تبليغاتX
مریم ها و یاکریم ها می دانند...
[ English/فارسی]

مریم ها و یاکریم ها می دانند...

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...

 

 

دلشوره های آزار دهنده دارم. تو دلم انگار مرده شور خونه ست که هی یه نفرو میارن و می شورن و می برن و دوباره میارن و می شورن و می برن و ... تو سرم انگار یه کلاغه پر از یه خبر بد. پای راستم دوباره درد گرفته انگار اومدم شوت بزنم و یکی محکم تکل زده و محکم پای راستم خورده بهش. بوی حوله میده. انگار یه شب تمام روش حوله گذاشته. حوله رو برده تو حموم. چند روز بعد رفته تو حموم حوله رو بیاره. به جاش طناب آورده. دلم شور می زنه. گشنگیم به غذا نمی ره... کچاپو کجا گذاشتم؟! هووووووم خوب با ماکرونی چطورید؟! دلم شوره. نکنه قراره برف بیاد؟ نکنه همه ی روزا شده شنبه... خوابای بدم چرا سریال شده؟ بزن اون کانال فوتبال ببینیم... گل زدم. اومدم جلوی دوربینش. بزن اون کانااااااال... من دیگه فوتبال بازی نمی کنم... سریاله پر از من و حسنه که یه مُرده دعوتمون کره یه مهمونی.حسن مطمئنی که نخوابیده؟! بیدارش نکنیم؟ مطمئنی؟ درو وا کنیم؟!

 میشه کانالو عوض کنی؟ چرا توی این تلویزیون خبر میاد که برف می باره؟

نکنه ابوالفضل قراره خودشو بکشه؟!

 


بیش از این ها آه آری بیش از اینها......................................

می خوام بنویسم نمیشه. می خوام برای اولین بار برای این قضیه گریه کنم. یعنی میشه؟

کاشکی بتونم بنویسم کاش کاش کاش...

فعلا بداهه بپذیرید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:55  توسط می سم فروتن  | 

 

بعضی وقت ها وقایعی پیش می آید که اگر می سم قبلی بودی پریشان تر از همیشه می نمودی! ولی دوستی با مصطفی ها و امثال مصطفی ها به تو یاد داده که خم به ابرو نیاوری...

مثل همین روزها...

بعضی مقولات  مصطفای عزیز شادم می کند. مثل وقتی که خودش می خندد.

 

داستانی از سرباز سعید اکبرزاده ی فعلا فقید  که لطف کرده و تقدیم کرده به من.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:48  توسط می سم فروتن  | 

 

نه این حق هیچ مریمی نیست... این عقوبت کدام گناه نکرده ی این مریم است؟ نه این ح هیچ مریمی نیست...

 

 

من هم دارم مثل مریمم پرپر می شوم...

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:33  توسط می سم فروتن  | 

 

در نا هم واری ها شاید شعری از من خواندید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:56  توسط می سم فروتن 

 

سر اومد زمستون  

به یاد روزهای سخت وشیرین آن روزها که در ستاد بودیم. بچه ها این آهنگو دانلود کنید که کمی شاید خاطرها...(داره دیوونم میکنه )

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:11  توسط می سم فروتن 

سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!

بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟

الله اکبر است که هرشب، همراه جانِ آمده بر لب

آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را

از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست

بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را

انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بیگناه که خوردند

شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را

سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند

کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را ؟

زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند

آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را

سجاده تارو پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست

گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را

 

سیمین بهبهانی



بهزاد نبوی سخنگوی دولت شهید رجایی و اغتشاشگر و برانداز دولتی مدعی رجایی دوم بون.

آقای نبوی از دیدن هیچ کس روی این صندلی ها اینقدر ناراحت نشدم که شما...

شمایی که از پایدارترین ها بودید زیر شکنجه های ساواک از بهترینها بودید در عمر انقلاب. با بزرگترین ها بودید. حالا...

و لعن الله علی قوم الظالمین...

 


تفنگت را زمین بگذار تصنیفی فوقالعاده زیبا در دستگاه دشتی از استاد بلامنازع موسیقی سنتی  کشورمون

محمدرضا شجریان

. شعر تصنیف از فریدون مشیری ست...

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خلوار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می‌خوانی مرا،
بنشین برادر وار

تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را  خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه، غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه
احوال حق‌گویی و حق‌جویی...
و حق با توست
ولی حق را ــ برادر جان ــ
به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...
اگر این بار شد  وجدان خواب آلوده‌ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار...


این پست کم کم می شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 19:45  توسط می سم فروتن  | 

 

استالین

در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند . پس از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس " کا.گ.ب " خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه ؟
پس از چند ساعت استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس " کا.گ.ب " خواست که هیات گرجی را آزاد کند .
رییس " کا.گ.ب " اما گفت : " متاسفم رفیق ، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و تعدادی هم موقع بازجویی مرده اند !  
 


ذکاوت و رندی از آن ما

ماکارونی تمر هندی ار آن ما

خیابان شهید قندی از آن ما

قبری که بهش  می خندی از آن ما

یا مثلا

فاق کوتاه آفت لگن است

آفت جنگ نو گلن گدن است

...

اسبتو کجا می بندی بوبوی من؟!

///

کپی پدر خوانده از آن ما...


شهر خاموش من

بازم صدام می کنه

باید برم

بازم

بم

...


هر چی تو دلت خواندی از آن تو...
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:54  توسط می سم فروتن  | 

 

پدر بیا خستگیاتو در کن

کنار چشمه سار پاک اشکام

پدر بیا درد دلامو گوش کن

که مثل تو منم تو دنیا تنهام ...

پدر بگو رو زخمای صبورت

چی شد که هیچکی مرهمی نذاشته

چرا کسی این همه خار و سنگو

از پیش پاهای تو برنداشته...

شاید ۹ سال پیش بود که این آهنگ را شنیدم و تحت تاثیرش قرار گرفتم و حالا...

پدر  از آلبوم شاپرک با صدای حسین زمان


ترجیح می دهم این جملات را نگذارم اینجا. و این پست تبدیل به غمباد آباد نشود. تکمیل نمی شود.

...و پدر حکایتی مغموم ست

 وقتی روایتش من باشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 3:0  توسط می سم فروتن  | 

 

در گیر و دار صیقلی خشن اما کاری و ماندگار بر روح، انسان چه می تواند بگوید جز اینکه نمی دانم؟ آیا ظرفیت این روان اینقدر هست که (در ظاهر) لعبتی لعاب خورده و دیدنی را به رنگ و روی رفته ی سنگی بی صیقل (در ظاهر) بدهد؟ که اگر چنین باشد بسا سود که کرده است و برده است... گریز از ظاهر اولین گام آن صیقل خشن است و در بطن اتفاق، سنگی آینه وار و آینه ای بی شکست می بیند که هزار لعاب بر آن لعبت اولیه به درکش نمی رسد. و انسان اینگونه است که آئینه ای به استحکام سنگ می شود. که مبیّن عشق است و شعور و آزادی و آزادگی و معرفت. و بی شک آمده است تا بشناسد و درک کند به قدر وسعتش و هر کوتاهی شکستی ست بر گوشه ی سنگ- آینه اش و چه بسا اگر لحظه ای به فکر صیقل نبوده باشد شکستی بر گوشه ی همان لعبت ظاهر فریب. و و ای بر آن انسان. آنچه که تکرار می شود حقیقت است و ناگزیر هر کسی از ظن خود شد یار او... اما آیا من در انتخاب ظن خودم برای معرفت پیش رویم هیچ کاره ام؟! آیا جز این است که اگر من نشناسم طریق رهروی ام را ضلالتی شیرین مسیرم می شود؟! پس آنچنان در سدد اینم که راه را بشناسم که حتی اگر فرصت پیدا نکردم تا در آن قدم بگذارم، خشنود باشم که عمری تلاش کردم که بشناسمش و همین شاید رسیدنی باشد از ظنی دیگر... و الله اعلم.


 

ساعاتی ست در روز و شب پاک از رنگ و رو رفته، که به از دست رفته ها و به دست آورده شده ها فکر می کنم. ساعاتی از میان هفته ها و ماه ها و شاید یک سالی که می گذرد... آنچه عذاب آور است این است که بزرگ می شوم. از هر جهت عذاب آور. در گاهی به دست آوردنت: اینکه هر روز نکبت فهمیدن دنیای دنی هر جه بیشتر می شود و بیشتر پی می بری که تمام ادعا های دانایی ات به طرفه العینی به باد می رود و نه آب و نه آفتاب. و در سویی دیگر در از دست دادنت : سپیدی و زلالی و مهر و یگانگی باورهایت خط می خورد و گاهی فراتر از این ها آتش می گیرد و نه هوا و نه خاک.

خسته خسته بدم می آید از هر لحظه شقاوتم در این رشد. هر لحظه غرور و هر لحظه خودکامگی ام. ای کاش نفَسی بود این باد، از سینه ی دیار و یا یاری دلگشا تا اگر بر باد می رویم خوش بخرامیم که باد مهر و آزادگی ست نه شرارت و شقاوت...


غم این خفته ی چند، خواب در چشم ترم می شکند:

" خوابگردو دیگری "

تمام شب را نخوابید

صدای قدم های خوابگرد را بر سقف بالای سرش شنید

هر گامی پژواکی بی انتها، سنگین و خفه، در تهی درونش.

در کنار پنجره ایستاد با دستانی باز

تا اگر او افتاد بگیردش.

اما اگر سنگینی اش او را با خود به پائین کشید چه؟

سایه ی پرنده ای روی دیوار؟

ستاره ای ؟ او؟ دستانش؟

صدای افتادنی روی پیاده رو. سپیده دم.

پنجره ها باز شدند. همسایه ها پائین دویدند. خوابگرد

با عجله از پله های اضطراری پائین رفت

تا مردی را ببیند که از پنجره سقوط کرده است.

یانیس ریتسوس


شهرداران کفن رسمی بر تن کردند

هدیه شان؟

قفل زرینی بود!

بوی نعش من و تو

بوی نعش پدران و پسران از پس در می آمد

شهرداران گفتند:

ـ نسل در تکوین است

نعش ها نعره کشیدند:ضریب است،ضریب

مرگ در تمرین است

ماهیان می دانند،

عمق هر حوض به اندازه ی دست گربه است!

گورزاریست زمین

و زمان

پیر و خنگ و کر و کور

در پس سنگر دندان ها دیگر سخنی نیست که نیست

دیرگاهی ست که از هرحلق زنجیری روییده است

و زبان ها در کام

فاسد و گندیده است!

لب اگر باز کنیم

زهر و خون می ریزد

ای اسیران چه کسی باز به پا می خیزد

چه کسی؟

راستی تهمت نیست

که بگوییم:پسرهای طلایی اسارت هستیم؟

و نخواهیم بدانیم نگهبان حقارت هستیم؟

نسل ها پرپر زد!

نصرت رحمانی


مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ 

به خاطر کلی گویی معذرت می خوام و بعد جبران م یکنم با حرفهایی... تا چه پیش آید.


 من نتوانستم این روزها بنویسم و مصطفی نوشته : صبور باش سید

و این هم تحلیلی تامل برانگیز از اسلاوی ژیژک برای وقایع اخیر: آیا گربه در دره سقوط می کند؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:33  توسط می سم فروتن  | 

 

۱. می گوید: سیاست همه اش بازی ست نه؟! 

می گویم: زندگی همه اش بازی ست نه؟!


۲.

نردبام گیلاس ماه را قرمز نمی کند. نام مجموعه شعریست که امروز خریدم و دارم می خوانم. شاعر خوبی ست. سوری احمدی. خوب در شعر زنان امروز خوب است. همانطور که رویا زرین خوب است و ... امید هست هنوز به شعر همیشه!!! اما این امیدها کم است امروز. به قول دوستی اسم چیزهایی که می نویسند را بگذارند شولنگ  مثلا  و چاپ کنند. چه ایرادی دارد؟! ولی نگویند همه ی چیزهایی که می نویسند و چاپ می کنند شعر است... شعری از این مجموعه ی خانم سوری احمدی:

"او"

اینجا که من زندگی می کنم

کلمه ها تاریخ مصرف دارند

مرگ، سهل انگاری بشر است،

در کشف جاودانگی

و فراموشی طنز شیطنت آمیزی

همین حالا در خیابان

تشییع جنازه ی کوچک نانوا

مردان را به یاد مرگ خودشان انداخته بود

و تخت روانی با ملافه ای سفید

که بیشتر به یک سلطنت آردی شبیه بود

مرا به فهم مرگ فیدل، سگ همسایه

نزدیک می کرد

با سی و دو شمع روشن

در مسیر پله ها

و عکس هایی از او

ببخشید ما در فارسی با سخاوت

برای همه ی غایب ها

ضمیر او به کار می بریم

داشتم از فیدل می گفتم

که در همه ی عکس ها زل زده بود

یه این زندگی سگی

شاید هم به ما

یا

به نانوا


۳.

خیلی غم انگیز است که جواب نقد را با تخریب بدهد کسی. نشان از بی فرهنگی و بی... و بی... و بی... طرف است. تا کی در این " بی " ها بمانیم؟! همه دوست داریم صداقت را. برخورد صحیح را. اخلاق را و همه ی چیزهای خوب را. پس تخریب کردنتان چیست؟! اخلاق است؟! شمایی که دم از اخلاق می زنی؟! به هر حال امروز نمونه های بزرگش را می بینم در صحنه های انتخاباتی. همیشه در زندگی روزمره ی خودمان نمونه های کوچکش وجود دارد و می بینیم که به جای اینکه جواب کسی را که حرفش را مستقیم و رک و بدون اب زیرکاه بازی می زند و پای حرفش هم هست و به اشتباهاتش هم  معترف است  با ژست های خنده دار که انگار همه چیز را فقط آنها می فهمند می دهند. حتی وقتی می گویی بیا حرفت را رو در رو بزن جا خالی می کند که... که چی؟! سعی کردم اگر اشتباه یا خطای بزرگ و کوچکی داشتم پایش هم بایستم و شانه خالی نکنم و زیر چیزی نزنم. دو رو  و گاهی چند رو و خود شیرین و اینها هم نیستم. توی خونم نیست که مثل بعضی ها باشم. نتیجه اینکه حرفم را مستقیم می زنم یا اینکه اصلا حرف نمی زنم. نمی نشینم توی خانه ام و بر اساس شنیده هایم قاضی نمی شوم و اعلام موضع نمی کنم. بیمار کسی ست که حرفش را رو در رو نمی زند. نه کسی که همیشه حرفش را زده و متاسفانه در بی فرهنگی و تحجر دور و برش همیشه محکوم می شود که...

راستی من حداقل دچار یک سری توهمات نیستم. توهمات خنده داری که حتی گفتنش هم کسر شان می آورد.

 


۵.

من از همان قدیم ها هم فیلم گرین مایل یا همان مسیر سبز را دوست داشتم. الان هم مسیر سبز را دوست دارم که لا اقل فیلم بازی نمی کند و وعده و وعید بی خود نمی دهد.

بلافاصله بعد از پخش مستند تبلیغاتی میر حسین موسوی شنیدم که مادر دردمندی که در این مستند بود یک بازیگر مازندرانی ست. خنده دار است که در کمترین زمان ممکن این همه اطلاعات شناسنامه ای و کاری از این زن پیدا شد و  پخش شد برای تخریب موسوی. بخوانید  

سیم آخر تخریب و تبلیغات   این رو هم بخونید بد نیست.

قضاوت با خودتون

_________________________________________________________________________

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 4:48  توسط می سم فروتن  | 

 

دوست عزیزم شهاب خالقی امروز بهم گفت که از این وبلاگ که به اسمش درست شده خبر نداره. و به شدت ناراحته از این موضوع. امیدوارم این شخص که با این کار بیشتر در صدد تخریب ایشونه به اشتباهش پی ببره و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 0:39  توسط می سم فروتن 

 

آقا من یه کامنت خصوصی داشتم چند وقت پیش خیلی حرف داشت شایدم نداشت فقط موضوع اینه که الان که گذری از خصوصی ها می گذشتم دیدمش یادش افتادم و بازم نفهمیدم که چرا اصلا خصوصیه؟!!!

یعنی می شد نباشه... البته در یه صورت که فکر م یکنم می بینم شاید خصوصی بودنشم حکمتیه!

حالا کامنت خصوصیه چی بود. این بود:

 

سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت: 10:25

توسط:...

...

 وب سایت   پست الکترونیک

 

[ نظر خصوصی ]

 

 

کدام2

 

همونطور که می بینیید خصوصی با نام ... نظرشونم ... بوده. ولی مثلا شاید کسی می خواسته خصوصی بهم بگه خیلی حرفا هست توی این سه نقطه و ...


 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 4:53  توسط می سم فروتن  | 

 

اگر مورچه بودی؟!

ـ حتما از صبح کله ی سحر تا بوق سگ دنبال یک تکه نان این در و آن در می زدم و تا آخر عمر کارگر بی مدعایی باقی می ماندم.

ـ احتمالا فوری مرا فوت می کردند سربازی و تا آخرش هی پا می کوبیدم و پست می دادم و نگهبانی می دادم.

ـ با پخش اولین امواج جنس مخالف شاخک هایم تیز می شد و هی عاشق می شدم و هی فارغ و هی...

ـ بعید نبود عاشق ملکه بشوم و بعد به خاطر اختلاف طبقاتی موجود و تفاوت بیش از حد خانواده ی من و خانواده ی ملکه جان سرزنش می شدم به خاطر این عشق احمقانه و برو کشکت را بساب می شدم.

ـ نمی ماندم توی آن سوراخ زپرتی و مهاجرت می کردم به خانه ی انطرف تر و اگرچه با ترس و لرز ولی دنبال آسایش نسبی آنجا می گشتم.

ـ بلافاصله زیر پای کسی له می شدم!

ـ شاعر می شدم و روی فرکانس های شاخک هایم اشعاری در حمایت از جامعه کارگر و مظلومیتشان و دفاع از حقوقشان و به علاوه گه گاهی عاشقانه هایی برای مورچه خانم معشوقه می فرستادم و بعد به خاطر این فعالیت های سیاسی می افتادم زندان و و بعد که آزاد می شدم مورچه خانم معشوقه را با مورچه ی پولداری زوج می دیدم و بعد طی تصمیمی، در نهایت پوچی و سرخوردگی از جامعه و عشق با مقداری حشره کش اقدام به خود کشی می کردم...


۱. مورچه ها مگه شعر می گن برو بابا!

ـ خودت برو بابا مورچه نبودی که بدونی چه شعرایی می گن...

۲. آفا خانم پایت را از روی دلم بردار. دست روی دلم هم نگذار...

۳. معنای مردونگی رو هم فهمیدیم... بعد غمبادمان بیشتر شد!

۴. درخت منتظر ساعت بهار شدن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 4:13  توسط می سم فروتن  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:53  توسط می سم فروتن  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:34  توسط می سم فروتن 

 

آن روزها هنری که روی قبر خرج می کردند تجسمی بود، این روزها یا شعر است یا متن ادبی. در روزهای بعد از این آیا روی قبرها یک نمایشگر خواهد بود که تصاویری از فیلم یا تله تئاتر یا هر چیزی شبیه این ها را نشان می دهد؟!


چقدر دوست دارم به این قبرستان قدیمی برگردم و بر نگردم...

 

 هر شب میان مقبره ها راه می روم

شاید! هوای زیستنم را عوض کنم...

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 5:10  توسط می سم فروتن  | 

 

مرا فقط تا غروب آفتاب تسلی دهید

من تا پایان سال این عمر را ادامه می دهم

کلیدهای یخ بسته ی خانه را در آفتاب م یگذارم

انبوه جراحت ها را سراسیمه در میان برگ ها

گم می کنم می گویم:

آنان نیک بودند که حدس آفتاب داشتند

و کندوی اندک زنبوران را شکستند تا شاید

 کلیدهای یخ بسته خانه را بیابند تا شاید   

انبوه جراحت ها التیام پذیرد

گمراهی ابر بود که باران شد

حدیث تنهایی ما بود

که همسایه را از خانه

روانه ی درختان سیب کرد

اگر چه هنگام که در پایان فصل

به خانه آمد

سبدها از سیب تهی بود

فقط لبخندی ریاکارانه بر لب داشت

تا این غروب و بر زلف های ما سایه انداخت

باران بهاری فقط بر این سه گلدان شمعدانی

که در بالکن خانه مانده بود بارید

یاران و ما

باور نداشتیم باران بهاری ست

دشنه ها را از نیام بیرون آوردیم

به گلدان های شمعدانی خیره شدیم

دشنه ها را بر قلب خویش فرو کردیم

نمی دانم

چرا سال تمام نمی شد.

 

احمدرضا احمدی

Ø       

 

 خیلی در عذابم؛ دارم اشتباه بعدی ام را آماده می کنم....

 

برتولت برشت

ü       

 

کجایی ام

اینجا کجا زمین است

که بمیرم اگر هم کنار ساحل این دور

لحن سلام مرا کسی نمی داند

و این کشتی واژگونه به گل آیا

نهنگ عاشقی که به خشکی نشسته نیست؟

نهنگ زیبایم

تو اهل کجایی

کنار ساحل این دور

کسی زبان تو را و مرا نمی داند

حالا

من از کنار برج بابل آمده ام

اما از میان آزادی آب های جهان

تو چرا؟

 

رویا زرین

 

Ø       

 ...مادرم در این ایوان در روزی بارانی سفره را پهن کرده بود. برای فهرست عمر من ناتمام گریه کرده بود....

احمدرضا احمدی

 

  •  

روبروی آینه می ایستم

انگشتم را روی شقیقه ام می گذارم :
هی!

یا تو عوض می شوی

یا من از این امیدواری مایوس کننده می میرم...

 

ü       

تقصیر من یکی که نبود بود؟

غصه نخور...

مثل همیشه خدا بزرگ می شود

 

رویا زرین

 


دست تو چقدر تاخیر دارد به گلویم... مرده بودم قبل از اینکه بیایی م ر گ
+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 3:44  توسط می سم فروتن  | 

 

شکسته می گذرم / از پهلویتان/  شکسته/ پهلویتان / از ساده گذشتن از حق/ ... / بغضم نمی شکند... / خودم / شکسته ام / بی آنکه کمی هم فهمیده باشم حق را/.../ می ترسم من هم مثل کسی باشم که شکست تو را / اگر بودم...

 _______________________________________

دوست ندارم ژست بگیرم که تو را می فهمم مثل خیلی ها و دوست ندارم که  عین خیالم نباشد مثل خیلی ها...

.

در و دیوار به هم ریخته تان

بر سرم می شکند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 4:51  توسط می سم فروتن  | 

 

 تو هم ای بخت ملامتگر ما باش ولی

 سرزنش کردن ما سنگدلی می خواهد

 .....................................

  آه این منم ای آینه ! کم سرزنشم کن...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 3:28  توسط می سم فروتن 

 

چطور دلم برای خودم تنگ شود وقتی هنوز هم که هنوز نیست پیدایش نکردم. از کدام طرف بروم تا به او برسم. از کدام راه رفته یا برگشته زنگ کدام خانه را بزنم که باز شود دلم به روی او. کدام شماره را جواب دهم به کدام شماره زنگ بزنم که کمی از دلتنگی های بر باد رفته ی از یاد نرفته ی حالا را تقسیم کنم میان خودم و خودم...


به این تنهایی مضحک خودم هم می خندم چه برسد به خودم. . .

خیلی وقت است سیگار انگشتانم را، دود سینه ام را و . . . دلم را می سوزاند( یا همه چیز است یا هیچ چیز این سه نقطه)

مزخرف است، تا بیایی بفهمی، رفته ای و نفهمیدی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:28  توسط می سم فروتن  | 

 

شما

اگر می خواهید شریک اندوه ما

باشید

پارسیان چون از اندوه

بیگانه شدند

تسلیم یاران شدند

وداع است

نام دوست صبر است

و مرگ گل سرخ است

این توان ما در باران است

که رنگ غروب ندارد

و صبح دیر صبح می شود

 

احمدرضا احمدی

…………………………………………….

ما

به

حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد حقانیت درد…

عادت داریم…

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1.تنهایم من! بر تلی از خاکستر

2. اهمیت را هم در این چند روز فهمیدم که مهم چیست و کیست که من نیستم

3. سعی می کنم پاک کنم پاک پاک پاک پا… که؟

 ۴. یعنی چه اتفاقی قرار است بیفتم که نیفتاده... بیشتر از این کجا بیفتم که نگویند نمرده....

 ۰. خرم آن روز که یا دیده ی گریان بروم / معرفت نیست در این قوم خدایا مددی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:46  توسط می سم فروتن  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:27  توسط می سم فروتن  | 

 

حالا که فکر می کنم می بینم هیچ وقت دوست نداشتم عکسم رو هیچ اسکناسی باشه مخصوصا صددلاری!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان نامه:
۱. برای اینکه عکست روی اسکناسی باشد باید خیلی آدم خاصی باشی یا خیلی بد باشی یا خیلی خوب باشی یا...

۲. اسکناس یا توی یک جیب عرق کرده خفه می شود یا توی یک دست عرق کرده مچاله یا توی بانک این ور و آن ور می رود یا...

۳. هر چی ارزش اسکناس بیشتر باشد دعوا و جنگ و بحث سرش بیشتر است...

۴.به عکس تو هم هیچ اهمیتی نمی دهند!!!!!!!!!
۵.حالا که فکر می کنم می بینم اگر آدم خاصی هم بودم (بد یا خوب یا...) دوست نداشتم توی یک جیب عرق کرده خفه شوم یا توی یک دست عرق کرده مچاله شوم یا توی بانک این ور و آن ور بروم یا...

۶.این بار پایان نامه نقش مهمی یه عهده داشت!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 5:35  توسط می سم فروتن  | 

Go to fullsize image

 این چندمین سیگاری است که  بی فندک روشن نمیشود

تو در کافه لته نشسته ای 

واین چندمین لیوان مشروبی ست که بی پول ،نمی نوشی

دستم را بگیر  ، زیر باران ،روی سنگفرش های خیس

دستم را بگیر تا ازجهان ،فرار کنیم

این چندمین سیگاری ست...

                                                    (ژولیت لوتیه)   

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محض خالی نبودن عریضه...

کپی پیستی بود از وبلاگ: "ادبیات و ترجمه ی شعر آوانگارد"

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:31  توسط می سم فروتن  | 

 

روی خرده شیشه ها راه می روم. روی خرده شیشه ها زمین می خورم. روی خرده شیشه ها بلند می شوم. روی خرده شیشه ها راه می روم. روی خرده شیشه ها روی انگشتان پاهایم راه می روم. پنجره ماه ندارد. انتظار ندارد. کسی که از پائینش سوت بزند ندارد. کسی که از پائینش سلام کند ندارد. اتاق پنجره ای که بشود پائین را نگاه کنی ندارد. اتاق پنجره ی میله دار دارد. اتاق پنجره ندارد. روی خرده شیشه ها می نشینم. کتاب را باز می کنم. نمی خوانم. خوابم نمی برد. روی خرده شیشه ها می خوابم... خرده شیشه ها به خوابم می آیند. کابوس می بینم. خرده شیشه ها همه جا را گرفته اند. بیدار نمی شوم. خرده شیشه ها به قلبم رسیده اند. هر شب درد می کند حالا. بیدار نمی شوم. خرده شیشه ها توی قلبم انگار راه می روند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"همدست خودم"

دیگر هیچ چیز خوشنودم نمی کند.

باید آیا با شکوفه‌ی بادامی
لباس استعاره‌ای بر تن کنم؟
با یک افکت نور
نحو زبان را مصلوب کنم؟
برای این چیزهای اضافی
چه کسی سرش را به درد می‌آورد؟

با کلماتی که آن‌جا هستند
(کلمات پایین‌ترین طبقات)
بصیرتی  به دست آورده‌ام

گرسنگی
خفت
اشک
و تاریکی

هق‌هقی تصفیه ناشده
نا امیدی
(که هنوز مایوسم از ناامیدی)
از فلاکت همه جایی
بیماری
هزینه‌ی زندگی
که استطاعتش را دارم.

جز از خویش 

از متن چشم پوشی نخواهم کرد.                     
دیگران درک می کنند
خدا می‌داند
که چطور به آن‌ها با کلمات یاری کند

من هم‌دست خودم نیستم.

اینگه برگ باخمن - ترجمه ی محسن عمادی

 

 

 

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پایان نامه:

۱.چقدر همه جا خرده شیشه ریخته، چقدر همه چیز خرده شیشه است، چقدر همه کس خرده شیشه اند

آقا! خانم! جارو ندارید؟!

۲. کی قرار است بیایی کلمه؟! دارم خفه تر می شوم لطفا نسوزان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:47  توسط می سم فروتن  | 

 

با دلی پر شده از زخم نمک می خوردیم         دوش وقت سحر از غصه ترک می خوردیم...

خدایا تو که می دونی چه خبره... می دونی که به صبوری ما دیگه امیدی نیست... خدایا تو که می دونی خیلی...

معلومه که می دونی. گفتم که خودم بدونم. گفتم که شاید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:38  توسط می سم فروتن 

 

 شاید باید هر چیزی را که میدانی به طور عملی آزمایشش کنی. مثلا اینکه چگونه سیاره ها به دور خورشید می چرخند! یا اینکه خورشید از چه چیزی تشکیل شده!

خوب، تو باید به آن نگاه کنی اما گاهی اوقات به آن نگاه می کنی. و نگاه تو آن را عوض می کند. تو نمی توانی بفهمی که واقعا چه اتفاقی افتاده و یا ممکن است چه اتفاقی بیفتد اگر به نقطه نظر لعنتی خودت توجه نکنی...

خوب پس دیگر "چه اتفاقی افتاده" نداریم. نگاه به هر چیزی گاهی اوقات آن را تغییر می دهد. به این می گویند اصل عدم قطعیت.. شاید مسخره به نظر برسد اما اینشتین  که دانشمند بود هم این را می گوید...

من می گویم گاهی وقتها هر چه بیشتر نگاه کنی کمتر متوجه می شوی !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان نامه:

۱.  

Maybe “ The Man Who Wasn’t There”  Maybe “ reality”

۲. ما پیر نشدیم ولی از پله ها دیگر بالا نرفتیم... ( احمدرضا احمدی )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 6:37  توسط می سم فروتن  | 

 

 حقیقت این است که هنوز نفهمیده ام. نه به معنای نادانی مطلق و نه به معناهای دیگر از این دست. اینکه چرا باید درگیر نا مهماتی باشم که هیچ جرقه و آتشی منفجرشان نمی کند و فقط رسوب می کنند و آزار می دهند و چرا ماشه هایی که می کشم متعلق به تفنگ های خیس و ناکار آمد است و چرا این همه کشتم و کشته شدم با این تپانچه های خیس و چرا در حین چرا هیچ صیادی نشانه ام نگرفت و چرا اصلا آمدم به چرا...

حس یک تغار را دارم که قرار است چلوسافی شود... آبستن طغیانهای کوچک و بزرگ... حقیقت آن است که نفهمیدم هنوز...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان نامه:

۱. مردی با این همه گلوله در سینه گریخته...

( نوشته ام ربطی به شعر تپانچه ی خیس گروس عبدالملکیان ندارد فقط ناخودآگاه از بعضی عبارات استفاده کردم...)

۲.همه چی باشه برای بعد. بعدی که زمان گذشت شاید...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 3:13  توسط می سم فروتن  | 

 

 بم هر جوری باشه برا من بمه. حالا هم تو خاک و خلاش می پلکم و ...

تو کافی نتم زیاد وقت ندارم...

عید همه مبارک

دوستان و دشمنان حلال کنن این بنده ی به درد نخور رو ...

وای که چقدر بده وقت نداشته باشه آدم... چرت و پرتم ممکنه بنویسه...

واقعا التماس دعا

واقعا دعا گو...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 18:57  توسط می سم فروتن 

 

" عشق در نگاه اول "

هر دو گمان دارند که حسی آنی

 آنها را به یکدیگر پیوند داده است

این گمان زیباست

اما تردید زیباتر است!

گمان دارند هرگز چیزی میانشان نبوده است

چرا که یکدیگر را نمی شناخته اند

اما باید دید

عقیده ی خیابان ها

پلکان ها و راهرو هایی که شاید سال ها پیش

عبور آن دو را از کنار یکدیگر دیده اند

در این باره چیست!

می خواستم از آنها بپرسم:

آیا به یاد نمی آورید

رو به رو شدن در دری چرخان

یک ببخشید در ازدحام خیابان

یا یک اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن را؟!

اما پاسخشان را می دانم

نه!

چیزی را به یاد نمی آورند

در شگفت می مانند اگر بدانند که سال ها بازیچه ی تقدیر بوده اند

تقدیری که هنوز بدل به سرنوشتشان نشده

تقدیری که به هم نزدیکشان می کرد

دورشان می کرد

سد راهشان می شد

خنده ی شیطنت آمیزش را فرو می خورد و کنار می رفت

نشانه های گنگی هم بود :

شاید سه سال پیش یا سه شنبه ی گذشته

برگ درختی از شانه ی یکی بر شانه ی دیگری پرواز کرده باشد

چیزی که یکی گم کرده را دیگری پیدا کرده و برداشته

شاید توپی در بوته های کودکی ...

دست گیره ی در ها و زنگ هایی که یکی لمس کرده

و اندکی بعد دیگری  

چمدان هایی همسایه در انبار

شاید هم شبی هر دو یک خواب دیده باشند

خوابی که بیدارشان کرده و نا پدید شده

هر آغاز ادامه است

و کتاب حوادث همیشه از نیمه گشوده می شود!

ویسواوا شیمبورسکا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
" حادثه "

چه لحظه ها که ما توقف کردیم

که مرگ هم توقف کند

اما مرگ سرشار از امید

ما را رها نمی کرد

دستی از آسمان به زمین آمد

که ما را فریب دهد

که در خانه بمانیم

در خانه ماندیم

اما چشم یاری نمی کرد

که بنفشه ها را ببینیم

ما به یاد نداشتیم که چه بر تن داریم

پیرهن سفید بر تن داریم

یا تکه گونی ای که از پائیز

مانده بود

بر تن داریم

چه حادثه ای بود که ناگهان

ترقه ترکید

اندوه ما ترکید

و خورشید طلوع کرد.

احمدرضا احمدی ــ از کتاب روزی برای تو خواهم گفت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

... هوای کافه را در ریه هایت فرو کن

و بیرون برو

به خیابان ها

"تانیا"

نگاه کن انگار درختان

حتی نامشان را به یاد نمی آورند

و هر چیزی

گلی را که از آن خلق شده انکار می کند

و اینک غبار

یا پوشیدن لباس ژنده ی زمین

شکلی تازه می گیرد

نگاه کن

ناقوس در این کلیسا

 گویی سبویی ست از اشک

و این مناره را ببین

صدایی که از آن بر می خیزد

هم چون زخمی ست

که بر بدن فضا جا به جا می شود.

...

علی احمد سعید( آدونیس) 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان نامه

۱. وقتی من داشتم این را می نوشتم درست بود پس همچنان درست خواهد بود. (از مجموعه ی فیل، داستانک های فلسفی برتولت برشت )
۲. حتی با ترجمه ی نه چندان خوب هم این اشعار شنیدن دارند... خواندن دارند... دارند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 12:26  توسط می سم فروتن  | 

 

همه ی بوهای پخش شده توی هوا متعفن به مشام می رسید و من قبل از اینکه بینی ام را بخارانم سیگاری گیراندم تا توی تلخی آن غرق شوم تا تعفن رها شده توی هوا. ماشینی دست بلند شده ی من را دید و گفتم: " ارگ!" گفت:"نه" شاید راست می گفت! گوشه ی خیابان را گرفتم و توی خاک و خل های هنوز باقی مانده راه افتادم به سمت ارگ. خیابان بازار را که بستند همیشه برای رفتن به ارگ باید دور سر خودم می جرخیدم آنهم پیاده. بی خیال اینکه دارم توی شهر آبا و اجدادی ام سیگار می کشم و باید ترس رصد شدن توسط فامیل و آشنا ها را داشته باشم خیابان سپاه را پائین می رفتم و هی غرق می شدم توی رد پاهایی که از گذشته روی پیاده روی  خاک گرفته اش بود. انگار آوازی میشنیدم از در و دیوار و رد غم همایونی آواز همینطور مسیرم را عوض کرد...

گفتم: " شما خواهر زنده یاد بسطامی هستید؟!" گفت:" بفرمائید داخل". بوی بهار نارنج توی باغچه از همان دم در پیچید توی مشامم و تا توی ایوان همینطور چشم بسته بو کشیدم و ... گفتم: " دوستشون داشتم و دارم. خیلی. خیلی بزرگ بودن نه فقط به خاطر صداشون به خاطر زندگی مردونه شون. " گفت:" شما لطف دارید. ایرج واقعا همینطور بود که گفتید. همیشه اینجا سر می زد حتی وقتی خارج کنسرت داشت بلافاصله بعد از  برگشتنش خسته و کوفته..."  بغضی راه حرفش را بست و رفت ضبط را روشن کرد. دوست داشتم توی همایون صدایش که توی خانه ای که از کودکی در آن نفس کشید و زد زیر آواز و بزرگ شد گریه کنم. ولی به جای گریه بغضم را خوردم و گفتم:" چه عطر شامه نوازی تو خونه تون پخشه! آدم دوست داره همش عمیق عمیق نفس بکشه." خندید و گفت:" نارنج کار ایرجه. چند سال پیش قلمه زد. فکر نمی کردم با سرمای امسال بهار* بده ."

گفتم:" نارنجی که به دست خودش قلمه خورده با صدای خودش هم بهار می ده و کاری به سرمای سخت امسال نداره". توی باغچه را با نگاهم گشتم و گلهای رنگ و وارنگش را خوب به چشمم کشیدم. انگار گلخانه ای توی هلند... هلند آری هلند نشانه ی  خاطره ی نرفتن و رفتنش بود. همان کنسرتی که قرار بود با پرواز آن هفته برود که نرفت. که آمد سری بزند و بعد برود که رفت...

خانم بسطامی چای گذاشته بود جلوی من و داشت میوه می آورد و فهمیده بود که من توی افکارم غرقم انگار و حرفی نزده بود. گفتم:" ممنون راضی به زحمت نیستم" گفت:" چه زحمتی. نمی دونین چقدر خوشحال شدم... ایرج همیشه می گفت من خاک پای مردمم و منم خواهرشم دیگه." لبخندی آمیخته با غم زد و ادامه داد:" منم خاک پای دوستدارانشم." ...

خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا... اینقدر توی صداقت و صفای این حرف ماندم که حرفی که بخواهد جواب این تواضع را بدهد روی زبان وامانده ام نیامد و فقط گفتم:" پاکبازی شیوه ی مردان مرد روزگار..." و ایرج داشت بلند بلند می خواند حالا:" گذشت بی کاروان کولی..." 

کوچه های حالا تاریک شده ی خیابان سپاه را با سیگارم روشن کردم ولی نه به خاطر بوی بد همه چیز که حالا انگار می توانستم بوها را تفکیک کنم و خوب هایش را سوا کنم برای مشامم.  سکوت بود و صدای قدم های من...

خندیدم و گفتم:" تنها صداست که می ماند...." شاید راست گفتم.

  ------------------------------------------------------------

 * بهار همان شکوفه است.

پایان نامه:

دلم بو می خواهد و بهار نارنج می خواهد و بو و بهار نارنج و ...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 6:12  توسط می سم فروتن  | 

 

نمی دونم چرا ولی می شنوم همش...

اگه خواستید بشنوید و بشنوید

...

* نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

* لحنی شبیه مریمی های پرپر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 4:9  توسط می سم فروتن 

 

(ـــ)               (ـ ـ ـ)

(- -)   (----)             (-ـ-)

                   ( =ــ= )            ( ۸ ) ( ۷ )

(*ــ*) ( ٪ــ)!

 (٬ــ٬ )                        ( ۹ــ ۹ )

                                                             ( ×ــ×)

(۲ -- ۲) (!ـــ!)

                                            (~ــ~)

و غیره و (    )

...

              

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 1:40  توسط می سم فروتن  | 

 

"...ان الانسان لفی خسر..."

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 4:8  توسط می سم فروتن  | 

 

*زندگی شاید  خیابان بلندی است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

*زندگی شاید زنبیل بلندی است که هر روز خیابانی با زنی از آن میگذرد

*زندگی شاید  زن بلندی است که هر روز خیابانی با زنبیلی از آن می گذرد

* زندگی شاید زنی ست که بیل دارد و هر روز از خیابان زنبیل آباد می گذرد...

*زندگی شاید هر روز از خیابان می گذرد مثل زنی که زنبیل ندارد و میوه هایش را زیر پیراهنش پنهان کرده

* زندگی شاید خیابانی است که از زنان بی زنبیلی پر شده که فرزندانشان را از ماها تکدی می کنند

* زندگی هر چه که باشد در این خیابان بلند یک سیگار بیشتر طول نمی کشد و بعد له می شود زیر پای زمان...

................................................................................................................................

پایان نامه:

کاش آخرین لبخندتو به زندگی از پشت اون جیپ دیده بودم که به خیابون برخورد و ...

فقط دوستت دارم فروغ همین...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:4  توسط می سم فروتن  | 

 

-: یه لبخند رضایت هم بزن اینجوری

ـ: ایشالا رو اعلامیم می زنم.

...

بیاید تهمت نیهیلیستی و فرار و پوچی و هر کوفت دیگه ای خواستید بچسبونید.. ولی هیچ کدوم از اینا نیست فقط عقده ای ام عقده ی یه لبخند دارم از سر رضایت....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 2:11  توسط می سم فروتن  | 

 

از چپ و راستم خبر ندارم. پیش رویم انگار خالی ست. اما به پشت سرم مشکوکم! پشت سرم درد می کند. تقریبا که... همیشه درد می کند و شک از همینجا آمد و از این رو که به زمره ی شکاکین نپیوندم، پشت سرم را که انگار از هجوم افکاری ثقیل درد گرفته به همان چپ و راستم می بندم بلکه کلا به هیچم...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 3:2  توسط می سم فروتن  | 

 

از بچگی به من گفته بودند:

"گوسفند! لای گرگا نرو!"

و من آن قدر گوسفند نبودم که باور کنم گرگ "هار"ا ... و من آن قدر ساده بودم و باور نکردم که...!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 4:30  توسط می سم فروتن  | 

ـ چرا صورتتو اتونمی کشی؟!!! چروک مده بچه؟!!!
ـنه! من یه چیزیم میشه مامان، بابا، دوستان، دور و بریا، غیر دور و بریا، آدمای دیگه، دنیا، خداااااااااااا


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:41  توسط می سم فروتن  | 

"بخواب. دنیا ارزش دیدن ندارد..." از فکر اینکه این قاب خنده دار را که هم از خنده خیس می شود و هم از گریه روزی به دیوار خواهند زد و فاتحه خواهند خواند می خندم آنقدر که اشکم در بیاید و ... خوابم بپرد و...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 1:19  توسط می سم فروتن  | 

آن اوایل خوب من نبودم. آنها پیچیده بودند توی کوچه و همانجا در زده بودند و صاحبخانه که بیدار شده بود بی تفاوت تر از آنها بود و فقط یک اتاق داده بود به آنها تا سیگار بکشند و بخوابند و صبح بروند. یادم می آید من همان روزها هم خیلی خسته و کسل بودم و به خاطر همین هم نبودم. از این ها که بگذریم فردا صبح که بیدار شده بودند صاحبخانه متفاوت شده بود و حیاط را جارو زده بود و به گل ها آب داده بود و برای آنها صبحانه گذاشته بود. ولی آنها در را بسته بودند و رفته بودند زیر کاج کج پارک خندیده بودند. تا آنجا که من یادم می آید اولی حساس بود و دومی جسور بود و سومی بی تفاوت و چهارمی هی فکر می کرد و پنجمی افسرده بود و ... کلا هیچ کدامشان به هم نمی خوردند. انگار دست کرده باشی توی یک کیسه ی شانسی و چند تا آدامس آمده باشد تو دستت با طعم و رنگ های مختلف و از هر کدام هم بخوری خوردی و هیچ کدام هم تمام نمی شدند مگر اینکه خودش بخواهد و این هم حرفی بود برای خودش. تازه داشت یادم می آمد که با آنها کنار بیایم که یکی شان رفته بود این طرف و آنطرف و بقیه هم رفته بودند آنطرف و اینطرف و من هم ناچار بالا آورده بودم و آنها خندیده بودند که ریش ندارم و ... من هم گریه کرده بودم و مثل بچه ها دوان دوان پیچیده بودم توی کوچه و از بالای در رفته بودم توی خانه و دور از چشم صاحبخانه رفته بودم لای گلهای باغچه و خودم را یک کاکتوس جا زده بودم که از آن سر دنیا آمده بود مثلا... صاحبخانه هم نفهمیده بود و من هر روز کمی از سهم بقیه ی گل ها را خورده بودم و هی بالا آورده بودم و گل ها فکر کرده بودند من دستگاه تولید کود هستم و هی بالا آورده های من را خورده بودند و لپشان گل انداخته بود... بعد آنها پیچیده بودند توی کوچه و در زده بودند و تمام گل ها را خریده بودند و از کاکتوس بدشان آمده بود و تشنه و گشنه آن را انداخته بودند توی پیاده رو که هر روز زیر پای آنها له شده بود و چون خار داشت پای آن ها را هم اذیت کرده بود و چند تا فحش آبدار هم خورده بود و بالا آورده بود... بعد... بعد کاکتوس قصه ی ما به سر رسید، کلاغه روی اون کاج کج واسه بچه هاش تعریف کرد و بچه هاش بالا آورده بودن  رو سر اونا...

.................................................................................................................

۱. آنها همان این ها هستند و من آنهایم و اینهایم و هیچ کس دیگری نیست. مطمئن باشید خودم هستم و خودم نه کس دیگری...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 3:29  توسط می سم فروتن  | 

خوش به حال تو که حداقل می تونی دنبال ستاره ات بگردی تو آسمون. خوش به حال تو که بوی کله پاچه ی این خیابونا برات آشناست. خوش به حال تو که میری مدرسه. خوش به حال تو که دانشجویی. خوش به حال تو که سربازی. خوش به حال تو که می تونی سه وعده غذا بخوری. خوش به حال تو که شبا خوابت می بره. خوش به حال تو که بعد از تموم کردن شعرت از خودت راضی هستی. خوش به حال تو که سیگار نمی کشی. خوش به حال تو که سیگار می کشی و برات زهر مار نشده هنوز. خوش به حال تو که ترک کردی. خوش به حال تو که معلمی و درس می دی. خوش به حال تو که استادی و یاد می دی. خوش به حال که تو عضو یه گروه هستی تا تنها نباشی. خوش به حال تو که با تنهاییت حال می کنی. خوش به حال تو که مامان و بابات دعوات می کنن. خوش به حال تو که مامان بابات نوازشت می کنن. خوش به حال تو که وقتی میری عزاداری بعدش با خودت حال می کنی که... خوش به حال که وقتی می خوای کتاب بخونی یه چیزی که معلوم نیست چیه پست نمی زنه. خوش به حال تو که روشنفکری. خوش به حال تو که خاموش فکری. خوش به حال تو که وقتی میای تو خیابون با دیدن عشوه های این دخترا حالت خراب نمی شه. خوش به حال تو که وقتی میایی تو خیابون با دیدن عشوه های این دخترا حالت خراب می شه. خوش به حال تو که از فلان پسر شماره می گیری. خوش به حال تو که از فلان پسر شماره نمی گیری. خوش به حال تو که هر وقت خواستی با یکم پس و پیش می تونی بغضتو تبدیل به گریه کنی. خوش به حال تو که اصلا گریه نمی کنی. خوش به حال تو که بهت نمیگن: مرده... مرده ی متحرک... که هیچ وقت حس گیر کردن وسط خیلی چیزا رو نداری... حس میانه گی نداری... اینکه یه ذره می فهمی و کاش یا اصلا از بیخ نمی فهمیدی و نفهم بودی یا عقل کل... اینکه... خسته شدم وگرنه تا نمی دانم چه وقت رو کیبوردم استفراغ می کردم...

................................................................................................

پایان نامه:

۱. این پست از اون دست پستایی که اسمش چس ناله اس...

۲. چرا همش دارم ادا در میارم...

۳. کاشکی یه کمی هم من می فهمیدم...

۴. می دونم حال خیلیا به هم می خوره اما... کاشکی ارزش حال به هم زدن هم داشتم...

۵. می خوام عین بچه ها گریه کنم. عین بچه های ۵ ساله ... می خوام گریه کنم و یه عده به ریشم بخندن و مسخرم کنن اما...

 ۶. کس ندانست که من می سوزم

سوختن، هیچ نگفتن هنر است.................. خیلیا فکر می کنن من خیلی بی هنرم! و نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و ... شاید. ولی خودم یه حس دیگه دارم مخصوصا تو این سال جاری رو به اتمام حس می کنم خیلی جاها هنر به خرج دادم... به هر حال این چس ناله ها هم گفتن از کل است که همه داریم ... محض نترکیدن که از ناپایداری هاست شاید...

 ۷. کلمات آمده اند و رفته اند... دوست داشتم روی کاغذ حرفی از سر شجاعت بزنم... دیگر حرفی برای گفتن نیست... فقط انتظار. هر کس به تنهایی با آن رو به رو می شود... آه، زمانی جوان بودم. آن قدر جوان که باور نمی کنید... ( تیکه تیکه از بوکوفسکی)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 3:10  توسط می سم فروتن  | 

 

... در را باز می کنی و پله ها را می آیی پائین و لباس هایت را عوض می کنی و می روی بالا یک لقمه  می خوری و می آیی پائین و بالا می آوری و می نشینی پای سه تار و می روی پشت کامپیوتر و از پشت کامپیوتر بلند می شوی و شعر می خوانی و شاید هم بگویی و می روی رختخواب و از خواب بلند می شوی و می روی بالا و یه لقمه می خوری و می آئیی پائین و بالا می آوری و لباس هایت را عوض می کنی و و در را باز می کنی و به پیاده رو می روی و سیگار می کشی و  از پیاده رو بر می گردی و در را باز می کنی و ...

.....................................................................................................................

پایان نامه:

۱. استفراغ عصبی نکرده بودیم که کردیم...

۲.چقدر دوست دارم غرق شوم توی خیالم و شعر واژه به واژه مرا بالا بیاورد...

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:27  توسط می سم فروتن  | 

 

... در را باز می کنی و پله ها را می آیی پائین و لباس هایت را عوض می کنی و می روی بالا یک لقمه  می خوری و می آیی پائین و بالا می آوری و می نشینی پای سه تار و می روی پشت کامپیوتر و از پشت کامپیوتر بلند می شوی و شعر می خوانی و شاید هم بگویی و می روی رختخواب و از خواب بلند می شوی و می روی بالا و یه لقمه می خوری و می آئیی پائین و بالا می آوری و لباس هایت را عوض می کنی و و در را باز می کنی و به پیاده رو می روی و سیگار می کشی و  از پیاده رو بر می گردی و در را باز می کنی و ...

.....................................................................................................................

پایان نامه:

۱. استفراغ عصبی نکرده بودیم که کردیم...

۲.چقدر دوست دارم غرق شوم توی خیالم و شعر واژه به واژه مرا بالا بیاورد...

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:27  توسط می سم فروتن  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:20  توسط می سم فروتن  |