تبليغاتX
مریم ها و یاکریم ها می دانند...
[ English/فارسی]

مریم ها و یاکریم ها می دانند...

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...

خوش به حال تو که حداقل می تونی دنبال ستاره ات بگردی تو آسمون. خوش به حال تو که بوی کله پاچه ی این خیابونا برات آشناست. خوش به حال تو که میری مدرسه. خوش به حال تو که دانشجویی. خوش به حال تو که سربازی. خوش به حال تو که می تونی سه وعده غذا بخوری. خوش به حال تو که شبا خوابت می بره. خوش به حال تو که بعد از تموم کردن شعرت از خودت راضی هستی. خوش به حال تو که سیگار نمی کشی. خوش به حال تو که سیگار می کشی و برات زهر مار نشده هنوز. خوش به حال تو که ترک کردی. خوش به حال تو که معلمی و درس می دی. خوش به حال تو که استادی و یاد می دی. خوش به حال که تو عضو یه گروه هستی تا تنها نباشی. خوش به حال تو که با تنهاییت حال می کنی. خوش به حال تو که مامان و بابات دعوات می کنن. خوش به حال تو که مامان بابات نوازشت می کنن. خوش به حال تو که وقتی میری عزاداری بعدش با خودت حال می کنی که... خوش به حال که وقتی می خوای کتاب بخونی یه چیزی که معلوم نیست چیه پست نمی زنه. خوش به حال تو که روشنفکری. خوش به حال تو که خاموش فکری. خوش به حال تو که وقتی میای تو خیابون با دیدن عشوه های این دخترا حالت خراب نمی شه. خوش به حال تو که وقتی میایی تو خیابون با دیدن عشوه های این دخترا حالت خراب می شه. خوش به حال تو که از فلان پسر شماره می گیری. خوش به حال تو که از فلان پسر شماره نمی گیری. خوش به حال تو که هر وقت خواستی با یکم پس و پیش می تونی بغضتو تبدیل به گریه کنی. خوش به حال تو که اصلا گریه نمی کنی. خوش به حال تو که بهت نمیگن: مرده... مرده ی متحرک... که هیچ وقت حس گیر کردن وسط خیلی چیزا رو نداری... حس میانه گی نداری... اینکه یه ذره می فهمی و کاش یا اصلا از بیخ نمی فهمیدی و نفهم بودی یا عقل کل... اینکه... خسته شدم وگرنه تا نمی دانم چه وقت رو کیبوردم استفراغ می کردم...

................................................................................................

پایان نامه:

۱. این پست از اون دست پستایی که اسمش چس ناله اس...

۲. چرا همش دارم ادا در میارم...

۳. کاشکی یه کمی هم من می فهمیدم...

۴. می دونم حال خیلیا به هم می خوره اما... کاشکی ارزش حال به هم زدن هم داشتم...

۵. می خوام عین بچه ها گریه کنم. عین بچه های ۵ ساله ... می خوام گریه کنم و یه عده به ریشم بخندن و مسخرم کنن اما...

 ۶. کس ندانست که من می سوزم

سوختن، هیچ نگفتن هنر است.................. خیلیا فکر می کنن من خیلی بی هنرم! و نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و ... شاید. ولی خودم یه حس دیگه دارم مخصوصا تو این سال جاری رو به اتمام حس می کنم خیلی جاها هنر به خرج دادم... به هر حال این چس ناله ها هم گفتن از کل است که همه داریم ... محض نترکیدن که از ناپایداری هاست شاید...

 ۷. کلمات آمده اند و رفته اند... دوست داشتم روی کاغذ حرفی از سر شجاعت بزنم... دیگر حرفی برای گفتن نیست... فقط انتظار. هر کس به تنهایی با آن رو به رو می شود... آه، زمانی جوان بودم. آن قدر جوان که باور نمی کنید... ( تیکه تیکه از بوکوفسکی)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 3:10  توسط می سم فروتن  | 

 

... در را باز می کنی و پله ها را می آیی پائین و لباس هایت را عوض می کنی و می روی بالا یک لقمه  می خوری و می آیی پائین و بالا می آوری و می نشینی پای سه تار و می روی پشت کامپیوتر و از پشت کامپیوتر بلند می شوی و شعر می خوانی و شاید هم بگویی و می روی رختخواب و از خواب بلند می شوی و می روی بالا و یه لقمه می خوری و می آئیی پائین و بالا می آوری و لباس هایت را عوض می کنی و و در را باز می کنی و به پیاده رو می روی و سیگار می کشی و  از پیاده رو بر می گردی و در را باز می کنی و ...

.....................................................................................................................

پایان نامه:

۱. استفراغ عصبی نکرده بودیم که کردیم...

۲.چقدر دوست دارم غرق شوم توی خیالم و شعر واژه به واژه مرا بالا بیاورد...

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:27  توسط می سم فروتن  | 

 

... در را باز می کنی و پله ها را می آیی پائین و لباس هایت را عوض می کنی و می روی بالا یک لقمه  می خوری و می آیی پائین و بالا می آوری و می نشینی پای سه تار و می روی پشت کامپیوتر و از پشت کامپیوتر بلند می شوی و شعر می خوانی و شاید هم بگویی و می روی رختخواب و از خواب بلند می شوی و می روی بالا و یه لقمه می خوری و می آئیی پائین و بالا می آوری و لباس هایت را عوض می کنی و و در را باز می کنی و به پیاده رو می روی و سیگار می کشی و  از پیاده رو بر می گردی و در را باز می کنی و ...

.....................................................................................................................

پایان نامه:

۱. استفراغ عصبی نکرده بودیم که کردیم...

۲.چقدر دوست دارم غرق شوم توی خیالم و شعر واژه به واژه مرا بالا بیاورد...

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:27  توسط می سم فروتن  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:20  توسط می سم فروتن  | 


۱- موقع خوندن وبلاگ نامه هایی برای باد به ذهنم اومد که همه

مطالبی که من توی این وبلاگ گذاشتم٬باید جزو پی نوشت یا پا نوشت

یا به قول ابوالفضل خدابیامرز پیپاته میگذاشتم.

۲-با اجازه دوستان یه چند مدت میخوام از صفحه های روی زندگیم به

صفحات نسبتا پشتی نقل مکان کنم.

۳-دلیل:ضعف های علمی٬ادبی٬مطالعاتی٬معرفتی٬ظرفیتی و در کل انسانی !!!!!!!!!(مطمئن باشید خودزنی نیست دیگر زنیه)

۴-تشکر میکنم از همه دوستانی که این چند وقت این همه نقص های بنده رو

تحمل کردند...انشاالله جبران میکنم

۵-ممنونم ازاولین کسی که برام کامنت گذاشت

از دومین

از سومین

.

.

از همه دوستان آشنا٬کمی آشنا٬یه خورده بیشتر آشنا

از غریبه٬غریبه های آشنا٬آشنایان غریبگون٬غریبگونان آشنا صفت

از شنگول و پپلو که این آخری  اومدن و اشتباهی استمباط کردن و

و

از رضا که تنها ناشناسی بود که هنوز که هنوزه خیلی دلم میخواد بدونم کی بود؟!

واز میثم خان جان که تنها همکلاسیه کلاس خصوصیه درس ابوالفضل بود(به استادیه خدا)

و

فاطمه!

۶-میثم جان قول میدم این دوتا شدن اسمت رو سریعتر درست کنم!!!

۷- دلم میخواد از اول محرم تا آخر صفر ذکرم همین باشه:

ما خانه به دوشان بیابان بلاییم

                                ما خانه به دوشان بیابان بلاییم

                                                 ما خانه به دوشان بیابان بلاییم

(ما به معنیه ما نه به معنیه ما) 

یا علی مددی

سید محمد حسن خوشرو

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:14  توسط میثم فروتن  | 

 

سعید یه دفعه ای زنگ می زنه میگه امشب بلیط گرفتم بریم پابوس سلطان... منم بال در می آرم از خوشحالی...

نمی دونم چی بگم...

این دومین محرمیه که مهمون آقای با صفای طوسم... چقدر تو ماهی آقا که اینجوری می طلبی و مهمونمون می کنی

خدا وکیلی که رئوفی سلطان...

" درست نمی دانم

شاید برای این هواپیما دانه پاشیدی

که کنار ضریحت فرود آمد..."

(این پست هیچ وظیفه ای نداشت الا نشون دادن بال در آوردن من...)

دوستان و دشمنان حلال کنید

دعا گوی همتون هستم

دعا کنید

یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 19:44  توسط   | 

 

بوم بوم بوم بوم بوم، بم بم بم بم بم، ... جیییییییییییییییغ، بووووووووووووووووووووووووووووق....

تپش قلب داشتی که داشتی، تمام کردنت چه بود؟!

ای ماه به شهر مرده مهتاب بریز...

بم بر بوم...

در دی ماه همه از همه چه جوری ترند؟!

 ۵شنبه ۵دی ۵سال بعدش شده... قشنگ شده هاااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 8:44  توسط  

 

عروسی تمام شده بود و مهمان ها داشتند می رفتند. من هم نمی د انستم چکار باید بکنم. از همان شب دلتنگی آمده بود سراغم که باید برمی گشتیم قم. لب باغچه نشسته بودم. آمدی دست انداختی دور گردنم. من هم دست انداختم دور گردنت، خاک ها را کنار زدم، روی صورتت خون بود و لبخند که هیچ وقت پاک نشدند. انگار داشتی به من می خندیدی...

فردا امتحان داشتم. بی جهت انگار عصبی بودم. زدم بیرون از اتاق. همه بی جهت انگار عصبی بودند. تلفن زنگ زد. گفتند ارگ خراب شد...

آمدی دست انداختی دور گردنم. من را بردی پیش دایی و زن دایی و پسر دایی ها و دختر دایی ها و عمو و زن عمو و زهرا کوچولوی عروسک و ... با من حرف می زدی و من ذوق کرده بودم اما گله می کردم که چرا دیر به دیر سراغم می آیی... بیدار که شدم گفتند: ترسیدیم. عرق کرده بودی. نفس نداشتی...

راه افتاده بودم. نه گریه می کردم نه خنده. بهت بود. چیزی خاطره ها را خراب کرده بود... خشت خشت خانه هایی را خندیده بودیم تویشان یا سر گذاشته بودیم روی شانه های همدیگر و گریه کرده بودیم... از خانه ی پدر بزرگ تا خانه ی شما راهی نبود اما من انگار هجده سال گذشت تا به خانه ی شما برسم... باد آمده بود و باغچه ی خانه تان را برده بود که دیروزش گلباران بود با دست های تو و امروز سنگ باران... رفتم و گلی گذاشتم روی باغچه و فاتحه ای خواندم...

تو خواب دیده بودی انگار که کسی می آید و تو را با خودش می برد تا آن بالاها و بیشتر لبخند می زدی وقتی برایم تعریف می کردی و من بیشتر مبهوتت می شدم... محمد حسین می گفت بهت برم داشته بود و کاری نمی توانستم بکنم. عبدالرضا کمک می خواست و من ناتوان... هنوز خورشید نیامده بود که گفت: داداش بابا اومده ما داریم باهاش می ریم مگه نمیای تو؟!!! بیا بریم...

تو خواب دیده بودی که کسی می آید و ... و برایم تعریف می کردی می خندیدی ولی من هنوز گریه می کنم...

رفتی. رفتید. رفتند. و این نخل توی بهشت زهرا که صاف ایستاده بود نه شکست نه افتاد. خم شده می بینی شاید از رفتنتان پیر شده شاید یه احترامتان خم...

یک کوه ساختند که سنگ ها و صخره هایش شاید پله های پاگرد خانه ی شما یا آنهاست... شاید قله اش آجرهای اتاق تو باشد محمد علی...

زهرا کوچولوی عروسک که هنوز می سم می سم گفتن ها و شیرین زبونی هاش تو گوشمه...

................................................................................................................................

پابان نامه:

۱. کوهی که گفتم را توی بهشت زهرای بم ساختند با آوار خانه های شهر...

۲. آن نخل را هم برای توسعه ی بهشت زهرای بم پارسال از جایش کندند.. دلم سوخت...

۳.چهلم ابوالفضل هم مصادف است با ۵ دی!!!

۴.گور شد گهواره آری بنگرید اینک زمین را

این دهان وا کرده، غرّان اژدهای خشمگین را

قریه خواب و کوه بیدار است و هنگام شبیخون

تا بکوبد بر بساطش صخره های خشم و کین را

مرگ من یا توست. آنک! آن ستون آن سقف بی شک

کاین چنین از ظلمت شب بهره می گیرد کمین را

مادری آنک به سجده در نماز وحشت خود

خسته می ساید به خاک کودکان خود جبین را

دخترک خاموش بهتش برده از تنهایی خود

می کشد بر چشم های بی نگاهش آستین را

نو عروسی خیره با آفاق خون آلوده در چنگ

می فشارد جامه ی خونین خفت نازنین را

دیگری سر می دهد غم ناله ی شکر و شکایت:

تا کجا می آزمایی ای خدا این سرزمین را؟!

کودکان از خواب این افسانه بیداری ندارند

با که خواهد گفت مادر قصه های دلنشین را؟!

از تما قریه یک تن مانده و دیگر کسی نیست

تا کشد دست تسلی بر سر آن تنها ترین را

مرده چوپان و نی اش افتاده خون آلود جایی

خسته در وی می نوازد، باد آهنگی حزین را ( حسین منزوی)

۵. ببخشید اگر...

۶. ۵ سال است که ۵ دی یک جوری می آید . می رود و ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:24  توسط   |