عروسی تمام شده بود و مهمان ها داشتند می رفتند. من هم نمی د انستم چکار باید بکنم. از همان شب دلتنگی آمده بود سراغم که باید برمی گشتیم قم. لب باغچه نشسته بودم. آمدی دست انداختی دور گردنم. من هم دست انداختم دور گردنت، خاک ها را کنار زدم، روی صورتت خون بود و لبخند که هیچ وقت پاک نشدند. انگار داشتی به من می خندیدی...
فردا امتحان داشتم. بی جهت انگار عصبی بودم. زدم بیرون از اتاق. همه بی جهت انگار عصبی بودند. تلفن زنگ زد. گفتند ارگ خراب شد...
آمدی دست انداختی دور گردنم. من را بردی پیش دایی و زن دایی و پسر دایی ها و دختر دایی ها و عمو و زن عمو و زهرا کوچولوی عروسک و ... با من حرف می زدی و من ذوق کرده بودم اما گله می کردم که چرا دیر به دیر سراغم می آیی... بیدار که شدم گفتند: ترسیدیم. عرق کرده بودی. نفس نداشتی...
راه افتاده بودم. نه گریه می کردم نه خنده. بهت بود. چیزی خاطره ها را خراب کرده بود... خشت خشت خانه هایی را خندیده بودیم تویشان یا سر گذاشته بودیم روی شانه های همدیگر و گریه کرده بودیم... از خانه ی پدر بزرگ تا خانه ی شما راهی نبود اما من انگار هجده سال گذشت تا به خانه ی شما برسم... باد آمده بود و باغچه ی خانه تان را برده بود که دیروزش گلباران بود با دست های تو و امروز سنگ باران... رفتم و گلی گذاشتم روی باغچه و فاتحه ای خواندم...
تو خواب دیده بودی انگار که کسی می آید و تو را با خودش می برد تا آن بالاها و بیشتر لبخند می زدی وقتی برایم تعریف می کردی و من بیشتر مبهوتت می شدم... محمد حسین می گفت بهت برم داشته بود و کاری نمی توانستم بکنم. عبدالرضا کمک می خواست و من ناتوان... هنوز خورشید نیامده بود که گفت: داداش بابا اومده ما داریم باهاش می ریم مگه نمیای تو؟!!! بیا بریم...
تو خواب دیده بودی که کسی می آید و ... و برایم تعریف می کردی می خندیدی ولی من هنوز گریه می کنم...
رفتی. رفتید. رفتند. و این نخل توی بهشت زهرا که صاف ایستاده بود نه شکست نه افتاد. خم شده می بینی شاید از رفتنتان پیر شده شاید یه احترامتان خم...
یک کوه ساختند که سنگ ها و صخره هایش شاید پله های پاگرد خانه ی شما یا آنهاست... شاید قله اش آجرهای اتاق تو باشد محمد علی...

زهرا کوچولوی عروسک که هنوز می سم می سم گفتن ها و شیرین زبونی هاش تو گوشمه...
................................................................................................................................
پابان نامه:
۱. کوهی که گفتم را توی بهشت زهرای بم ساختند با آوار خانه های شهر...
۲. آن نخل را هم برای توسعه ی بهشت زهرای بم پارسال از جایش کندند.. دلم سوخت...
۳.چهلم ابوالفضل هم مصادف است با ۵ دی!!!
۴.گور شد گهواره آری بنگرید اینک زمین را
این دهان وا کرده، غرّان اژدهای خشمگین را
قریه خواب و کوه بیدار است و هنگام شبیخون
تا بکوبد بر بساطش صخره های خشم و کین را
مرگ من یا توست. آنک! آن ستون آن سقف بی شک
کاین چنین از ظلمت شب بهره می گیرد کمین را
مادری آنک به سجده در نماز وحشت خود
خسته می ساید به خاک کودکان خود جبین را
دخترک خاموش بهتش برده از تنهایی خود
می کشد بر چشم های بی نگاهش آستین را
نو عروسی خیره با آفاق خون آلوده در چنگ
می فشارد جامه ی خونین خفت نازنین را
دیگری سر می دهد غم ناله ی شکر و شکایت:
تا کجا می آزمایی ای خدا این سرزمین را؟!
کودکان از خواب این افسانه بیداری ندارند
با که خواهد گفت مادر قصه های دلنشین را؟!
از تما قریه یک تن مانده و دیگر کسی نیست
تا کشد دست تسلی بر سر آن تنها ترین را
مرده چوپان و نی اش افتاده خون آلود جایی
خسته در وی می نوازد، باد آهنگی حزین را ( حسین منزوی)
۵. ببخشید اگر...
۶. ۵ سال است که ۵ دی یک جوری می آید . می رود و ...