در نا هم واری ها شاید شعری از من خواندید.
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...
در نا هم واری ها شاید شعری از من خواندید.
سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتلعام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟
الله اکبر است که هرشب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کردهست پاره پاره فضا را
از شرع غیر نام نماندهست، از عرف جز حرام نماندهست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را
انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بیگناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را
سهرابها به خاک غنودند، آرام آنچنانکه نبودند
کو چارهساز نفرت و نفرین، تهمینههای سوگ و عزا را ؟
زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنانکه عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را
سجاده تارو پود گسستهست، دیوی بر آن به جبر نشستهست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را
سیمین بهبهانی
|
بهزاد نبوی سخنگوی دولت شهید رجایی و اغتشاشگر و برانداز دولتی مدعی رجایی دوم بون. آقای نبوی از دیدن هیچ کس روی این صندلی ها اینقدر ناراحت نشدم که شما... شمایی که از پایدارترین ها بودید زیر شکنجه های ساواک از بهترینها بودید در عمر انقلاب. با بزرگترین ها بودید. حالا... و لعن الله علی قوم الظالمین... |
تفنگت را زمین بگذار تصنیفی فوقالعاده زیبا در دستگاه دشتی از استاد بلامنازع موسیقی سنتی کشورمون
محمدرضا شجریان
. شعر تصنیف از فریدون مشیری ست...
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خلوار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیانکن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که میخوانی مرا،
بنشین برادر وار
تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسانکُش برون آید.
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه، غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه
احوال حقگویی و حقجویی...
و حق با توست
ولی حق را ــ برادر جان ــ
بهزور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...
اگر این بار شد وجدان خواب آلودهات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...
این پست کم کم می شود.
مرا فقط تا غروب آفتاب تسلی دهید
من تا پایان سال این عمر را ادامه می دهم
کلیدهای یخ بسته ی خانه را در آفتاب م یگذارم
انبوه جراحت ها را سراسیمه در میان برگ ها
گم می کنم می گویم:
آنان نیک بودند که حدس آفتاب داشتند
و کندوی اندک زنبوران را شکستند تا شاید
کلیدهای یخ بسته خانه را بیابند تا شاید
انبوه جراحت ها التیام پذیرد
گمراهی ابر بود که باران شد
حدیث تنهایی ما بود
که همسایه را از خانه
روانه ی درختان سیب کرد
اگر چه هنگام که در پایان فصل
به خانه آمد
سبدها از سیب تهی بود
فقط لبخندی ریاکارانه بر لب داشت
تا این غروب و بر زلف های ما سایه انداخت
باران بهاری فقط بر این سه گلدان شمعدانی
که در بالکن خانه مانده بود بارید
یاران و ما
باور نداشتیم باران بهاری ست
دشنه ها را از نیام بیرون آوردیم
به گلدان های شمعدانی خیره شدیم
دشنه ها را بر قلب خویش فرو کردیم
نمی دانم
چرا سال تمام نمی شد.
احمدرضا احمدی
Ø
خیلی در عذابم؛ دارم اشتباه بعدی ام را آماده می کنم....
برتولت برشت
ü
کجایی ام
اینجا کجا زمین است
که بمیرم اگر هم کنار ساحل این دور
لحن سلام مرا کسی نمی داند
و این کشتی واژگونه به گل آیا
نهنگ عاشقی که به خشکی نشسته نیست؟
نهنگ زیبایم
تو اهل کجایی
کنار ساحل این دور
کسی زبان تو را و مرا نمی داند
حالا
من از کنار برج بابل آمده ام
اما از میان آزادی آب های جهان
تو چرا؟
رویا زرین
Ø
...مادرم در این ایوان در روزی بارانی سفره را پهن کرده بود. برای فهرست عمر من ناتمام گریه کرده بود....
احمدرضا احمدی
روبروی آینه می ایستم
انگشتم را روی شقیقه ام می گذارم :
هی!
یا تو عوض می شوی
یا من از این امیدواری مایوس کننده می میرم...
ü
تقصیر من یکی که نبود بود؟
غصه نخور...
مثل همیشه خدا بزرگ می شود
رویا زرین
شما
اگر می خواهید شریک اندوه ما
باشید
پارسیان چون از اندوه
بیگانه شدند
تسلیم یاران شدند
وداع است
نام دوست صبر است
و مرگ گل سرخ است
این توان ما در باران است
که رنگ غروب ندارد
و صبح دیر صبح می شود
احمدرضا احمدی
…………………………………………….
ما
به
حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد…
عادت داریم…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1.تنهایم من! بر تلی از خاکستر
2. اهمیت را هم در این چند روز فهمیدم که مهم چیست و کیست که من نیستم
3. سعی می کنم پاک کنم پاک پاک پاک پا… که؟
۴. یعنی چه اتفاقی قرار است بیفتم که نیفتاده... بیشتر از این کجا بیفتم که نگویند نمرده....
۰. خرم آن روز که یا دیده ی گریان بروم / معرفت نیست در این قوم خدایا مددی...
این چندمین سیگاری است که بی فندک روشن نمیشود
تو در کافه لته نشسته ای
واین چندمین لیوان مشروبی ست که بی پول ،نمی نوشی
دستم را بگیر ، زیر باران ،روی سنگفرش های خیس
دستم را بگیر تا ازجهان ،فرار کنیم
این چندمین سیگاری ست...
(ژولیت لوتیه)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محض خالی نبودن عریضه...
کپی پیستی بود از وبلاگ: "ادبیات و ترجمه ی شعر آوانگارد"
روی خرده شیشه ها راه می روم. روی خرده شیشه ها زمین می خورم. روی خرده شیشه ها بلند می شوم. روی خرده شیشه ها راه می روم. روی خرده شیشه ها روی انگشتان پاهایم راه می روم. پنجره ماه ندارد. انتظار ندارد. کسی که از پائینش سوت بزند ندارد. کسی که از پائینش سلام کند ندارد. اتاق پنجره ای که بشود پائین را نگاه کنی ندارد. اتاق پنجره ی میله دار دارد. اتاق پنجره ندارد. روی خرده شیشه ها می نشینم. کتاب را باز می کنم. نمی خوانم. خوابم نمی برد. روی خرده شیشه ها می خوابم... خرده شیشه ها به خوابم می آیند. کابوس می بینم. خرده شیشه ها همه جا را گرفته اند. بیدار نمی شوم. خرده شیشه ها به قلبم رسیده اند. هر شب درد می کند حالا. بیدار نمی شوم. خرده شیشه ها توی قلبم انگار راه می روند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"همدست خودم"
دیگر هیچ چیز خوشنودم نمی کند.
باید آیا با شکوفهی بادامی
لباس استعارهای بر تن کنم؟
با یک افکت نور
نحو زبان را مصلوب کنم؟
برای این چیزهای اضافی
چه کسی سرش را به درد میآورد؟
با کلماتی که آنجا هستند
(کلمات پایینترین طبقات)
بصیرتی به دست آوردهام
گرسنگی
خفت
اشک
و تاریکی
هقهقی تصفیه ناشده
نا امیدی
(که هنوز مایوسم از ناامیدی)
از فلاکت همه جایی
بیماری
هزینهی زندگی
که استطاعتش را دارم.
جز از خویش
از متن چشم پوشی نخواهم کرد.
دیگران درک می کنند
خدا میداند
که چطور به آنها با کلمات یاری کند
من همدست خودم نیستم.

اینگه برگ باخمن - ترجمه ی محسن عمادی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پایان نامه:
۱.چقدر همه جا خرده شیشه ریخته، چقدر همه چیز خرده شیشه است، چقدر همه کس خرده شیشه اند
آقا! خانم! جارو ندارید؟!
۲. کی قرار است بیایی کلمه؟! دارم خفه تر می شوم لطفا نسوزان.
" عشق در نگاه اول "
هر دو گمان دارند که حسی آنی
آنها را به یکدیگر پیوند داده است
این گمان زیباست
اما تردید زیباتر است!
گمان دارند هرگز چیزی میانشان نبوده است
چرا که یکدیگر را نمی شناخته اند
اما باید دید
عقیده ی خیابان ها
پلکان ها و راهرو هایی که شاید سال ها پیش
عبور آن دو را از کنار یکدیگر دیده اند
در این باره چیست!
می خواستم از آنها بپرسم:
آیا به یاد نمی آورید
رو به رو شدن در دری چرخان
یک ببخشید در ازدحام خیابان
یا یک اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن را؟!
اما پاسخشان را می دانم
نه!
چیزی را به یاد نمی آورند
در شگفت می مانند اگر بدانند که سال ها بازیچه ی تقدیر بوده اند
تقدیری که هنوز بدل به سرنوشتشان نشده
تقدیری که به هم نزدیکشان می کرد
دورشان می کرد
سد راهشان می شد
خنده ی شیطنت آمیزش را فرو می خورد و کنار می رفت
نشانه های گنگی هم بود :
شاید سه سال پیش یا سه شنبه ی گذشته
برگ درختی از شانه ی یکی بر شانه ی دیگری پرواز کرده باشد
چیزی که یکی گم کرده را دیگری پیدا کرده و برداشته
شاید توپی در بوته های کودکی ...
دست گیره ی در ها و زنگ هایی که یکی لمس کرده
و اندکی بعد دیگری
چمدان هایی همسایه در انبار
شاید هم شبی هر دو یک خواب دیده باشند
خوابی که بیدارشان کرده و نا پدید شده
هر آغاز ادامه است
و کتاب حوادث همیشه از نیمه گشوده می شود!
ویسواوا شیمبورسکا 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
" حادثه "
چه لحظه ها که ما توقف کردیم
که مرگ هم توقف کند
اما مرگ سرشار از امید
ما را رها نمی کرد
دستی از آسمان به زمین آمد
که ما را فریب دهد
که در خانه بمانیم
در خانه ماندیم
اما چشم یاری نمی کرد
که بنفشه ها را ببینیم
ما به یاد نداشتیم که چه بر تن داریم
پیرهن سفید بر تن داریم
یا تکه گونی ای که از پائیز
مانده بود
بر تن داریم
چه حادثه ای بود که ناگهان
ترقه ترکید
اندوه ما ترکید
و خورشید طلوع کرد.
احمدرضا احمدی ــ از کتاب روزی برای تو خواهم گفت 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... هوای کافه را در ریه هایت فرو کن
و بیرون برو
به خیابان ها
"تانیا"
نگاه کن انگار درختان
حتی نامشان را به یاد نمی آورند
و هر چیزی
گلی را که از آن خلق شده انکار می کند
و اینک غبار
یا پوشیدن لباس ژنده ی زمین
شکلی تازه می گیرد
نگاه کن
ناقوس در این کلیسا
گویی سبویی ست از اشک
و این مناره را ببین
صدایی که از آن بر می خیزد
هم چون زخمی ست
که بر بدن فضا جا به جا می شود.
...
علی احمد سعید( آدونیس) 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پایان نامه
۱. وقتی من داشتم این را می نوشتم درست بود پس همچنان درست خواهد بود. (از مجموعه ی فیل، داستانک های فلسفی برتولت برشت )
۲. حتی با ترجمه ی نه چندان خوب هم این اشعار شنیدن دارند... خواندن دارند... دارند...
برای محمد علی عزیز که پنج سال است رفته توی خواب هایم و من...
چقدر دوستت دارم محمد علی و هیچ کس نفهمید وقتی تو رفتی من
مُردم...
:
خرماها که برسند
باید
درِ تمام باغ ها را
باز کنم
هوا خودش را گرفته
ماه ها می شود
که باران نگرفته
در اتاقم
دلیلش نه منم
نه سنگی که عکس تو را پاک کرده
مگر ما
چه خیری از دی دیدیم
که از مرداد بالا برویم
و خرما ها
کام تلخمان را شیرین کنند
ماها
عقلمان
به قد خدا نمی رسد
هر روز
می نشینیم
پاک می کنیم
خط خطی نخل هایی را
که حریص آغوش تو بودند
من
در موهای پریشان نخل ها
و خطوط در هم چهره ام
کسی را را دیده ام
که با نگاهی خیره
سکوتمان را پاره کرده
ریخته توی هیاهوی شهر
و ما ها
به کلاف هوا فکر می کنیم
و خرما هایی که امسال
زودتر به باغ ها می رسند
نه به خاطر تاخیر من
یا
عجله ی خدا
که تو را زود
فراموش کرده ایم.
..................................................................................................
پایان نامه:
۱.خاک باران خورده آغشته است با بوی تنت
باد بوی آشنا می آورد از مدفنت
۲. می دانم تا شعر شدن فاصله دارد اما خیلی ایستادم و دیگر تحملم نمی کشد...
۳.گریه ام را می خورم زیرا که می ترسم ز باران
مثل برجی خسته، برجی رو به ویرانی نهاده
۴.این روزها همه از دستم ناراحتند که چرا... نمی دانم چه باید بکنم
در گیر جنگ تن به تنی نابرابرم با خودم. افکارم دارند مرا می خورند....
۵.باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و اگر بی گاه، به در کوفتنت پاسخی نمی آید...
۶.خسرو شکیبایی هم...
یادم نمی رود هامون را مراد بیک را و ...
خدایش بیامرزد.
نه
هیچ کس
ذهنم یاری نمیکنه که خیلی از شعرای نیمه جونم رو کامل کنم
نمیدونم چرا اینجوری شدم
غمت دارد چه چیزی بر سرم می آورد"......"؟
سه تا رباعی میذارم از نوع طنز شاید فقط میخواستم اون موقع ها خودمو بزنم به بی خیالی
نمیدونم
.....................................................................
صد واژه ی گنگ را غزل کردی تو
وا ماندم از این بیت که حل کردی تو
دست از سر واژه های ذهنم بردار
والله ببین مرا کچل کردی تو
...
در فصل بهار شعر گل می خواهد
یک قافیه ی تپل مپل میخواهد
استارت نمیخورد غزلهات ای مرد
ماشین غزلهای تو هل میخواهد
...
مشتق دو ابروی تو اشکال نداشت
آن موقع که پیوستگی اش حال نداشت
مبهم شده بود حد چشمت بانو
میمرد دلم اگر هوپیتال نداشت !
...........
من چرا اون پسر شیطون سابق نیستم ![]()
از در که آمدی
فکر میکردم
به تو لید مثل کلاغ های عقیم
وانقراض نسل قاصدکها
که اصلا تقصیر کلاغ ها نبود
حتی
همخوابگی امواج چشمانمان هم کاری از پیش نمی برد
از در که می روی
افکارم را با خودت ببر
من هم به این فکر نمی کنم
که خبرم
در تخم کدام کلاغ
یا قاصدک نطفه می بندد
