تبليغاتX
مریم ها و یاکریم ها می دانند...
[ English/فارسی]

مریم ها و یاکریم ها می دانند...

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...

 

*زندگی شاید  خیابان بلندی است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

*زندگی شاید زنبیل بلندی است که هر روز خیابانی با زنی از آن میگذرد

*زندگی شاید  زن بلندی است که هر روز خیابانی با زنبیلی از آن می گذرد

* زندگی شاید زنی ست که بیل دارد و هر روز از خیابان زنبیل آباد می گذرد...

*زندگی شاید هر روز از خیابان می گذرد مثل زنی که زنبیل ندارد و میوه هایش را زیر پیراهنش پنهان کرده

* زندگی شاید خیابانی است که از زنان بی زنبیلی پر شده که فرزندانشان را از ماها تکدی می کنند

* زندگی هر چه که باشد در این خیابان بلند یک سیگار بیشتر طول نمی کشد و بعد له می شود زیر پای زمان...

................................................................................................................................

پایان نامه:

کاش آخرین لبخندتو به زندگی از پشت اون جیپ دیده بودم که به خیابون برخورد و ...

فقط دوستت دارم فروغ همین...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:4  توسط می سم فروتن  | 

 

-: یه لبخند رضایت هم بزن اینجوری

ـ: ایشالا رو اعلامیم می زنم.

...

بیاید تهمت نیهیلیستی و فرار و پوچی و هر کوفت دیگه ای خواستید بچسبونید.. ولی هیچ کدوم از اینا نیست فقط عقده ای ام عقده ی یه لبخند دارم از سر رضایت....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 2:11  توسط می سم فروتن  | 

 

از چپ و راستم خبر ندارم. پیش رویم انگار خالی ست. اما به پشت سرم مشکوکم! پشت سرم درد می کند. تقریبا که... همیشه درد می کند و شک از همینجا آمد و از این رو که به زمره ی شکاکین نپیوندم، پشت سرم را که انگار از هجوم افکاری ثقیل درد گرفته به همان چپ و راستم می بندم بلکه کلا به هیچم...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 3:2  توسط می سم فروتن  | 

 

از بچگی به من گفته بودند:

"گوسفند! لای گرگا نرو!"

و من آن قدر گوسفند نبودم که باور کنم گرگ "هار"ا ... و من آن قدر ساده بودم و باور نکردم که...!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 4:30  توسط می سم فروتن  | 

ـ چرا صورتتو اتونمی کشی؟!!! چروک مده بچه؟!!!
ـنه! من یه چیزیم میشه مامان، بابا، دوستان، دور و بریا، غیر دور و بریا، آدمای دیگه، دنیا، خداااااااااااا


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:41  توسط می سم فروتن  | 

"بخواب. دنیا ارزش دیدن ندارد..." از فکر اینکه این قاب خنده دار را که هم از خنده خیس می شود و هم از گریه روزی به دیوار خواهند زد و فاتحه خواهند خواند می خندم آنقدر که اشکم در بیاید و ... خوابم بپرد و...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 1:19  توسط می سم فروتن  | 

آن اوایل خوب من نبودم. آنها پیچیده بودند توی کوچه و همانجا در زده بودند و صاحبخانه که بیدار شده بود بی تفاوت تر از آنها بود و فقط یک اتاق داده بود به آنها تا سیگار بکشند و بخوابند و صبح بروند. یادم می آید من همان روزها هم خیلی خسته و کسل بودم و به خاطر همین هم نبودم. از این ها که بگذریم فردا صبح که بیدار شده بودند صاحبخانه متفاوت شده بود و حیاط را جارو زده بود و به گل ها آب داده بود و برای آنها صبحانه گذاشته بود. ولی آنها در را بسته بودند و رفته بودند زیر کاج کج پارک خندیده بودند. تا آنجا که من یادم می آید اولی حساس بود و دومی جسور بود و سومی بی تفاوت و چهارمی هی فکر می کرد و پنجمی افسرده بود و ... کلا هیچ کدامشان به هم نمی خوردند. انگار دست کرده باشی توی یک کیسه ی شانسی و چند تا آدامس آمده باشد تو دستت با طعم و رنگ های مختلف و از هر کدام هم بخوری خوردی و هیچ کدام هم تمام نمی شدند مگر اینکه خودش بخواهد و این هم حرفی بود برای خودش. تازه داشت یادم می آمد که با آنها کنار بیایم که یکی شان رفته بود این طرف و آنطرف و بقیه هم رفته بودند آنطرف و اینطرف و من هم ناچار بالا آورده بودم و آنها خندیده بودند که ریش ندارم و ... من هم گریه کرده بودم و مثل بچه ها دوان دوان پیچیده بودم توی کوچه و از بالای در رفته بودم توی خانه و دور از چشم صاحبخانه رفته بودم لای گلهای باغچه و خودم را یک کاکتوس جا زده بودم که از آن سر دنیا آمده بود مثلا... صاحبخانه هم نفهمیده بود و من هر روز کمی از سهم بقیه ی گل ها را خورده بودم و هی بالا آورده بودم و گل ها فکر کرده بودند من دستگاه تولید کود هستم و هی بالا آورده های من را خورده بودند و لپشان گل انداخته بود... بعد آنها پیچیده بودند توی کوچه و در زده بودند و تمام گل ها را خریده بودند و از کاکتوس بدشان آمده بود و تشنه و گشنه آن را انداخته بودند توی پیاده رو که هر روز زیر پای آنها له شده بود و چون خار داشت پای آن ها را هم اذیت کرده بود و چند تا فحش آبدار هم خورده بود و بالا آورده بود... بعد... بعد کاکتوس قصه ی ما به سر رسید، کلاغه روی اون کاج کج واسه بچه هاش تعریف کرد و بچه هاش بالا آورده بودن  رو سر اونا...

.................................................................................................................

۱. آنها همان این ها هستند و من آنهایم و اینهایم و هیچ کس دیگری نیست. مطمئن باشید خودم هستم و خودم نه کس دیگری...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 3:29  توسط می سم فروتن  |