تبليغاتX
مریم ها و یاکریم ها می دانند...
[ English/فارسی]

مریم ها و یاکریم ها می دانند...

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...

 

 بم هر جوری باشه برا من بمه. حالا هم تو خاک و خلاش می پلکم و ...

تو کافی نتم زیاد وقت ندارم...

عید همه مبارک

دوستان و دشمنان حلال کنن این بنده ی به درد نخور رو ...

وای که چقدر بده وقت نداشته باشه آدم... چرت و پرتم ممکنه بنویسه...

واقعا التماس دعا

واقعا دعا گو...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 18:57  توسط می سم فروتن 

 

" عشق در نگاه اول "

هر دو گمان دارند که حسی آنی

 آنها را به یکدیگر پیوند داده است

این گمان زیباست

اما تردید زیباتر است!

گمان دارند هرگز چیزی میانشان نبوده است

چرا که یکدیگر را نمی شناخته اند

اما باید دید

عقیده ی خیابان ها

پلکان ها و راهرو هایی که شاید سال ها پیش

عبور آن دو را از کنار یکدیگر دیده اند

در این باره چیست!

می خواستم از آنها بپرسم:

آیا به یاد نمی آورید

رو به رو شدن در دری چرخان

یک ببخشید در ازدحام خیابان

یا یک اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن را؟!

اما پاسخشان را می دانم

نه!

چیزی را به یاد نمی آورند

در شگفت می مانند اگر بدانند که سال ها بازیچه ی تقدیر بوده اند

تقدیری که هنوز بدل به سرنوشتشان نشده

تقدیری که به هم نزدیکشان می کرد

دورشان می کرد

سد راهشان می شد

خنده ی شیطنت آمیزش را فرو می خورد و کنار می رفت

نشانه های گنگی هم بود :

شاید سه سال پیش یا سه شنبه ی گذشته

برگ درختی از شانه ی یکی بر شانه ی دیگری پرواز کرده باشد

چیزی که یکی گم کرده را دیگری پیدا کرده و برداشته

شاید توپی در بوته های کودکی ...

دست گیره ی در ها و زنگ هایی که یکی لمس کرده

و اندکی بعد دیگری  

چمدان هایی همسایه در انبار

شاید هم شبی هر دو یک خواب دیده باشند

خوابی که بیدارشان کرده و نا پدید شده

هر آغاز ادامه است

و کتاب حوادث همیشه از نیمه گشوده می شود!

ویسواوا شیمبورسکا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
" حادثه "

چه لحظه ها که ما توقف کردیم

که مرگ هم توقف کند

اما مرگ سرشار از امید

ما را رها نمی کرد

دستی از آسمان به زمین آمد

که ما را فریب دهد

که در خانه بمانیم

در خانه ماندیم

اما چشم یاری نمی کرد

که بنفشه ها را ببینیم

ما به یاد نداشتیم که چه بر تن داریم

پیرهن سفید بر تن داریم

یا تکه گونی ای که از پائیز

مانده بود

بر تن داریم

چه حادثه ای بود که ناگهان

ترقه ترکید

اندوه ما ترکید

و خورشید طلوع کرد.

احمدرضا احمدی ــ از کتاب روزی برای تو خواهم گفت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

... هوای کافه را در ریه هایت فرو کن

و بیرون برو

به خیابان ها

"تانیا"

نگاه کن انگار درختان

حتی نامشان را به یاد نمی آورند

و هر چیزی

گلی را که از آن خلق شده انکار می کند

و اینک غبار

یا پوشیدن لباس ژنده ی زمین

شکلی تازه می گیرد

نگاه کن

ناقوس در این کلیسا

 گویی سبویی ست از اشک

و این مناره را ببین

صدایی که از آن بر می خیزد

هم چون زخمی ست

که بر بدن فضا جا به جا می شود.

...

علی احمد سعید( آدونیس) 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان نامه

۱. وقتی من داشتم این را می نوشتم درست بود پس همچنان درست خواهد بود. (از مجموعه ی فیل، داستانک های فلسفی برتولت برشت )
۲. حتی با ترجمه ی نه چندان خوب هم این اشعار شنیدن دارند... خواندن دارند... دارند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 12:26  توسط می سم فروتن  | 

 

همه ی بوهای پخش شده توی هوا متعفن به مشام می رسید و من قبل از اینکه بینی ام را بخارانم سیگاری گیراندم تا توی تلخی آن غرق شوم تا تعفن رها شده توی هوا. ماشینی دست بلند شده ی من را دید و گفتم: " ارگ!" گفت:"نه" شاید راست می گفت! گوشه ی خیابان را گرفتم و توی خاک و خل های هنوز باقی مانده راه افتادم به سمت ارگ. خیابان بازار را که بستند همیشه برای رفتن به ارگ باید دور سر خودم می جرخیدم آنهم پیاده. بی خیال اینکه دارم توی شهر آبا و اجدادی ام سیگار می کشم و باید ترس رصد شدن توسط فامیل و آشنا ها را داشته باشم خیابان سپاه را پائین می رفتم و هی غرق می شدم توی رد پاهایی که از گذشته روی پیاده روی  خاک گرفته اش بود. انگار آوازی میشنیدم از در و دیوار و رد غم همایونی آواز همینطور مسیرم را عوض کرد...

گفتم: " شما خواهر زنده یاد بسطامی هستید؟!" گفت:" بفرمائید داخل". بوی بهار نارنج توی باغچه از همان دم در پیچید توی مشامم و تا توی ایوان همینطور چشم بسته بو کشیدم و ... گفتم: " دوستشون داشتم و دارم. خیلی. خیلی بزرگ بودن نه فقط به خاطر صداشون به خاطر زندگی مردونه شون. " گفت:" شما لطف دارید. ایرج واقعا همینطور بود که گفتید. همیشه اینجا سر می زد حتی وقتی خارج کنسرت داشت بلافاصله بعد از  برگشتنش خسته و کوفته..."  بغضی راه حرفش را بست و رفت ضبط را روشن کرد. دوست داشتم توی همایون صدایش که توی خانه ای که از کودکی در آن نفس کشید و زد زیر آواز و بزرگ شد گریه کنم. ولی به جای گریه بغضم را خوردم و گفتم:" چه عطر شامه نوازی تو خونه تون پخشه! آدم دوست داره همش عمیق عمیق نفس بکشه." خندید و گفت:" نارنج کار ایرجه. چند سال پیش قلمه زد. فکر نمی کردم با سرمای امسال بهار* بده ."

گفتم:" نارنجی که به دست خودش قلمه خورده با صدای خودش هم بهار می ده و کاری به سرمای سخت امسال نداره". توی باغچه را با نگاهم گشتم و گلهای رنگ و وارنگش را خوب به چشمم کشیدم. انگار گلخانه ای توی هلند... هلند آری هلند نشانه ی  خاطره ی نرفتن و رفتنش بود. همان کنسرتی که قرار بود با پرواز آن هفته برود که نرفت. که آمد سری بزند و بعد برود که رفت...

خانم بسطامی چای گذاشته بود جلوی من و داشت میوه می آورد و فهمیده بود که من توی افکارم غرقم انگار و حرفی نزده بود. گفتم:" ممنون راضی به زحمت نیستم" گفت:" چه زحمتی. نمی دونین چقدر خوشحال شدم... ایرج همیشه می گفت من خاک پای مردمم و منم خواهرشم دیگه." لبخندی آمیخته با غم زد و ادامه داد:" منم خاک پای دوستدارانشم." ...

خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا خاک پا... اینقدر توی صداقت و صفای این حرف ماندم که حرفی که بخواهد جواب این تواضع را بدهد روی زبان وامانده ام نیامد و فقط گفتم:" پاکبازی شیوه ی مردان مرد روزگار..." و ایرج داشت بلند بلند می خواند حالا:" گذشت بی کاروان کولی..." 

کوچه های حالا تاریک شده ی خیابان سپاه را با سیگارم روشن کردم ولی نه به خاطر بوی بد همه چیز که حالا انگار می توانستم بوها را تفکیک کنم و خوب هایش را سوا کنم برای مشامم.  سکوت بود و صدای قدم های من...

خندیدم و گفتم:" تنها صداست که می ماند...." شاید راست گفتم.

  ------------------------------------------------------------

 * بهار همان شکوفه است.

پایان نامه:

دلم بو می خواهد و بهار نارنج می خواهد و بو و بهار نارنج و ...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 6:12  توسط می سم فروتن  | 

 

نمی دونم چرا ولی می شنوم همش...

اگه خواستید بشنوید و بشنوید

...

* نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

* لحنی شبیه مریمی های پرپر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 4:9  توسط می سم فروتن 

 

(ـــ)               (ـ ـ ـ)

(- -)   (----)             (-ـ-)

                   ( =ــ= )            ( ۸ ) ( ۷ )

(*ــ*) ( ٪ــ)!

 (٬ــ٬ )                        ( ۹ــ ۹ )

                                                             ( ×ــ×)

(۲ -- ۲) (!ـــ!)

                                            (~ــ~)

و غیره و (    )

...

              

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 1:40  توسط می سم فروتن  | 

 

"...ان الانسان لفی خسر..."

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 4:8  توسط می سم فروتن  |