در گیر و دار صیقلی خشن اما کاری و ماندگار بر روح، انسان چه می تواند بگوید جز اینکه نمی دانم؟ آیا ظرفیت این روان اینقدر هست که (در ظاهر) لعبتی لعاب خورده و دیدنی را به رنگ و روی رفته ی سنگی بی صیقل (در ظاهر) بدهد؟ که اگر چنین باشد بسا سود که کرده است و برده است... گریز از ظاهر اولین گام آن صیقل خشن است و در بطن اتفاق، سنگی آینه وار و آینه ای بی شکست می بیند که هزار لعاب بر آن لعبت اولیه به درکش نمی رسد. و انسان اینگونه است که آئینه ای به استحکام سنگ می شود. که مبیّن عشق است و شعور و آزادی و آزادگی و معرفت. و بی شک آمده است تا بشناسد و درک کند به قدر وسعتش و هر کوتاهی شکستی ست بر گوشه ی سنگ- آینه اش و چه بسا اگر لحظه ای به فکر صیقل نبوده باشد شکستی بر گوشه ی همان لعبت ظاهر فریب. و و ای بر آن انسان. آنچه که تکرار می شود حقیقت است و ناگزیر هر کسی از ظن خود شد یار او... اما آیا من در انتخاب ظن خودم برای معرفت پیش رویم هیچ کاره ام؟! آیا جز این است که اگر من نشناسم طریق رهروی ام را ضلالتی شیرین مسیرم می شود؟! پس آنچنان در سدد اینم که راه را بشناسم که حتی اگر فرصت پیدا نکردم تا در آن قدم بگذارم، خشنود باشم که عمری تلاش کردم که بشناسمش و همین شاید رسیدنی باشد از ظنی دیگر... و الله اعلم.
ساعاتی ست در روز و شب پاک از رنگ و رو رفته، که به از دست رفته ها و به دست آورده شده ها فکر می کنم. ساعاتی از میان هفته ها و ماه ها و شاید یک سالی که می گذرد... آنچه عذاب آور است این است که بزرگ می شوم. از هر جهت عذاب آور. در گاهی به دست آوردنت: اینکه هر روز نکبت فهمیدن دنیای دنی هر جه بیشتر می شود و بیشتر پی می بری که تمام ادعا های دانایی ات به طرفه العینی به باد می رود و نه آب و نه آفتاب. و در سویی دیگر در از دست دادنت : سپیدی و زلالی و مهر و یگانگی باورهایت خط می خورد و گاهی فراتر از این ها آتش می گیرد و نه هوا و نه خاک.
خسته خسته بدم می آید از هر لحظه شقاوتم در این رشد. هر لحظه غرور و هر لحظه خودکامگی ام. ای کاش نفَسی بود این باد، از سینه ی دیار و یا یاری دلگشا تا اگر بر باد می رویم خوش بخرامیم که باد مهر و آزادگی ست نه شرارت و شقاوت...
غم این خفته ی چند، خواب در چشم ترم می شکند:
" خوابگردو دیگری "
تمام شب را نخوابید
صدای قدم های خوابگرد را بر سقف بالای سرش شنید
هر گامی پژواکی بی انتها، سنگین و خفه، در تهی درونش.
در کنار پنجره ایستاد با دستانی باز
تا اگر او افتاد بگیردش.
اما اگر سنگینی اش او را با خود به پائین کشید چه؟
سایه ی پرنده ای روی دیوار؟
ستاره ای ؟ او؟ دستانش؟
صدای افتادنی روی پیاده رو. سپیده دم.
پنجره ها باز شدند. همسایه ها پائین دویدند. خوابگرد
با عجله از پله های اضطراری پائین رفت
تا مردی را ببیند که از پنجره سقوط کرده است.
یانیس ریتسوس
شهرداران کفن رسمی بر تن کردند
هدیه شان؟
قفل زرینی بود!
بوی نعش من و تو
بوی نعش پدران و پسران از پس در می آمد
شهرداران گفتند:
ـ نسل در تکوین است
نعش ها نعره کشیدند:ضریب است،ضریب
مرگ در تمرین است
ماهیان می دانند،
عمق هر حوض به اندازه ی دست گربه است!
گورزاریست زمین
و زمان
پیر و خنگ و کر و کور
در پس سنگر دندان ها دیگر سخنی نیست که نیست
دیرگاهی ست که از هرحلق زنجیری روییده است
و زبان ها در کام
فاسد و گندیده است!
لب اگر باز کنیم
زهر و خون می ریزد
ای اسیران چه کسی باز به پا می خیزد
چه کسی؟
راستی تهمت نیست
که بگوییم:پسرهای طلایی اسارت هستیم؟
و نخواهیم بدانیم نگهبان حقارت هستیم؟
نسل ها پرپر زد!
نصرت رحمانی
مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر...
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
به خاطر کلی گویی معذرت می خوام و بعد جبران م یکنم با حرفهایی... تا چه پیش آید.
من نتوانستم این روزها بنویسم و مصطفی نوشته : صبور باش سید
و این هم تحلیلی تامل برانگیز از اسلاوی ژیژک برای وقایع اخیر: آیا گربه در دره سقوط می کند؟!
