اگر مورچه بودی؟!
ـ حتما از صبح کله ی سحر تا بوق سگ دنبال یک تکه نان این در و آن در می زدم و تا آخر عمر کارگر بی مدعایی باقی می ماندم.
ـ احتمالا فوری مرا فوت می کردند سربازی و تا آخرش هی پا می کوبیدم و پست می دادم و نگهبانی می دادم.
ـ با پخش اولین امواج جنس مخالف شاخک هایم تیز می شد و هی عاشق می شدم و هی فارغ و هی...
ـ بعید نبود عاشق ملکه بشوم و بعد به خاطر اختلاف طبقاتی موجود و تفاوت بیش از حد خانواده ی من و خانواده ی ملکه جان سرزنش می شدم به خاطر این عشق احمقانه و برو کشکت را بساب می شدم.
ـ نمی ماندم توی آن سوراخ زپرتی و مهاجرت می کردم به خانه ی انطرف تر و اگرچه با ترس و لرز ولی دنبال آسایش نسبی آنجا می گشتم.
ـ بلافاصله زیر پای کسی له می شدم!
ـ شاعر می شدم و روی فرکانس های شاخک هایم اشعاری در حمایت از جامعه کارگر و مظلومیتشان و دفاع از حقوقشان و به علاوه گه گاهی عاشقانه هایی برای مورچه خانم معشوقه می فرستادم و بعد به خاطر این فعالیت های سیاسی می افتادم زندان و و بعد که آزاد می شدم مورچه خانم معشوقه را با مورچه ی پولداری زوج می دیدم و بعد طی تصمیمی، در نهایت پوچی و سرخوردگی از جامعه و عشق با مقداری حشره کش اقدام به خود کشی می کردم...

۱. مورچه ها مگه شعر می گن برو بابا!
ـ خودت برو بابا مورچه نبودی که بدونی چه شعرایی می گن...
۲. آفا خانم پایت را از روی دلم بردار. دست روی دلم هم نگذار...
۳. معنای مردونگی رو هم فهمیدیم... بعد غمبادمان بیشتر شد!
۴. درخت منتظر ساعت بهار شدن...

