبخانه که بیدار شده بود بی تفاوت تر از آنها بود و فقط یک اتاق داده بود به آنها تا سیگار بکشند و بخوابند و صبح بروند. یادم می آید من همان روزها هم خیلی خسته و کسل بودم و به خاطر همین هم نبودم. از این ها که بگذریم فردا صبح که بیدار شده بودند صاحبخانه متفاوت شده بود و حیاط را جارو زده بود و به گل ها آب داده بود و برای آنها صبحانه گذاشته بود. ولی آنها در را بسته بودند و رفته بودند زیر کاج کج پارک خندیده بودند. تا آنجا که من یادم می آید اولی حساس بود و دومی جسور بود و سومی بی تفاوت و چهارمی هی فکر می کرد و پنجمی افسرده بود و ... کلا هیچ کدامشان به هم نمی خوردند. انگار دست کرده باشی توی یک کیسه ی شانسی و چند تا آدامس آمده باشد تو دستت با طعم و رنگ های مختلف و از هر کدام هم بخوری خوردی و هیچ کدام هم تمام نمی شدند مگر اینکه خودش بخواهد و این هم حرفی بود برای خودش. تازه داشت یادم می آمد که با آنها کنار بیایم که یکی شان رفته بود این طرف و آنطرف و بقیه هم رفته بودند آنطرف و اینطرف و من هم ناچار بالا آورده بودم و آنها خندیده بودند که ریش ندارم و ... من هم گریه کرده بودم و مثل بچه ها دوان دوان پیچیده بودم توی کوچه و از بالای در رفته بودم توی خانه و دور از چشم صاحبخانه رفته بودم لای گلهای باغچه و خودم را یک کاکتوس جا زده بودم که از آن سر دنیا آمده بود مثلا... صاحبخانه هم نفهمیده بود و من هر روز کمی از سهم بقیه ی گل ها را خورده بودم و هی بالا آورده بودم و گل ها فکر کرده بودند من دستگاه تولید کود هستم و هی بالا آورده های من را خورده بودند و لپشان گل انداخته بود... بعد آنها پیچیده بودند توی کوچه و در زده بودند و تمام گل ها را خریده بودند و از کاکتوس بدشان آمده بود و تشنه و گشنه آن را انداخته بودند توی پیاده رو که هر روز زیر پای آنها له شده بود و چون خار داشت پای آن ها را هم اذیت کرده بود و چند تا فحش آبدار هم خورده بود و بالا آورده بود... بعد... بعد کاکتوس قصه ی ما به سر رسید، کلاغه روی اون کاج کج واسه بچه هاش تعریف کرد و بچه هاش بالا آورده بودن  رو سر اونا...

.................................................................................................................

۱. آنها همان این ها هستند و من آنهایم و اینهایم و هیچ کس دیگری نیست. مطمئن باشید خودم هستم و خودم نه کس دیگری...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 3:29  توسط می سم فروتن  | 

خوش به حال تو که حداقل می تونی دنبال ستاره ات بگردی تو آسمون. خوش به حال تو که بوی کله پاچه ی این خیابونا برات آشناست. خوش به حال تو که میری مدرسه. خوش به حال تو که دانشجویی. خوش به حال تو که سربازی. خوش به حال تو که می تونی سه وعده غذا بخوری. خوش به حال تو که شبا خوابت می بره. خوش به حال تو که بعد از تموم کردن شعرت از خودت راضی هستی. خوش به حال تو که سیگار نمی کشی. خوش به حال تو که سیگار می کشی و برات زهر مار نشده هنوز. خوش به حال تو که ترک کردی. خوش به حال تو که معلمی و درس می دی. خوش به حال تو که استادی و یاد می دی. خوش به حال که تو عضو یه گروه هستی تا تنها نباشی. خوش به حال تو که با تنهاییت حال می کنی. خوش به حال تو که مامان و بابات دعوات می کنن. خوش به حال تو که مامان بابات نوازشت می کنن. خوش به حال تو که وقتی میری عزاداری بعدش با خودت حال می کنی که... خوش به حال که وقتی می خوای کتاب بخونی یه چیزی که معلوم نیست چیه پست نمی زنه. خوش به حال تو که روشنفکری. خوش به حال تو که خاموش فکری. خوش به حال تو که وقتی میای تو خیابون با دیدن عشوه های این دخترا حالت خراب نمی شه. خوش به حال تو که وقتی میایی تو خیابون با دیدن عشوه های این دخترا حالت خراب می شه. خوش به حال تو که از فلان پسر شماره می گیری. خوش به حال تو که از فلان پسر شماره نمی گیری. خوش به حال تو که هر وقت خواستی با یکم پس و پیش می تونی بغضتو تبدیل به گریه کنی. خوش به حال تو که اصلا گریه نمی کنی. خوش به حال تو که بهت نمیگن: مرده... مرده ی متحرک... که هیچ وقت حس گیر کردن وسط خیلی چیزا رو نداری... حس میانه گی نداری... اینکه یه ذره می فهمی و کاش یا اصلا از بیخ نمی فهمیدی و نفهم بودی یا عقل کل... اینکه... خسته شدم وگرنه تا نمی دانم چه وقت رو کیبوردم استفراغ می کردم...

................................................................................................

پایان نامه:

۱. این پست از اون دست پستایی که اسمش چس ناله اس...

۲. چرا همش دارم ادا در میارم...

۳. کاشکی یه کمی هم من می فهمیدم...

۴. می دونم حال خیلیا به هم می خوره اما... کاشکی ارزش حال به هم زدن هم داشتم...

۵. می خوام عین بچه ها گریه کنم. عین بچه های ۵ ساله ... می خوام گریه کنم و یه عده به ریشم بخندن و مسخرم کنن اما...

 ۶. کس ندانست که من می سوزم

سوختن، هیچ نگفتن هنر است.................. خیلیا فکر می کنن من خیلی بی هنرم! و نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و ... شاید. ولی خودم یه حس دیگه دارم مخصوصا تو این سال جاری رو به اتمام حس می کنم خیلی جاها هنر به خرج دادم... به هر حال این چس ناله ها هم گفتن از کل است که همه داریم ... محض نترکیدن که از ناپایداری هاست شاید...

 ۷. کلمات آمده اند و رفته اند... دوست داشتم روی کاغذ حرفی از سر شجاعت بزنم... دیگر حرفی برای گفتن نیست... فقط انتظار. هر کس به تنهایی با آن رو به رو می شود... آه، زمانی جوان بودم. آن قدر جوان که باور نمی کنید... ( تیکه تیکه از بوکوفسکی)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 3:10  توسط می سم فروتن  | 

 

... در را باز می کنی و پله ها را می آیی پائین و لباس هایت را عوض می کنی و می روی بالا یک لقمه  می خوری و می آیی پائین و بالا می آوری و می نشینی پای سه تار و می روی پشت کامپیوتر و از پشت کامپیوتر بلند می شوی و شعر می خوانی و شاید هم بگویی و می روی رختخواب و از خواب بلند می شوی و می روی بالا و یه لقمه می خوری و می آئیی پائین و بالا می آوری و لباس هایت را عوض می کنی و و در را باز می کنی و به پیاده رو می روی و سیگار می کشی و  از پیاده رو بر می گردی و در را باز می کنی و ...

.....................................................................................................................

پایان نامه:

۱. استفراغ عصبی نکرده بودیم که کردیم...

۲.چقدر دوست دارم غرق شوم توی خیالم و شعر واژه به واژه مرا بالا بیاورد...

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:27  توسط می سم فروتن  | 

 

... در را باز می کنی و پله ها را می آیی پائین و لباس هایت را عوض می کنی و می روی بالا یک لقمه  می خوری و می آیی پائین و بالا می آوری و می نشینی پای سه تار و می روی پشت کامپیوتر و از پشت کامپیوتر بلند می شوی و شعر می خوانی و شاید هم بگویی و می روی رختخواب و از خواب بلند می شوی و می روی بالا و یه لقمه می خوری و می آئیی پائین و بالا می آوری و لباس هایت را عوض می کنی و و در را باز می کنی و به پیاده رو می روی و سیگار می کشی و  از پیاده رو بر می گردی و در را باز می کنی و ...

.....................................................................................................................

پایان نامه:

۱. استفراغ عصبی نکرده بودیم که کردیم...

۲.چقدر دوست دارم غرق شوم توی خیالم و شعر واژه به واژه مرا بالا بیاورد...

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:27  توسط می سم فروتن  | 

 

بوم بوم بوم بوم بوم، بم بم بم بم بم، ... جیییییییییییییییغ، بووووووووووووووووووووووووووووق....

تپش قلب داشتی که داشتی، تمام کردنت چه بود؟!

ای ماه به شهر مرده مهتاب بریز...

بم بر بوم...

در دی ماه همه از همه چه جوری ترند؟!

 ۵شنبه ۵دی ۵سال بعدش شده... قشنگ شده هاااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 8:44  توسط  

 

عروسی تمام شده بود و مهمان ها داشتند می رفتند. من هم نمی د انستم چکار باید بکنم. از همان شب دلتنگی آمده بود سراغم که باید برمی گشتیم قم. لب باغچه نشسته بودم. آمدی دست انداختی دور گردنم. من هم دست انداختم دور گردنت، خاک ها را کنار زدم، روی صورتت خون بود و لبخند که هیچ وقت پاک نشدند. انگار داشتی به من می خندیدی...

فردا امتحان داشتم. بی جهت انگار عصبی بودم. زدم بیرون از اتاق. همه بی جهت انگار عصبی بودند. تلفن زنگ زد. گفتند ارگ خراب شد...

آمدی دست انداختی دور گردنم. من را بردی پیش دایی و زن دایی و پسر دایی ها و دختر دایی ها و عمو و زن عمو و زهرا کوچولوی عروسک و ... با من حرف می زدی و من ذوق کرده بودم اما گله می کردم که چرا دیر به دیر سراغم می آیی... بیدار که شدم گفتند: ترسیدیم. عرق کرده بودی. نفس نداشتی...

راه افتاده بودم. نه گریه می کردم نه خنده. بهت بود. چیزی خاطره ها را خراب کرده بود... خشت خشت خانه هایی را خندیده بودیم تویشان یا سر گذاشته بودیم روی شانه های همدیگر و گریه کرده بودیم... از خانه ی پدر بزرگ تا خانه ی شما راهی نبود اما من انگار هجده سال گذشت تا به خانه ی شما برسم... باد آمده بود و باغچه ی خانه تان را برده بود که دیروزش گلباران بود با دست های تو و امروز سنگ باران... رفتم و گلی گذاشتم روی باغچه و فاتحه ای خواندم...

تو خواب دیده بودی انگار که کسی می آید و تو را با خودش می برد تا آن بالاها و بیشتر لبخند می زدی وقتی برایم تعریف می کردی و من بیشتر مبهوتت می شدم... محمد حسین می گفت بهت برم داشته بود و کاری نمی توانستم بکنم. عبدالرضا کمک می خواست و من ناتوان... هنوز خورشید نیامده بود که گفت: داداش بابا اومده ما داریم باهاش می ریم مگه نمیای تو؟!!! بیا بریم...

تو خواب دیده بودی که کسی می آید و ... و برایم تعریف می کردی می خندیدی ولی من هنوز گریه می کنم...

رفتی. رفتید. رفتند. و این نخل توی بهشت زهرا که صاف ایستاده بود نه شکست نه افتاد. خم شده می بینی شاید از رفتنتان پیر شده شاید یه احترامتان خم...

یک کوه ساختند که سنگ ها و صخره هایش شاید پله های پاگرد خانه ی شما یا آنهاست... شاید قله اش آجرهای اتاق تو باشد محمد علی...

زهرا کوچولوی عروسک که هنوز می سم می سم گفتن ها و شیرین زبونی هاش تو گوشمه...

................................................................................................................................

پابان نامه:

۱. کوهی که گفتم را توی بهشت زهرای بم ساختند با آوار خانه های شهر...

۲. آن نخل را هم برای توسعه ی بهشت زهرای بم پارسال از جایش کندند.. دلم سوخت...

۳.چهلم ابوالفضل هم مصادف است با ۵ دی!!!

۴.گور شد گهواره آری بنگرید اینک زمین را

این دهان وا کرده، غرّان اژدهای خشمگین را

قریه خواب و کوه بیدار است و هنگام شبیخون

تا بکوبد بر بساطش صخره های خشم و کین را

مرگ من یا توست. آنک! آن ستون آن سقف بی شک

کاین چنین از ظلمت شب بهره می گیرد کمین را

مادری آنک به سجده در نماز وحشت خود

خسته می ساید به خاک کودکان خود جبین را

دخترک خاموش بهتش برده از تنهایی خود

می کشد بر چشم های بی نگاهش آستین را

نو عروسی خیره با آفاق خون آلوده در چنگ

می فشارد جامه ی خونین خفت نازنین را

دیگری سر می دهد غم ناله ی شکر و شکایت:

تا کجا می آزمایی ای خدا این سرزمین را؟!

کودکان از خواب این افسانه بیداری ندارند

با که خواهد گفت مادر قصه های دلنشین را؟!

از تما قریه یک تن مانده و دیگر کسی نیست

تا کشد دست تسلی بر سر آن تنها ترین را

مرده چوپان و نی اش افتاده خون آلود جایی

خسته در وی می نوازد، باد آهنگی حزین را ( حسین منزوی)

۵. ببخشید اگر...

۶. ۵ سال است که ۵ دی یک جوری می آید . می رود و ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:24  توسط   | 

 

آهای در چرا باز نمی شوی؟!!! آهای خر...

چرا نمی ترکی؟!!! گندت بزنن...اه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 1:37  توسط  

 

نشسته ای روی خانه ات یا نیمکت های پارک دورشهر یا هر سقف دار و بی سقف دیگری و مبادله همچنان ادامه دارد از دلت به ذهنت از ذهنت به دلت....

دست می کنی توی جیبت و پاکت سیگار را در می آوری. قبل از اینکه آتش بزنی به سرکوفت های این و آن فکر می کنی و "سم" سیگار! و لبخندی می آید و می رود.

زرتشت چه گفت و نیچه چه، سوسور نشانه می خواهد نه نشانی، "سیگار گرون شده" درس یا سربازی کدام بدتر است و ... مثل بادتمام شد. یک نخ دیگر...

"فرم شعرت خوبه سلام می رسونه کاشکی تعبیرای قشنگتری می آوردی و یه کم از هم گسیختگی معنایی داره و تزاحم تصاویرش رو چه خاکی تو سرت می کنی و ..."  نخ بعدی...

ملاصدرا فلان گفت و ارسطو بیستار و این اواخر فوکو کوکائین تمام کرد و مرد... "آتیش داری؟!"

پدر بنده خدایت... و مادر بیچاره ات... چه کاری از دست تو بر می آید؟!  " سیگار می خوای؟!"


حوصله نداری و فقط آخرش باید کلاغی با فضله اش از تو پذیرایی کند و تو میان فلسفه ی غرب و فلسفه ی شرق و تمام کوفت و زهر مارهای ذهنت فلسفه ی غرق را انتخاب می کنی!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 23:41  توسط   | 

 

ـ خدافظ گلابی

ـ خدافظ گلابیا

ـ خدافظ گلابی

ـ خدافظ گلابیا

ـ خدافظ گلابی

ـ خدافظ گلابیا

 

.

.

.

ـ خدافظ گلابی

خدافظ گلاقل بیقلقو قلوبلبقلقوقلبقولوللللقولوقل..................................................

هه هه هه هه هه هه هه هه........................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 3:4  توسط   | 

 

بیا

هر طور دلت می خواد بیا... اول خوابتو بیار بعد خودت بیا...

چی فکر کردی؟! منو جدی نگرفتی ؟! بچه می ترسونی؟!

یا اینکه خجالت می کشی خودت پا پیش بذاری؟!

می دونم دوسم داری! خجالت نداره خوب...

به هم رسیدنمونم نه اجازه ی پدر مادر می خواد نه خواستگاری نه...

بیا راستشو بخوای منم دوسِت دارم مرگ جونم!

...

قصه تکراریه٬ همون همیشگیه٬ همیشه می آد...

گاهی تو خواب٬ گاهی تو آتیش٬ گاهی تو آب! گاهی زیر آوار٬ گاهی رو طناب...

محترمانه دوسِت دارم٬ محترمانه٬ حتی وقتی با یه ظاهر زشت و طعم تلخ رو طناب دار عرض اندام می کنی...

.................................................................................................

پایان نامه:

۱. از همه ی دوستان که لطف کردند و ابراز همدردی کردند و ... ممنونم واقعا ممنونم...

۲. از مصطفی و سعید هم تشکر ویژه دارم ! خودشون می دونن واسه چی مگه نه؟!

۳. خیلی از دوستان اصرار داشتند که پست جدید بذارم ... منم هر دفعه میومدم بنویسم نمی تونستم ایندفعه هم این شد دیگه ببخشید واقعا نتونستم چیز دیگه بنویسم... ایشالا دفعه های بعدی...

۴. خیلی سخته به زور شاد باشی!
۵. سخته!

۶. آهنگ وبلاگ رو با اجازه ی حسن عوض کردم... آهنگ بی کلامی از آلبوم Unfolding گروه

Axiom of Choice... شاید یه کم دیر لود شه... من خیلی دوسش دارم...

۷. زیادی دیگه حرف نمی زنم ایشالا به زودی دوباره آپ می کنم...

۸. هوی باتوام! هووووووی حسن! من هستم!!!

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 2:27  توسط   | 

 

اصلا فکر کنید خسته شده ام... فکر کنید ادای آدمهای متفکر فیلسوف خسته را در می آورم! فکر کنید فکر می کنم که دنیا برای من جای کوچکی است و من دارم حیف و حرام می شوم در این سرای بی کسی...فکر کنید ژست غم انگیزانه می گیرم که با چهره ام به شما بفهمانم من آدم رنج کشیده ی سرد و گرم چشیده ای هستم... فکر کنید قلم و کاغذ گرفته ام دستم و متشاعر بازی در می آورم و عقده هایی از قبیل خود کم بینی و حقارت و کمبود عاطفه و امثالهم دارم...فکر کنید آنقدر بد بخت شده ام که برای بزرگ نشان دادن خودم این و آن را خراب می کنم و پشت سر این و آن صفحه گذاری می کنم! و می خواهم با این کارها خود بزرگ بین شوم...فکر کنید با مسئله ای روبروئید که من باشم و راه حلی چون پاک کردنم نیست...

اصلا فکر نکنید... که نمی کنید ... که می دانم نمی کنید ...که همان بهتر که نکنید...که خسته ام ...

ولی بد جور ایستاده ام بد جور... ایستاده باید مرد...

ــ: آقا یه دونه از اون پاک کن خوباتونو لطف می کنید بیارید؟! نه دو تا...

....

همه ی این حرفا رو زدم که ببینم میشه نشست پشت کامپیوترو یه هویی آپ کرد یا نه!

حالا از همه ی این حرفا بگذریم سخن شعر خوشتر است. دو تا. ریتسوس و منزوی. ربطی ندارند به هم ولی جفتشان زیبایی های خودشان را دارند...

:

"حرفه ی شاعر"

در راهرو، چتر ها، چکمه ها، آئینه

در آئینه، پنجره کمی آرامتر،

در پنجره، بیمارستان آنسوی خیابان،

در خیابان، صف بلندچهره های آشناو بی تاب خون دهندگان

در بیمارستان، شش مریض اورژانس،

مرده.

یانیس ریتسوس

...

برابر منی اما مجال دم زدنت نیست

خموشی ات همه فریاد و خود به لب سخنت نیست

چه کرده ای؟ چه ستم کرده ای به خویش که دیگر،

چنان گذشته ی شیرین، لبی شکر شکنت نیست؟

هوا چرا همه بوی فراق می دهد امروز

تو تا همیشه گر از من سر جدا شدنت نیست؟

همیشه راه دل از تن جداست در سفر جان

دلت مراست ـ تو خود گفته ای ـ اگر بدنت نیست

چه غم نداشته باشم تو را که در نظر من

سعادتی به جهان مثل دوست داشتنت نیست

من و تو هر دو جدا از همیم و هر دو بر آنیم

که یار غیر توام نه که یار غیر منت نیست

همیشه های مشامم شمیم زلف تو دارد

تو با منی و نیازی به بوی پیرهنت نیست .

حسین منزوی

---------------------------------------------------------------------

پایان نامه:

۱.روی هر چه می خواهم سایه ی تو افتاده است

یعنی اینکه یک سودا با هزار سر دارم...

۲.همچنان تا نمی دانم چه وقت گریه ام را می خورم زیرا که می ترسم ز باران...

۳. این پست همینجوری اتفاق افتاد بی هیج پیش زمینه ای... هر چی به ذهنم و اومد و دستم اومد نوشتم...

۴.نداریم

۵.یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 2:42  توسط   | 

 

پائیز ــ سهم کودکی های تو و شریک بیقراری های من ــ که می رسد، پیر می شویم!

در هیاهوی فصلی برای زیستن پیر می شویم!

پائیز انگار چشم های  " پاک آلوده " ی  زنی است که آوازه های گمشده اش را در زمینی سوخته

و آسمانی افروخته به پا ایستاده است.

صدای گریه ی کیست؟! در این ساکت سرد... که درختان از کلامش به رقص می آیند و کوچه تر می شود، تازه می شود و خیابان را به خلوت کردن با خودش مجاب می کند.

طنین هق هق ابرهاست یا پاشویه ی کودک تب دار آسمان که مرا هم شاعرانه تر که تو را هم شاعرانه تر که در ختان را هم شاعرانه تر که کوچه را هم شاعرانه تر که خیابان را هم شاعرانه تر ... که شاعرانه تر می کند خدا را...

پائیز را به نام تو تلاوت می کنم برای سطرهای منتظر و از خانه به خیابان می روم و از خیابان به شعر ...

مهر لحظه ی تحویل سال است در مدار چشمهای تو... که برگ را آنقدر کنجکاو می کند که به جستجوی خانه ات خود را به باد می دهد و درختان را آنقدر بی پروا که دار و ندارشان را در کسوتی از  عریانی رو می کنند...

نوشتن ات را رها می کنم و در همهمه ی این بادهای خزانی خود را در انتظار صاعقه ای به تماشا می نشینم تا شعر...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان نامه:

۱.برای انسان های سر سخت همدلی شرم آور است اما با ارزش.(نیچه)

۲.نزدیک ترین ها به من رفتند. حتی بدنم روزی تکه ابری می شود و راهی جدا از من در پیش می گیرد.

۳. نمی توانی فانوس باشی تا بر شانه هایت شب را حمل نکنی.(آدونیس)

۴.به بهانه ی پائیز که دوستش دارم نوشتم ناهمواری هایش را به ذهن خسته و دل شکسته از دست نا رفیقان ببخشید...

۵.زمین سوخته ام نا امید و بی برکت          که جز مراتع نفرت نمی چرید از من...

۶.جنگجویی خسته ام بعد از نبردی نا برابر...

۷. خدایم ببخشاید با این همه بدی که به نامم کردند و خدایشان رحمت و نعمت بیفزاید با آنهمه حسن که...

۸. عجیب و غریب و تازه دلم گرفته یه حس دل گرفتن جدید دارم...

همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 8:2  توسط   | 

 

 ماه رمضون امسال تلویزیون از این ملای بی عبا و عمامه سخنرانی پخش میکنه.

من هم با اینکه محمد حسین چند باری پیشنهادش رو داده بود٬

نرسیده بودم بشینم پای صحبتاش.

تا اینکه امسال همشهری جوان تو سالگرد وفاتش نوشت که کمال تبریزی و

رضا کیانیان جلسات متعددی رو پای صحبت های حاج اسماعیل دولابی

نشستن تا بتونن نقش اون سه تا پیرمرد توی ((یک تکه نان))رو در بیارن.

برام انگیزه شد که امسال دیگه اهمالکاری های هرسال رو نکنم و

دیشب اولین بار بود:

۱-سادگیه حرفهاش و تاکیدش رو لغات٬حتی لغاتی که به نظر تکراری میاد

من رو یاد درویش مصطفای ((من او)) انداخت.یه تاکید معمولی نبود.معنی داشت

مثل همون پیرمردهای یک تکه نان.یادآوری:((سلام علیکم.....خب سلام

که اسم خودشه علیکم هم یعنی باشما...پس سلام علیکم

یعنی خدا باشما.....خب چه دعایی از این بهتر؟!))

۲-أ لیس الله بکافٍ عبده

همش رو این آیه تاکید میکرد.میگفت این آیه

مومن رو تیربارون میکنه...نه ...چراغونی میکنه.

هرجا که میری و به هر مصیبتی که میرسی بالاش یه چراغ هست که نو شته

 ألیس الله بکافٍ عبده

یعنی برا بنده  خدا بس نیست؟!   مو به تن آدم راست میکنه این آیه.

۳-میگفت جدید یعنی قدیم.هر چی تو دم و دستگاه ما جدیدتره برا خدا قدیم تره

۴-واقعیه واقعی بود .این رو هم از لحن صحبتش میشد فهمید هم از حرکاتش.

از صافکردن کلاه گرفته تا هورت کشیدن موقع آب خوردن

۵-می گفت خدا خودکاره.یعنی لازم نیست بزنیش تو جوهر٬خودش جوهر داره.

مارو هم خودکار آفریده٬خودکاری که غیر از جوهری که باید از خودش بگیریم به

هیچ چیز دیگه احتیاج نداره.

۶-دعاش این بود:خدا به هممون یه سوروسات حسابی بده!

یه سوروساتی که سیرمون کنه.

۷-میگفت ما بعضی وقت ها میریم تو یه مغازه ولی اون چیزی که ما میخوایم رو نداره.

مغازه خدا اینجوری نیست٬همه چی توش هست.تنها چیزهایی که توش نیست

عجزو بد بختی و جهل و فقره.میگفت تو مغازه خدا نیست هم نیست.

.........................................................

حاج اسماعیل دولابی رو این شبها هم بشنوید هم ببینید !

با یه دقت جزئی میتونید آرامش کمیابش رو ببینید.

آرامشی که از نظرمن با انتظار همراهه.

انتظار چی؟نمیدونم!!!

شایدانتظار همون سور وسات حسابی که خودش میگفت....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان نامه:

۱-خدایا   رشد عقلی و علمی٬مرا از فضیلت تعصب٬احساس و اشراق محروم نسازد!

(دکتر علی شریعتی)

۲- این دوشب باقیمانده قدر.........التماس دعا!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 12:53  توسط میثم فروتن  | 

 

دیوانه ام می کند

کودکی که به زور می خواهد به من قرآن بفروشد...

"آقا ماه رمضونه تو رو خدا یکی بخر..."

قرآن، رمضان، گرسنگی...

و عدالت همان واژه ای است که در بوفه ی ذهنم خاک می خورد...

غم نان تو خوردنی تر است یا...

غم نانی که قرآن می فروشد به من تا ماه رمضان ثواب بیشتری ببرم با هر آیه اش که  تو را هم نمی تواند سیر کند....

....................................................................

پایان نامه:

۱. این روز ها که می گذرد احساس می کنم که کسی در باد نام مرا فریاد می زند....

۲.برای لمس کردن روشنایی باید به سایه ات تکیه کنی...

۳.رمضان ها آمد و می آید و روزها میآید و می رود و...انگار قرار نیست آدم شوم.

۴.ترس غریبی دارد  ندانستن که مرا به سمت و سوی غریب تری از جهلم می کشد.

۵. آپ کرن ما بهتر از این نمیشه.

۶. خیلی وقته که شعر منو پس می زنه و این بزرگترین عذاب زندگیمه. دارم دیوونه میشم...

۷. اگه بندای پایان نامه هیچ ربطی به هم نداره تقصیر ذهن در هم بر هم منه.باید ببخشیدم...

۸. التماس شدید دعا...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 2:20  توسط   | 

 پس پرده ی این اشک ها هیچ دلیلی نیست! خیلی وقت است پرده ها را پس می زنم و دلیلی نیست!  امروز معلق تر از هر روز توی خانه، توی خیابان، توی پارک، توی هر جایی که فکرش را می کنم می ترسیدم. از هیج چیز به این انداره که از معلق بودن می ترسم نمی ترسم. از دوگانگی و چه بسا گاهی چند گانگی های ذهنم! خدا خوب می داند میثم را چطور بترساند، چطور بگریاند، چطور... چطور...چطور...که پس پرده نشسته و هر چه پرده ها را کنار می زنم نیست! پس کجایی تو که همه جایی؟!!! درد مگر فقط باید توی قلب آدم پیدا شود؟! نه خدا! خودت می دانی این درد ها بدتر است... پس پرده ی این اشک ها هزار دلیل است که وقتی سرازیر می شوند نمی دانم از کدام "چشمه دلیل" جاری شده اند و این نادانی مثل هیولا می ترساندم!
حسن*! باور کن آدم ها همدیگر را درک می کنند!!!
نه...! شاید تو راست می گویی شاید هیچ کس هیچ کس را درک نمی کند و فقط این لفظ افتاده روی زبانمان که می فهمیم همدیگر را.
فلسفه ی تو را نمی فهمم حسن درک را هم... سخت تر از کانت و شوپنهاور و نیچه نشان می دهد!
"هر وقت کسی می گوید درکت می کنم دوست دارم آنچنان به دهانش بزنم که دیگر نتواند حرف بزند!"**
دچار چند گانگی ام، دچار بحران، از نوع چندمش را نمی دانم
 دچارم، دچار...
..............................
* این حسن این حسن نیست! حسن خراسانی است. دوست بزرگواری که دغدغه هایش کمر تفکراتم را شکسته!

** حسن می گوید...
پ ن:
از دو گانگی ها و چند گانگی های ذهنم بیشتر از جن و لو لو و هیولاهای بچگی ام می ترسم آنقدر که خیس عرق می شوم و مثل جن زده ها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 3:54  توسط   | 

 

 

    صندلی

    فکر می کرد

     تو در دامنش می نشینی

                                       و من در دلت

     و این نامه

     فکر می کرد

     نگاه تو در آن قدم می زند

                                        و من در خیالت

      و سیگار

     فکر می کرد

      شمع شده

                       و تورا به سوی خود می کشد

      و من

       که به این همه سادگی

                                        حسودی ام می شود!  

  ......................................................................................

   پ.ن:

   به تمام دور و بری هات حتی اشیا حسودیم میشه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:16  توسط   | 

 

 

 هر جا خیالم باشد هستی

 هر جا هستم باشم

 هر جا هستی باش

  آهای تاکسی

  تمام پولهای خرد ته جیبم مال تو

  من راه می آیم

                           با بدی ها، با خوبی ها...

  با خودم، با او...

 ...............................

 پ.ن:

 مصطفی می گفت برو دکتر

 نمیرم

 من یه عمر منتظرش بودم ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:18  توسط   | 

 

  پدر،

 پول آب و برق و گاز و ... را نداشت

  مردی هزار چهره شد

  رفت زیر سقف نم کشیده ی بازداشتگاه

   و ما

   توی خانه برق نداشتیم که برنامه های طنز تلویزیون را ببینیم

  و به ریش پدر بخندیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 4:2  توسط   | 

 

مگر وقتی فاصله مان کمتر بود سلاممان فرقی هم می کرد؟!

پس سلام از همینجا !

بعد از مدتی ... اومدم به امر حسن گلاب

راستش برای نوشتن خیلی چیزا به ذهنم می رسه ولی نمی نویسم چون حسن گلاب امر کردند

سیاسی ننویسم و نگم تو انتخابات اخیر چه خبر بوده لااقل تو شهر ما که همه چی واضح بود ...

باشه حسن جون نمی نویسم دیگه بابا چقدر گیر میدی!!!

...

دلم خیلی تنگه برای خیلیا برای خیلی چیزا برای خیلی جاها

برای خودم که خودتی !

(دلم تنگه برای گریه کردن  کجاست مادر کجاست گهواره ی من ...)

...

و کمی تراوشات ذهنی :

 در چهره ام انگار ارگی فرو ریخته است.روحم از خشت ها می گذرد تا آنجا که خیلی دور نیست.

 خیلی حرفها داشتم با جاده، جاده ای که از آن سر دوستت دارم من می آید و از مسیر چشمهای تو می گذرد.

بوی بهار نارنج می دهد

شانه هایت را می گویم! و هوای این همه باغ هم...

قلم برنداشتم بنویسم و تو که آنقدر نیامدی که منظره ی فیروزه ای چشمانت را از یاد نبرده ام!

ذهنم تابلوی دوست داشتنی های زیادی است و من این دختر را بیشتر از همه دوست دارم که مدتهاست توی این تابلو زندگی می کند! همیشه مهربان است همیشه...

حس شعرهای من لای موهای تو گل می کند و من عاشقانه هایم را برای در می خوانم که دیوار ...

شاید تصویرم وزنش زیاد است! که تا به من می رسی  پلکهایت سنگین می شودو...

 

اول کوچک بودم . نخل های آبستن ساکت خیلی حرفها برای گفتن داشتند و من سرم توی عروسک های گِلی بود. حالا گمانم جمعه بود، نخلهای آبستن ساکت خیلی حرفها برای گفتن دارند و من سرم توی عکس های سنگی است. . .

من فقط می توانم پشت پلکهایم پنهان شوم از این دنیا.  نمی دانم که چه فرقی می کند که من از دنیا بی خبرم یا دنیا از من بی خبر.

پنجره ی کوچکم را پس بدهید تا ماه را بخوابانم روی پاهایم. این اتاق آنقدر کوچک و تنگ است که چه بخواهم چه نخواهم سرم به دیوار می خورد! ولی لالایی بلدم تا ماه ...

جای گریه ام مانده روی شانه ی بی رنگ آینه که شکسته بود.

بانو ! ستاره های اینجا و پنجره های آنجا دیگر آرامم نمی کند. می روم تا سال تحویل پیشانی ام را سبزه بکارم!

چقدر این مرگ به خاطر تو به تاخیر بیفتد؟! تا نیمه ی لیوان شب قصه تمام می شود

                         وقتی من قرص کامل ماه را بخورم...

....................................

الان که داشتم می نوشتم زمین لرزید

بعد از ۴ سال و اندی هنوز اینجا میلرزه همه عادت کردن که هر ماه تکون بخورن رو زمین ...

...............

 پیشاپیش عید همه دوستان عزیز رو تبریک میگم و امیدوارم سالی متفاوت رو پیش رو داشته باشید.

سر سفره ی هفت سین امیدوارم ما رو هم دعا کنید

زیاده نمی گویم دیگر و

 دل بی تو درون سینه ام می گندد

غم از همه سو راه مرا می بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز  

تقویم به گور پدرش می خندد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:29  توسط   | 

سلام

۱-دختر  کوچیک خواهر کوچیکم(زهرا جون ٬عشق دایی٬جیگردایی و......تازه ۵ سالش شده):

میاد و در گوشم میگه که باهام کار خصوصی داره و بلندم میکنه و میبره تو اتاق عقبی و چراغ

رو هم خاموش میکنه.ازم قول میگیره که حرفاش رو به کسی نگم و بعد شروع میکنه:

((ببین دایی جون !توی مهد کودک ما!خب؟یه پسلی هست که امسش علیلضا(علیرضا)ست.

چن لوزه که تو حیاط با هیشکی هیشکی بازی نمیکنه و یه گوشه میشینه و به من زل میزنه.

ببین دایی حسن!اینو که میگم به هیشکی هیشکی نگیا!

فک کنم عاشقم شده باشه.......))

تازه ۵ سالش شده!!

۲-دختر بزرگ خواهر کوچیکم(صبا خانم٬میگن اشبه الناس خلقاْ و منطقاْ به من(خ خلق را مضموم بخوانید لطفاْ!مفتوحش به من نرفته)٬هنوز ۱۰ سالش تموم نشده):

قراره با هم بریم ویدیو کلوپ براش فیلم کرایه کنیم.به سفارش والدینش قراره من فیلم رو انتخاب کنم.

دم در کلوپ داشتم اسم چند تا کارتون رو تو ذهنم یاد آوری میکردم که به محض ورود پرید جلو و به آقای

فروشنده گفت که یه فیلم بدید که  محمد رضا گلزار و امین حیایی و مهناز افشار

توش بازی کرده باشنوالبته خوشبختانه به دلیل استقبال گسترده ملت فهیم از چنین فیلم هایی

تمامی نسخش یا اجاره رفته بود یا فروش و من خوشحال بودم که حد اقل امشب خانواده خواهرم جزئی از این ملت نیست.

۳-برادر کوچیک خواهر کوچیکم(خودم٬................................................................(اگه خواستید میتونید نقطه چین رو پر کنید)٬تازه یا بیات داره ۲۱ سالش  میشه):

از وقتی دانشگاه میرم برخورد های زیادی با دختر های مختلف دارم که فراخور حال خودم و طرز برخورد

اونها٬حس هام رو درگیر میکنن ولی خب میتونم این حس ها رو مدیریت کنم اما چشمتون روز بد نبینه

از اینکه تو خونه نشسته باشی و زنگ خونتون رو بزنن٬بعد که بری دم در یه دختر خانم با یه چادر

نماز  گل گلی به مناسبت شب هفت امام حسین(ع) بهت آش تعارف کنه!تو یه همچین مواقعی

هرچی طرفت سر به زیر تر باشه بیشتر دلت رو لگد میزنه.(حالا خیلی این یکی رو جدی نگیرید!چون الان که بهش فکر میکنم فقط خندم  میگیره).

.............................

یه حساب سر انگشتی که میکنم میبینم این بلا هار و سر نسل من و بعد ازمن٬جو فرهنگی و رسانه و

به خصوص سینما میاره.یعنی مایی که نسلمون نوجوونیش با فیلم های خانوادگی و جنگی گذشت و اگه عشقی هم بوده زیرلایه های فیلم های دفاع مقدس بوده و یا مثل هامون و پری یه ذره تو تیریپ عرفان فلسفه بوده٬یا اگه دیگه عشقی عشقی هم بوده مث مصائب شیرین زیر ۱۸ سال ممنوع بود٬شدیم این.حالا خدا به داد این نسل جدیدیا برسه که شروع قصه های عاشقانش اکثرا یا با تصادف ماشینه یا با تصادف آدم!

نه جداْ نگرانم!نگران اینکه  اگه این صبا خانم ما ده سال دیگه پشت ماشین باشه و با یه آقا پسر تصادف کنه میتونه قضیه رو فقط یه تصادف ببینه یا.............

نگرانم که این فیلمفارسی به کجا می خواهد ببردمان چنین شتابان!

فقط خدا به داد برسه!

آمین



پانوشت:

۱-  دیروز جشنواره فیلم فجر شروع شد.مثل هرسال روش و منش و سیاست های سینما درد آوره ولی باز هم مثل هرسال چشم امیدمان به اسم هاست

به رضا میر کریمی

به کمال تبریزی

به مجید مجیدی

به بهمن فرمان آرا

به رسول صدر عاملی

به.........

تموم شد

۲-من نفهمیدم اینجا چه خبر شده!؟

نفهمیدم میثم خان چرا پستهاش رو پاک کرده؟

نفهمیدم چرا موبایلش جواب نمیده؟

فقط نگرانشم. اگه کسی ازش خبر داره بگه!

یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 17:38  توسط میثم فروتن  |