" عشق در نگاه اول "
هر دو گمان دارند که حسی آنی
آنها را به یکدیگر پیوند داده است
این گمان زیباست
اما تردید زیباتر است!
گمان دارند هرگز چیزی میانشان نبوده است
چرا که یکدیگر را نمی شناخته اند
اما باید دید
عقیده ی خیابان ها
پلکان ها و راهرو هایی که شاید سال ها پیش
عبور آن دو را از کنار یکدیگر دیده اند
در این باره چیست!
می خواستم از آنها بپرسم:
آیا به یاد نمی آورید
رو به رو شدن در دری چرخان
یک ببخشید در ازدحام خیابان
یا یک اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن را؟!
اما پاسخشان را می دانم
نه!
چیزی را به یاد نمی آورند
در شگفت می مانند اگر بدانند که سال ها بازیچه ی تقدیر بوده اند
تقدیری که هنوز بدل به سرنوشتشان نشده
تقدیری که به هم نزدیکشان می کرد
دورشان می کرد
سد راهشان می شد
خنده ی شیطنت آمیزش را فرو می خورد و کنار می رفت
نشانه های گنگی هم بود :
شاید سه سال پیش یا سه شنبه ی گذشته
برگ درختی از شانه ی یکی بر شانه ی دیگری پرواز کرده باشد
چیزی که یکی گم کرده را دیگری پیدا کرده و برداشته
شاید توپی در بوته های کودکی ...
دست گیره ی در ها و زنگ هایی که یکی لمس کرده
و اندکی بعد دیگری
چمدان هایی همسایه در انبار
شاید هم شبی هر دو یک خواب دیده باشند
خوابی که بیدارشان کرده و نا پدید شده
هر آغاز ادامه است
و کتاب حوادث همیشه از نیمه گشوده می شود!
ویسواوا شیمبورسکا 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
" حادثه "
چه لحظه ها که ما توقف کردیم
که مرگ هم توقف کند
اما مرگ سرشار از امید
ما را رها نمی کرد
دستی از آسمان به زمین آمد
که ما را فریب دهد
که در خانه بمانیم
در خانه ماندیم
اما چشم یاری نمی کرد
که بنفشه ها را ببینیم
ما به یاد نداشتیم که چه بر تن داریم
پیرهن سفید بر تن داریم
یا تکه گونی ای که از پائیز
مانده بود
بر تن داریم
چه حادثه ای بود که ناگهان
ترقه ترکید
اندوه ما ترکید
و خورشید طلوع کرد.
احمدرضا احمدی ــ از کتاب روزی برای تو خواهم گفت 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... هوای کافه را در ریه هایت فرو کن
و بیرون برو
به خیابان ها
"تانیا"
نگاه کن انگار درختان
حتی نامشان را به یاد نمی آورند
و هر چیزی
گلی را که از آن خلق شده انکار می کند
و اینک غبار
یا پوشیدن لباس ژنده ی زمین
شکلی تازه می گیرد
نگاه کن
ناقوس در این کلیسا
گویی سبویی ست از اشک
و این مناره را ببین
صدایی که از آن بر می خیزد
هم چون زخمی ست
که بر بدن فضا جا به جا می شود.
...
علی احمد سعید( آدونیس) 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پایان نامه
۱. وقتی من داشتم این را می نوشتم درست بود پس همچنان درست خواهد بود. (از مجموعه ی فیل، داستانک های فلسفی برتولت برشت )
۲. حتی با ترجمه ی نه چندان خوب هم این اشعار شنیدن دارند... خواندن دارند... دارند...