تبليغاتX
مریم ها و یاکریم ها می دانند...
[ English/فارسی]

مریم ها و یاکریم ها می دانند...

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...


۱- موقع خوندن وبلاگ نامه هایی برای باد به ذهنم اومد که همه

مطالبی که من توی این وبلاگ گذاشتم٬باید جزو پی نوشت یا پا نوشت

یا به قول ابوالفضل خدابیامرز پیپاته میگذاشتم.

۲-با اجازه دوستان یه چند مدت میخوام از صفحه های روی زندگیم به

صفحات نسبتا پشتی نقل مکان کنم.

۳-دلیل:ضعف های علمی٬ادبی٬مطالعاتی٬معرفتی٬ظرفیتی و در کل انسانی !!!!!!!!!(مطمئن باشید خودزنی نیست دیگر زنیه)

۴-تشکر میکنم از همه دوستانی که این چند وقت این همه نقص های بنده رو

تحمل کردند...انشاالله جبران میکنم

۵-ممنونم ازاولین کسی که برام کامنت گذاشت

از دومین

از سومین

.

.

از همه دوستان آشنا٬کمی آشنا٬یه خورده بیشتر آشنا

از غریبه٬غریبه های آشنا٬آشنایان غریبگون٬غریبگونان آشنا صفت

از شنگول و پپلو که این آخری  اومدن و اشتباهی استمباط کردن و

و

از رضا که تنها ناشناسی بود که هنوز که هنوزه خیلی دلم میخواد بدونم کی بود؟!

واز میثم خان جان که تنها همکلاسیه کلاس خصوصیه درس ابوالفضل بود(به استادیه خدا)

و

فاطمه!

۶-میثم جان قول میدم این دوتا شدن اسمت رو سریعتر درست کنم!!!

۷- دلم میخواد از اول محرم تا آخر صفر ذکرم همین باشه:

ما خانه به دوشان بیابان بلاییم

                                ما خانه به دوشان بیابان بلاییم

                                                 ما خانه به دوشان بیابان بلاییم

(ما به معنیه ما نه به معنیه ما) 

یا علی مددی

سید محمد حسن خوشرو

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:14  توسط میثم فروتن  | 

از اولین برف سال بدم میاد
از قدم زدن روی زمین برفی کوچه باغ بدم میاد
از شارژر سونی اریکسون بدم میاد
جیییییییییییییییییییییییییییییغ
از خودم بدم میاد
از تاکسی تلفنی سینا بدم میاد
از شماره 0412 بدم میاد
از حاچ خانم بدم میاد
از این بلیز قهوه ای که همیشه میپوشم بدم میاد
جیییییییییییییییییییییییییییییییییغ
از میثم فروتن بدم میاد
از بوی ژل آتوسا بدم میاد
از کلید در خونمون بدم میاد
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
از دروازه خونمون بدم میاد
ازلوله های گاز بدم میاد
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
از زیر شلواری سبز بدم میاد
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
ازچشمای نیمه باز بدم میاد
از طناب رخت توی حمام بدم میاد
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
 از زبون زیر دندون مونده بدم میاد
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
از دستی که از خونمردگی باد کرده بدم میاد
یاااااااااااااااااااباالفضضضضضضضضضضضضضضضضل
از شنبه ها بدم میاد
از 25 ها بدم میاد
از آبان ماه بدم میاد
از تفرش بدم میاد
ولی اینو مطمئنم
که انفدر با وفا بودی که  اگه حتی به اینکه قرار بود
صبح شنبه برا من شارژر سونی اریکسون
بیاری دانشگاه فکر کرده بودی،

قطعا این کار رو نمیکردی بچه نیروگاه!

یکی به میثم بگه بیاد یه پست درست حسابی بذاره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 2:36  توسط میثم فروتن  | 

 

 ماه رمضون امسال تلویزیون از این ملای بی عبا و عمامه سخنرانی پخش میکنه.

من هم با اینکه محمد حسین چند باری پیشنهادش رو داده بود٬

نرسیده بودم بشینم پای صحبتاش.

تا اینکه امسال همشهری جوان تو سالگرد وفاتش نوشت که کمال تبریزی و

رضا کیانیان جلسات متعددی رو پای صحبت های حاج اسماعیل دولابی

نشستن تا بتونن نقش اون سه تا پیرمرد توی ((یک تکه نان))رو در بیارن.

برام انگیزه شد که امسال دیگه اهمالکاری های هرسال رو نکنم و

دیشب اولین بار بود:

۱-سادگیه حرفهاش و تاکیدش رو لغات٬حتی لغاتی که به نظر تکراری میاد

من رو یاد درویش مصطفای ((من او)) انداخت.یه تاکید معمولی نبود.معنی داشت

مثل همون پیرمردهای یک تکه نان.یادآوری:((سلام علیکم.....خب سلام

که اسم خودشه علیکم هم یعنی باشما...پس سلام علیکم

یعنی خدا باشما.....خب چه دعایی از این بهتر؟!))

۲-أ لیس الله بکافٍ عبده

همش رو این آیه تاکید میکرد.میگفت این آیه

مومن رو تیربارون میکنه...نه ...چراغونی میکنه.

هرجا که میری و به هر مصیبتی که میرسی بالاش یه چراغ هست که نو شته

 ألیس الله بکافٍ عبده

یعنی برا بنده  خدا بس نیست؟!   مو به تن آدم راست میکنه این آیه.

۳-میگفت جدید یعنی قدیم.هر چی تو دم و دستگاه ما جدیدتره برا خدا قدیم تره

۴-واقعیه واقعی بود .این رو هم از لحن صحبتش میشد فهمید هم از حرکاتش.

از صافکردن کلاه گرفته تا هورت کشیدن موقع آب خوردن

۵-می گفت خدا خودکاره.یعنی لازم نیست بزنیش تو جوهر٬خودش جوهر داره.

مارو هم خودکار آفریده٬خودکاری که غیر از جوهری که باید از خودش بگیریم به

هیچ چیز دیگه احتیاج نداره.

۶-دعاش این بود:خدا به هممون یه سوروسات حسابی بده!

یه سوروساتی که سیرمون کنه.

۷-میگفت ما بعضی وقت ها میریم تو یه مغازه ولی اون چیزی که ما میخوایم رو نداره.

مغازه خدا اینجوری نیست٬همه چی توش هست.تنها چیزهایی که توش نیست

عجزو بد بختی و جهل و فقره.میگفت تو مغازه خدا نیست هم نیست.

.........................................................

حاج اسماعیل دولابی رو این شبها هم بشنوید هم ببینید !

با یه دقت جزئی میتونید آرامش کمیابش رو ببینید.

آرامشی که از نظرمن با انتظار همراهه.

انتظار چی؟نمیدونم!!!

شایدانتظار همون سور وسات حسابی که خودش میگفت....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان نامه:

۱-خدایا   رشد عقلی و علمی٬مرا از فضیلت تعصب٬احساس و اشراق محروم نسازد!

(دکتر علی شریعتی)

۲- این دوشب باقیمانده قدر.........التماس دعا!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 12:53  توسط میثم فروتن  | 

عمار را دوست داشت....زیاد!

اما بیشترین نقشه ای که برا ابراز بهش کشیده بود یه دعوای حسابی بود.

یک بار هم عمار قبل از اینکه نیسان آبی اونو پرت کنه٬ هلش داد ...

....به خیالش لطف کرده!

اما تنها چیزی که به ذهن اون میرسید برا تلافی

این بود که عمار رو هل بده جلو یه نیسان آبی.

هر بار هم نیسان آبی میدید   .........به سرش میزد برا انتقام

نفهمیدم.......

چرا از همون روزای اول ابراز بلد نبود!؟


اینم جدید ومال همشهریتون میثم خان:

این قلب بدون شادی ام را بپذیر

دیوانگی ارادی ام را پذیر

یا مثل همین دولت تحریمم کن

یا بسته پیشنهادی ام را بپذیر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 20:11  توسط میثم فروتن  | 

بچه که چه عرض کنم ...بچه تر که بودیم یکی از اون بازی هایی که خیلی سر حالمون

 می اورد بازی جنگ جنگ تا پیروزی بود.من ودو تا داداشای بزرگتر از خودم٬

با نقشه قبلی میریختیم

روی سر پدر بزرگوار و یکی میزدیم و دوتا میخوردیم.من البته کمتر خودم رو قاطیه

 قسمت کتک کاریش میکردم.همیشه یه گوشه وایساده بودم و منتظر بودم که

 حمله های داداشام از طرف پدر بزرگوار جواب داده بشه و بعدش همون گوشه

بپرم بالا پایین وشیپور جنگ رو به صدا در بیارم که:

جنگ جنگ تا پیروزی ........جنگ جنگ تا پیروزی.

حس هام رو تو اون موقع خوب یادمه٬حتی درگیری های حس و عقل رو

که یکی نگران پدر بود و اینکه ضربه های برادرام جوری نباشه که ناراحتش کنه

 و اون یکی داشت قنج میرفت از کم رنگ شدن ابهت سرپرست خانواده .

شاید اصلا بیشتر از احساس خوشایند یه جورایی برام دلهره آور بود اما خب

به هیجانش می ارزید.

پدر بزرگوار!پدر!بابا!بابایی!

دلم تنگ شده برای خودم وخودتون٬حتی دلم تنگ شده برای نصیحت هایی

 که هیچ وقت زبونش رو دوست نداشتم و حتی تر دلم برای کل کل های دوره

نوجوونی خودم هم تنگ شده.آخرین باری که شما نصیحتم کردید برمیگرده

 به یک سال و چند ماه پیش

که بعد از تموم شدن نصیحتتون با کمال آرامش و با پوزخند و نگاه عاقل

اندر سفیهانه(شاید هم سفیه اندر عاقل)بهتون فهموندم که

خودم میدونم دارم چی کار میکنم

و از اون به بعد شما دیگه منو نصیحت نکردی و کاش تونسته بودم به

 نصیحت های شما به چشم تذکر نگاه کنم تا الان حسرت نخورم اون روزها رو .

حسرت حتی بازیه جنگ جنگ تا باخت.

آه که چقدر کم پرداخته شده به عشق بین پدر وپسر و چقدر شعر و موسیقی

خوابیده تونگاههای من وشما!

و من هیچ وقت در مورد حسم به شما به یقین نرسیدم

تا حداقل الان راحت بهتون بگم:

دوستت دارم پدر........

روزت مبارک!!!


پ.ن:

۱.اعتکاف یه جور مراقبه است.مراقبه هم توی همه ادیان بوده و هست حتی پائولو کوئیلو

 هم  تو ((سفر به دشت ستارگان))ش یه جور مراقبه رو دنبال میکنه.مراقبه هم در هر

حالتش مثبته.

وقت که نشد دعوت کنیم حداقل دعا کنید حالم رو عوض کنه

۲.((لوح)) آرشیو گذاشته برا مطالب یک سال گذشتش.سر که زدم فهمیدم چقدر

 تفاوت کردم .میثم یادته تماشای فاضل رو ؟

نه تنها دل که دریا از تماشای تو میگیرد                     دلم دریاست اما از تماشای تو میگیرد

جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب              جهان رنگ تماشا از تماشای تو میگیرد

یادته چقدر حالت رو عوض کرده بود؟

ومن که چقدر مهربون تر بودم اون موقعی که این شعر دکتر بهرامیان رو میخوندم

بالا بلند!عقد تورا با لبان من                 آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

باران جل جل شب خرداد توی پارک        مهرت همان شب اشهد ان در دلم نشست

و یاد آخرین زیارت عاشورای ترم دوم پارسال افتاده بودم و شازده احمد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:26  توسط میثم فروتن  | 

 

برا من یکی نمیشه اسم مادر بیاد و یاد وای مادرم  شهریار نیفتم:

((ناهید!

    لال شو

کف گیر!

    بی صدا ......

دارد برای ناخوش خود آش میپزد))

روز مادر(همچنین روز زن )هم مثل خیلی از روز های دیگه روز یادآوری و تمرینه.

یادآوری اینکه ببینیم میتونیم برا یک روز هم که شده به مامانمون چیز یادندیم یا نه؟

میتونیم انقدر تربیتش نکنیم و به داشته ها و نداشته هاش احترام بذاریم؟

من بررسی کردم و دیدم که یکی از آرزوهاشونه.

و یادآوری برای آقایونه٬به خصوص اون آقایونی که ترجیه میدن خانوماشون بیرون کار نکنن و این رو متناقض با غیرت مردانشون میدونن.

یادآوری اینکه آقای نسبتا محترم!(به مناسبت روز زن توهین میکنم).آخه مرتیکه!

چیه تو ارزش اینو داره که یه آدم با کلی ظرافت های ظاهری و باطنیه بیشتر از تو از صبح تا شب منتظر توی به اصطلاح آدم قوامون علی النسا‌‌ء بشینه و هی فکر کنه وغصه بخوره و از زور بیکاری به این و اون زنگ بزنه و آخرش هم که تو میرسی خونه کلی تحویلت بگیره و تو خودت رو محق بدونی که چی؟ خسته ای؟اسم خودشم میذاره مرد.بهترین مرد هم در این حالت(مثل اونی که تو به همین سادگی بود) به هیچ دردی نمیخوره٬یعنی هیچ چیز با اون انتظار همراه با کلی احساس و محبت برابری میکنه؟هوی با توام!میکنه؟

یه چیز دیگه هم دیروز فهمیدم

این روز یه جورایی ولنتاین هم هست برا اون مردایی که رابطشون رو یه چیزی فراتر از تجربه جنس مخالف  ودوستی و منفعت یه طرفه میبینن و به طرف مقابل به چشم عضوی از خانواده آینده نگاه میکنن.آخه یکی از دوستام که دیگه آخرای کاره دیروز داشت  دنبال هدیه میگشت

ماکه نداریم ولی

 اللهم الرزقنا سریعا


پانوشت:

حدود۱۰ دقیقه پیش یه اتوبوس بنز شیک آبی رنگ دیدم که پشتش نوشته بود جوان سیر ایثار! با همون راننده ی پیر و اخمو!!!

میثم یادته؟خودش بود خود خودش .دلم برا دانشگاه و فضاش و بچه هاش تنگه...

* مال یکی از تیترهای این شماره  همشهری جوانه

خودی اگه بخواد اینجوری باشه ٬خودی نیست٬ناخودیه.شایدم نخودیه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:17  توسط میثم فروتن  | 

از همون وقتی که برادرم اس ام اس زد که پاشو بیا قم حاج محمد دانش فوت کرد همش ذهنم درگیر این بود که چطور تو برخورد اول تو چشمای زن داداشم نگاه کنم اما وقتی اومدم قم و از طرز مردن خوشکل حاجی خبر دار شدم بیشتر درگیر اینم که آدمیزاد باید تو زندگیش چیکار کنه که اینطوری بمیره٬چطوری تو ای چند سال نه چندان زیاد عمرش  نفس بکشه که خدا برا نکشیدنش نقشه بکشه  و براتسویه حساب بهش هفت هشت ماه وقت بده  بعد هم که یه خرده حالش بهتر شد دست زن و بچش رو بگیره ببره مشهد و ....بکشه....و برگرده.که الله اکبر اذان ظهر پنج شنبه یه دفعه باپیشونی بیاد رو زمین و ...خلاص.که روز شهادت حضرت زهرا(س) علاوه بر طواف دور حرم امام رضا(ع)و حضرت معصومه(س) یه طواف هم دور ضریح پیش ساخته امام حسین(ع) که خودش موسس و بانیش بوده بزنه و در جوار عمه ما سیدا دفن شه تا بعد از دفنش هم باعث خیر بشه و هر وقت دوستان و اقوام خواستن بیان برا فاتحه مجبورشون کنه که یه زیارت هم از کریمه اهل بیت داشته باشن.که آقای بهجت به جای تسلیت به خانوادش تبریک بگه و یاد آور شه ((این جور مردن ها سرقفلی داره و به هر کسی نمیدن))

که ....................که.........................

که ما از خدا آرزوی عاقبت به خیری کنیم

*******************************************

وقتی تو مراسم شب هفت حاجی داشتم آب میوه تقسیم میکردم حس کردم که یه پیر مرد با چهره و لباس ژولیده٬ تند تند جاش رو عوض میکنه و آب میوه میگیره . تا اون موقع شده بود ۶ تا.

موقع شام هم چند تا ماست گرفت و سه چار تا نوشابه و دو سه تا غذا. ذهن خیلی قضاوت گری ندارم ولی تو دلم گفتم بنده خدا و ذهنم رفت تو دوران احتمالا سخت کودکی و نو جونیش.

موقع رفتن دیدم که با پدر من با اون تیریپ جنتلمنگش وایساده و  خدا حافظیه گرمی میکنه.

بعدا که از بابا پرسیدم گفت که این مرد زحمت کشی بوده و قدیم تو صفاییه جوشکاری داشته و اتفاقا جوونیش خیلی خوشتیپ و خوشکل بوده و یه دفعه زندگیشون از هم میپاچه که دلیلش رو پدرم نمیدونست.

نه........

انگار به هیچ چیز این دنیا نمیشه اعتماد کرد

باز این اومد تو ذهنم که چه خوبه در کنار دعاهایی که برای نمره و ماشین و همسر خوب میکنیم برا خوبی عاقبتمون هم بد نیست دعا کنیم 

اللهم الجعل عواقب امورنا خیرا


:پا نوشت

یادم نبود تولدش بوده.......خب تولدش مبارک!!!!!!!!!

برا همه امتحانا موقع وقت نداشتنه ولی برا من اول بیخیالی

:و باز قیصر

من سال‌های سال مُردم

تا اینكه یك دم زندگی كردم

تو می‌توانی

یك ذره

یك مثقال

مثل من بمیری؟

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:20  توسط میثم فروتن  | 

      تقارن

         میلاد با سعادت

               پیامبر رحمت حضرت محمد(ص)

                 و

                     حضرت امام جعفر صادق(ع)

                        و

                           خودم

                                               را به خودم

                                    و تمامی دوستان خودم

                                               تبریک وتهنیت میگویم


   پانوشت: میدونم ترکیب رنگها قشنگ نیست ولی دقتم بیشتر روی معنی رنگ ها بود

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 19:32  توسط میثم فروتن  | 

 خدا بیامرزه قیصر امین پور رو که میگفت:

یک نفس با دوست بودن هم نفس

آرزوی عاشقان این است وبس

این روزها ...

به هم نفسی قانعم

به حتی دقیقه ای ایستادن پشت سر

که دیگه نفسش هم بامن همسو نیست

وحتی تر

اون پیوستگی بی حد

شیار نمیندازه رو مغزم

قانعم

به کمترین ها قانعم

به بیشترین ها هم  قانعم

به ندیدنش و فقط بودن یادش قانعم

به دیدن و چشم تو چشم شدن و حتی ابراز محبتش قانعم

اصلا به نظر من خدا به هر کی عشق داده قناعت هم داده

خدا عاشق غرغرو نیافریده

به قول فاضل نظری:

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه!بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

خدایا کمکم کن

تو این راهی که در پیش گرفتم  کم حوصله نشم

آمین


پا نوشت:

۱-شرمندم از اینکه در مورد عشق مینویسم

۲-آقا رضا! خوشحال میشیم بیشتر بشناسیمت

من کی از این دوستا داشتم خودم خبر نداشتم

۳-به آقایان یا خانم ها غریبه٬...٬کمی آشنا٬ناشناس:

نمیرید از این همه شفافیت!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 20:41  توسط میثم فروتن  | 

سلام

۱-دختر  کوچیک خواهر کوچیکم(زهرا جون ٬عشق دایی٬جیگردایی و......تازه ۵ سالش شده):

میاد و در گوشم میگه که باهام کار خصوصی داره و بلندم میکنه و میبره تو اتاق عقبی و چراغ

رو هم خاموش میکنه.ازم قول میگیره که حرفاش رو به کسی نگم و بعد شروع میکنه:

((ببین دایی جون !توی مهد کودک ما!خب؟یه پسلی هست که امسش علیلضا(علیرضا)ست.

چن لوزه که تو حیاط با هیشکی هیشکی بازی نمیکنه و یه گوشه میشینه و به من زل میزنه.

ببین دایی حسن!اینو که میگم به هیشکی هیشکی نگیا!

فک کنم عاشقم شده باشه.......))

تازه ۵ سالش شده!!

۲-دختر بزرگ خواهر کوچیکم(صبا خانم٬میگن اشبه الناس خلقاْ و منطقاْ به من(خ خلق را مضموم بخوانید لطفاْ!مفتوحش به من نرفته)٬هنوز ۱۰ سالش تموم نشده):

قراره با هم بریم ویدیو کلوپ براش فیلم کرایه کنیم.به سفارش والدینش قراره من فیلم رو انتخاب کنم.

دم در کلوپ داشتم اسم چند تا کارتون رو تو ذهنم یاد آوری میکردم که به محض ورود پرید جلو و به آقای

فروشنده گفت که یه فیلم بدید که  محمد رضا گلزار و امین حیایی و مهناز افشار

توش بازی کرده باشنوالبته خوشبختانه به دلیل استقبال گسترده ملت فهیم از چنین فیلم هایی

تمامی نسخش یا اجاره رفته بود یا فروش و من خوشحال بودم که حد اقل امشب خانواده خواهرم جزئی از این ملت نیست.

۳-برادر کوچیک خواهر کوچیکم(خودم٬................................................................(اگه خواستید میتونید نقطه چین رو پر کنید)٬تازه یا بیات داره ۲۱ سالش  میشه):

از وقتی دانشگاه میرم برخورد های زیادی با دختر های مختلف دارم که فراخور حال خودم و طرز برخورد

اونها٬حس هام رو درگیر میکنن ولی خب میتونم این حس ها رو مدیریت کنم اما چشمتون روز بد نبینه

از اینکه تو خونه نشسته باشی و زنگ خونتون رو بزنن٬بعد که بری دم در یه دختر خانم با یه چادر

نماز  گل گلی به مناسبت شب هفت امام حسین(ع) بهت آش تعارف کنه!تو یه همچین مواقعی

هرچی طرفت سر به زیر تر باشه بیشتر دلت رو لگد میزنه.(حالا خیلی این یکی رو جدی نگیرید!چون الان که بهش فکر میکنم فقط خندم  میگیره).

.............................

یه حساب سر انگشتی که میکنم میبینم این بلا هار و سر نسل من و بعد ازمن٬جو فرهنگی و رسانه و

به خصوص سینما میاره.یعنی مایی که نسلمون نوجوونیش با فیلم های خانوادگی و جنگی گذشت و اگه عشقی هم بوده زیرلایه های فیلم های دفاع مقدس بوده و یا مثل هامون و پری یه ذره تو تیریپ عرفان فلسفه بوده٬یا اگه دیگه عشقی عشقی هم بوده مث مصائب شیرین زیر ۱۸ سال ممنوع بود٬شدیم این.حالا خدا به داد این نسل جدیدیا برسه که شروع قصه های عاشقانش اکثرا یا با تصادف ماشینه یا با تصادف آدم!

نه جداْ نگرانم!نگران اینکه  اگه این صبا خانم ما ده سال دیگه پشت ماشین باشه و با یه آقا پسر تصادف کنه میتونه قضیه رو فقط یه تصادف ببینه یا.............

نگرانم که این فیلمفارسی به کجا می خواهد ببردمان چنین شتابان!

فقط خدا به داد برسه!

آمین



پانوشت:

۱-  دیروز جشنواره فیلم فجر شروع شد.مثل هرسال روش و منش و سیاست های سینما درد آوره ولی باز هم مثل هرسال چشم امیدمان به اسم هاست

به رضا میر کریمی

به کمال تبریزی

به مجید مجیدی

به بهمن فرمان آرا

به رسول صدر عاملی

به.........

تموم شد

۲-من نفهمیدم اینجا چه خبر شده!؟

نفهمیدم میثم خان چرا پستهاش رو پاک کرده؟

نفهمیدم چرا موبایلش جواب نمیده؟

فقط نگرانشم. اگه کسی ازش خبر داره بگه!

یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 17:38  توسط میثم فروتن  | 

دوباره دیدمش

کاش می شد ندیدش!

راه رفت تو راهرو و راه رفت رو اعصابم

دلم می خواست با لحن پرویز  پرستویی تو آژانس

یا تو موج مرده صداش کنم : فاطمه ....فاطمه ....فاطمه .

کاش زندگی و مسئولیت هاش به همین سادگیه ((این همه

عشق های کوتاه و این تحمل های طولانی)) بود!

کاش میشد دوزار قداست قائل شد برا این

عشق های بی درو پیکر !

کاش مث علی لوطیه تیر وطایفه فتاح ها

غسل نکرده میدیدمش

تا به قداستش نشه شک کرد!

بعد هم که اومدم خونه

خواستم طرحش رو بکشم

که این اومد تو ذهنم:    

 چشم ٬چشم٬ دو ...نه٬ یه ابرو

یه ابروی پیوسته.

به یک عدد خنجری نیشش زفولاد محتاجم

...................................................................................................

غرض، نهفتن آن فتنه نهانی نیست
توان گفتن آن راز جاودانی نیست

پر از امید و هراسم كه هیچ حادثه‌ای
شبیه آمدن عشق ٬ناگهانی نیست


ز دست عشق به‌جز خیر، برنمی‌آید
وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست

درختها به من آموختند فاصله‌ای
میان عشق زمین و آسمانی نیست

به روی آینه پرغبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
.

فاضل نظری


رضا جان خواهشاْ(جون مامان) اگه اینجا اومدی به کسی  چیزی نگو!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:50  توسط میثم فروتن  | 

در راستای معرفی هنرمندای همشهری یه تصنیف از حمیدرضا نوربخش:

دلگير دلگيرم از غصه ميميرم مرا مگذار و مگذر


با پاي از ره مانده در اين دشت تب دار

اي واي ميميرم مرا مگذارو مگذار


سوگند بر چشمت كه از تو تا دم مرگ

 دل بر نميگيرم مرا مگذارو مگذر


بالله كه غير از جرم عاشق بودن اي دوست


بي جرم و تقصيرم مرا مگذارو مگذر


آشفته تر زآشفتگان روزگارم


از غم به زنجيرم مرا مگذارو مگذر


با شه پره انديشه دنيا گردم اما


در بند تقديرم مرا مگذارو مگذر

شعراز یدالله عاطفی

گوش کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 14:27  توسط میثم فروتن  | 

جناب آقای میثم فروتن!

درگذشت مادر بزرگتان(بی بی)را

به شما و خانواده محترمتان

 تسلیت می گوییم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 16:47  توسط میثم فروتن 

سلام

نمیدونم چرا تو این چند وقت این میثم خان

اینجارو آپ نکرده .اصلا پیداش هم نیست

دیدن من هم نیومده بی وفا

موبایلش هم که( در حال حاضر) میزنه.

بعله ....

میدونم..

رسیدنم به خیر 

  زیارتم قبول

 بله دعا گوی شمام بودم

نه جدی میگم ٬نمیدونم چرا انقدر دوستان وبلاگی

یادم مونده بودن برا دعا کردن

راستش چیزی ندارم برا تعریف کردن

اصلا کدومش رو ندیدید تو تلویزیون

که من براتون تعریف کنم

همه چیز مثل همون هایی که تو عکس ها تصویر ها

دیدید غیر از حس های من که تعریف کردنی نیست

حس کردنیه.باید جلوی قبة الخضرا وایسید تا

سنگینیه فضاش رو حس کنید

باید شرطه های بقیع به جرم بلند گریه کردن

 هلت بدن تا غربت ائمه بقیع رو همش  که نه

یه کمشو  درک کنی یا تو بین الحرمینش

یواشکی چشم بگردونی و دنبال قبر مادرت بگردی

تا بفهمی بی بی بی حرم یعنی چی

و..........

وعظمت خونش که شدید و مبهمه

در حدی که اولش میکوبتت زمین

روزهای بعد هم هرچی بیشتر نگاش میکنی

بیشتر نمی فهمی

دعا کردم که قسمت همتون بشه.

راستی اینم بگم

یکی از چیزایی که قبل از سفر بد جوری

مونده بودم که ببرمش با خودم یا نه

یه سررسید بود که هرچی شعر قشنگ دیده

بودم تو این دوسال توش نوشته بودم

چند بار این دست اون دست کردم و

بعد گذاشتمش تو ساکم

ولی موقع بستن ساک برش داشتم و نبردمش

توی مدینه بعد از یه روز که با  هم اتاقی هام

آشنا شدم٬ فهمیدم یکیشون شاعره

شاعر در حدی که این عمره جایزه یه

مسابقه شعرش بود و

تقریباْ تمام شعرایی که من تو

 سررسیدم نوشته بودم رو حفظ بود

آقای عباس احمدی که همشهریمون هم بود

این هم یه شعر از اون که تو دو ٬سه روز مونده به

نیمه شعبان اون هم تومدینه به من خیلی حال داد:

یک روز به آخر جهان مانده بیا

دل یخ زده ٬روی دستمان مانده٬بیا

دنیا همه گور عاشقان است ولی

یک قبر هنوز بی نشان مانده بیا

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 21:43  توسط میثم فروتن  | 

 

سلام

با اجازه ما

تا کمتر از ۱۷ ساعت دیگه

عازم عمره مفرده

 دانشجویی هستیم

جای نظر رو میبندم تا

هر کس التماس دعا داره

مخلصانه با دلش کامنت بفرسته.

و

یه طرح بی ربط از مرحوم

سید حسن حسینی:

    شاعری در مشعر

            عارفی در عرفات

         بر گل روی محمد صلوات

 یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 17:10  توسط میثم فروتن 

سلام

                               ۱ـ چقدر خوبه که حسامون رو به همین شفافی بیان کنیم

                                . مثل بچگی هامون

                                ۲ـبه شدت  خوشحالم از اینکه یکی از بهترین دوست هام

                 که هم  شاعره هم عاشق ٬ تو وقت هایی که من فکر

                               آپ کردن نیستم٬ می نویسه هوار هوار

                              ( اون هم در حد تیم ملی (البته بسکتبال٬ نه فوتبال

                  


                             ولی انصافاً من وتو که می تونیم با هم تلفونی حرف بزنیم

                            چرا انقدر وقت ملت رو می گیریم؟

                          ! راستی

                           بر عکس تو میثم جان

                           چند وقتی هست که دلم نمی گیره

                           انقدر بابرنامه شدم که برا دلگیری هام هم برنامه ریزی می کنم

                         : از اون گاه هایی که باید گفت

 

                        گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

                 یه عمر دنبال این بودم که مسئله هام رو خودم حل کنم

                       دنبال این که دلگیری هام اذیتم نکنه

                        الان بهش رسیدم.....

                      ........ امّا

                     دلم می گیرد از بس که نمی گیرد     

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:49  توسط میثم فروتن 

از شیرین کاری های مبتذل ودوست داشتنیه حامد عسکری شاعر خوش آتیه بمی:

  سلام سوژه نابم برای عکاسی


   ردیف منتخب شاعران وسواسی


  سلام هوبره فرش های کرمانی


     ظرافت قلیانهای شاه عباسی


تجسم شب و باران و مخمل و نوری


   تلاقی غزل و سنگ یشم و الماسی


و((ذوالفنون ))شب چشم تورا سه تار زده


 به روی ((جامه دران)) با کلید سل لا سی


دعا دعای همان روزگار کودکی است

 
  *خدا تند ته دوباله تو مال من باسی

 


*ما کوچولو ها  که می فهمیم ولی بزرگتر ها بخونن:خدا کند که دوباره تو مال من باشی

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 13:51  توسط میثم فروتن  | 

راستش می خواستم تا نظراتون 20نشده ننویسم ولی

 دلم نیومد برای شهادت شهیده عشق و تک نهال

باغبونمون چیزی ننویسم.به خصوص که این خانم

همیشه واسطه بودن برا رابطه من وخدا

بگذریم از بحث در مورد اینکه ارتباط با خدا

واسطه می خواد یا نه ولی اگه شما نظری داشتید بدید.

 حدود 4ماه پیش بود که بهم خبر دادن اسمت

 برا عمره دانشجویی در اومده

الانم یواش یواش دارم براش آماده میشم

 تا احتمالاً تا یکی دو ماه دیگه عازم بشیم.

برا همینم امسال حالم یه جور دیگه است تو این

ایّام و همه تصوراتم توی اون جای ...

نمی دونم صفت خوب به کار ببرم یا بد.از طرفی

 فکر می کنم جای پای فاطمة و ابوها وبعلها وبنوها

که بد نمیشه از طرفی هم اونجا همون جاییه که

 عابرای بی احساس پا گذاشتن روی یاس.

نمی دونم اونجا باید چی کار کنم با این همه حس

 با این همه شعر و صدا و تصویربی بی بی حرم قبرت کجاست مادر؟

بی بی بی حرم  قبرت کجاست مادر...؟

فرض کنید من جلوی در خونه حضرت زهرا وایسم و این شعر رو بخونم:

یاس جونمرگمون تکیه زدش به دیوار  

  خواست بزنه جوونه امّا سر اومد بهار

یه جورایی غیر قابل باوره

خدا کمکم کنه.

 

راستی بیاید این روزها نگاهمون به مادرامون رو تغییر بدیم.

بیاید قدرشون رو بدونیم.

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزیه بیمار خویش بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 20:3  توسط میثم فروتن  | 

 خیلی دور خیلی نزدیک

در مورد اسم که فکر مي کنم هر کي منِ اوی

رضا امير خاني رو خونده باشه,منظور رو گرفته

 هر کي هم که نخونده خوب

 تابستون امسال بهترین موقع برا خوندن

یکی از موفق ترین رمان های عاشقانه

 ۲۰-۱۰سال گذشته است.


امّا در مورد آدرس:


so close so far یعني خيلي دور خيلي نزدبک

 
حالا اينکه چرا اين رو برا آدرس انتخاب کردم

چند تا دليل داشت.

اولين وساده ترينش اين بود که فيلم

خيلي دور خيلي نزديک رو خيلي

دوست دارم و اصلاً از نظر حقير توي فيلم

هاي تاريخ ايران(البته  من فيلم هاي قبل از انقلاب

رو کمتر ديدم)بي نظير بوده.

ازموضوع گرفته تا لوکيشن هاي کم نظير کويرش


واون آخوند تقريباً واقعيش و خانم دکترو از همه مهمترموسيقيه

 متنش بود, که باز هم از نظرمن

توي تمام فيلم هاي ايراني وخارجي که تا

حالا ديدم هيچ وقت اينقدر حرف موسيقي


با حرف فيلم همخوني نداشته.

دليل ديگه اين انتخاب مفهوم فوق العاده عميق

والبته مبهم اين واژه است که ذهن منو

چند سالي ميشه که در گير

خودش کرده,که ميشه از جهات مختلف بررسيش کرد.

مثلاً ماتو رياضي خيلي برامون مهمه که

 يه عددي مثبت باشه يا منفي

ولي وقتي به بحث حد در بي نهايت می رسیم

ديگه خيلي مهم نيست,مثبته يا منفي.

یعنی یه جورایی می خواد بگه وقتی حرف

از بی نهایته تو خجالت نمی کشی

که می گی مثبته یا منفی.

توي بحث هاي عرفاني وعشقي

 هم که ديگه نگو,فراق و وصال يار

ونزديکيشون واينکه وصال بهتره يا فراق و...مثلاً سعدي ميگه:


اي سير تورا نان جوين خوش ننمايد 

معشوق من آنست که نزديک تو زشت است

حوران بهشتي را دوزخ بود اعراف

از دوزخيان پرس که اعراف بهشت است

 
ولي برا من از همه جالب تر اينه که روانشناسها

 هم به اين نکته پي بردن وميگن وقتي حس توي اوجه

 ديگه تفاوتي نمي کنه که اين حس مثبته يا منفي

 
به عبارت ديگه ميگن عشق و نفرت خيلي به هم نزديکن و

می گن آمار عاشق های قاتل خیلی زیاده.


نمي دونم تونستيد يه ارتباط بين همه

 اين ها برقرار کنيد يا نه!


خواهشاً نظر بديد,چون من اول راهم

 نظر هاي شما برام خيلي مهمه


قصد کردم تا تعداد نظرهاتون به 20 نرسه,ديگه پست جديد ندم.   

   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 23:36  توسط میثم فروتن  | 

خوب شروع کردن تو هر چیزی مستلزم داشتن هدفه.

نمیدونم تا حالا چند نفر با هدف ٬وبلاگ ساختن ٬ولی من

برا نشون دادن حسن نیت٬می خوام خوب شروع کنم.

شعر زیر برا یکی از دوستام آقای میلاد افشین منشه:


نشاني منزل ما شش قسمتي است!

و اگر جاي يک بخش خالي ماند،

هيچ نامه‌اي نخواهد رسيد...


اي فرستنده‌ي نامه‌هاي هميشه سفارشي

از ازدحام اين پيچ و خم‌ها بکاه...

که دلم لک زده‌ي سر راست ترين نشاني‌ست:

خيابان وليعصر - پلاک ۳۱۳???

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 3:10  توسط میثم فروتن  |