تبليغاتX
مریم ها و یاکریم ها می دانند...
[ English/فارسی]

مریم ها و یاکریم ها می دانند...

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...

 

برای محمد علی عزیز که پنج سال است  رفته توی خواب هایم و من...

چقدر دوستت دارم محمد علی و هیچ کس نفهمید وقتی تو رفتی من

 مُردم...

:

خرماها که برسند

باید

درِ تمام باغ ها را

                      باز کنم

هوا خودش را گرفته

ماه ها می شود

که باران نگرفته

                   در اتاقم

دلیلش نه منم

نه سنگی که عکس تو را پاک کرده

مگر ما

چه خیری از دی دیدیم

که از مرداد بالا برویم

و خرما ها

کام تلخمان را شیرین کنند

ماها

عقلمان

به قد خدا نمی رسد

هر روز

می نشینیم

پاک می کنیم

خط خطی نخل هایی را

                              که حریص آغوش تو بودند

من

در موهای پریشان نخل ها

و خطوط در هم چهره ام

کسی را را دیده ام

که با نگاهی خیره

سکوتمان را پاره کرده

ریخته توی هیاهوی شهر

و ما  ها

به کلاف هوا فکر می کنیم

و خرما هایی که امسال

 زودتر به باغ ها می رسند

نه به خاطر تاخیر من

یا

عجله ی خدا

که تو را زود

             فراموش کرده ایم.

..................................................................................................

پایان نامه:

۱.خاک باران خورده آغشته است با بوی تنت

باد بوی آشنا می آورد از مدفنت

۲. می دانم تا شعر شدن فاصله دارد اما خیلی ایستادم و دیگر تحملم نمی کشد...

۳.گریه ام را می خورم زیرا که می ترسم ز باران

 مثل برجی خسته، برجی رو به ویرانی نهاده

۴.این روزها همه از دستم ناراحتند که چرا... نمی دانم چه باید بکنم

در گیر جنگ تن به تنی نابرابرم با خودم.   افکارم دارند مرا می خورند....

۵.باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و اگر بی گاه، به در کوفتنت پاسخی نمی آید...

 ۶.خسرو شکیبایی هم...

یادم نمی رود هامون را مراد بیک را و ...

خدایش بیامرزد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:32  توسط   | 

بچه که چه عرض کنم ...بچه تر که بودیم یکی از اون بازی هایی که خیلی سر حالمون

 می اورد بازی جنگ جنگ تا پیروزی بود.من ودو تا داداشای بزرگتر از خودم٬

با نقشه قبلی میریختیم

روی سر پدر بزرگوار و یکی میزدیم و دوتا میخوردیم.من البته کمتر خودم رو قاطیه

 قسمت کتک کاریش میکردم.همیشه یه گوشه وایساده بودم و منتظر بودم که

 حمله های داداشام از طرف پدر بزرگوار جواب داده بشه و بعدش همون گوشه

بپرم بالا پایین وشیپور جنگ رو به صدا در بیارم که:

جنگ جنگ تا پیروزی ........جنگ جنگ تا پیروزی.

حس هام رو تو اون موقع خوب یادمه٬حتی درگیری های حس و عقل رو

که یکی نگران پدر بود و اینکه ضربه های برادرام جوری نباشه که ناراحتش کنه

 و اون یکی داشت قنج میرفت از کم رنگ شدن ابهت سرپرست خانواده .

شاید اصلا بیشتر از احساس خوشایند یه جورایی برام دلهره آور بود اما خب

به هیجانش می ارزید.

پدر بزرگوار!پدر!بابا!بابایی!

دلم تنگ شده برای خودم وخودتون٬حتی دلم تنگ شده برای نصیحت هایی

 که هیچ وقت زبونش رو دوست نداشتم و حتی تر دلم برای کل کل های دوره

نوجوونی خودم هم تنگ شده.آخرین باری که شما نصیحتم کردید برمیگرده

 به یک سال و چند ماه پیش

که بعد از تموم شدن نصیحتتون با کمال آرامش و با پوزخند و نگاه عاقل

اندر سفیهانه(شاید هم سفیه اندر عاقل)بهتون فهموندم که

خودم میدونم دارم چی کار میکنم

و از اون به بعد شما دیگه منو نصیحت نکردی و کاش تونسته بودم به

 نصیحت های شما به چشم تذکر نگاه کنم تا الان حسرت نخورم اون روزها رو .

حسرت حتی بازیه جنگ جنگ تا باخت.

آه که چقدر کم پرداخته شده به عشق بین پدر وپسر و چقدر شعر و موسیقی

خوابیده تونگاههای من وشما!

و من هیچ وقت در مورد حسم به شما به یقین نرسیدم

تا حداقل الان راحت بهتون بگم:

دوستت دارم پدر........

روزت مبارک!!!


پ.ن:

۱.اعتکاف یه جور مراقبه است.مراقبه هم توی همه ادیان بوده و هست حتی پائولو کوئیلو

 هم  تو ((سفر به دشت ستارگان))ش یه جور مراقبه رو دنبال میکنه.مراقبه هم در هر

حالتش مثبته.

وقت که نشد دعوت کنیم حداقل دعا کنید حالم رو عوض کنه

۲.((لوح)) آرشیو گذاشته برا مطالب یک سال گذشتش.سر که زدم فهمیدم چقدر

 تفاوت کردم .میثم یادته تماشای فاضل رو ؟

نه تنها دل که دریا از تماشای تو میگیرد                     دلم دریاست اما از تماشای تو میگیرد

جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب              جهان رنگ تماشا از تماشای تو میگیرد

یادته چقدر حالت رو عوض کرده بود؟

ومن که چقدر مهربون تر بودم اون موقعی که این شعر دکتر بهرامیان رو میخوندم

بالا بلند!عقد تورا با لبان من                 آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

باران جل جل شب خرداد توی پارک        مهرت همان شب اشهد ان در دلم نشست

و یاد آخرین زیارت عاشورای ترم دوم پارسال افتاده بودم و شازده احمد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:26  توسط میثم فروتن  | 

 

گاهی اوقات دوست دارم کسی بیاید* با چند وینچستر در دست، یکی را بگذارد روی سرم، یکی توی دهنم، یک روی قلبم، یکی...** و همزمان همه را با هم شلیک کند ( چه جوریشو نمی دونم خودش باید بلد باشه!) تا برق از سرم بپرد و وقتی از خواب می پرم خیس عرق شده باشم تا بروم حمام و آن حمام چقدر می چسبد!!! چرا که تعریق باعث دفع سموم بدن می شود و یک حمام آب سرد لذت این دفع سم را چند برابر می کند!!!

گاهی اوقات دوست دارم...

گاهی اوقات چه چیزهایی دوست دارم!!!

.....................................................................................................

* ترجیحا تو مایه های ارنست چگوارا باشه

** همه جا رو که نمیشه گفت ..!

پ.ن:

۱. غم زمانه خورم یا فراق یار کشم    به طاقتی که ندارم کدام بار کشم ؟!

۲.حتی با بی خیالی و مسخره بازی و این کارا هم نتونستم فرار کنم از....

۳.۷۵. پی نوشت نیست بابا یکی از نمره هامه!!!

چند هزار و خورده ای. چیه مگه پی نوشت نمیتونه اینطوری باشه؟! چی؟! نه؟! حالا که می بینی شده

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:48  توسط   | 

نمایش من پشت در پشت دیوانه ام و سینه به سینه قصه گو

به همت جناب سید سعید موسوی یک بار دیگر روز جمعه ۲۱ تیر در پلاتوی خانه ی ماه زیر نظر سازمان ملی جوانان اجرا خواهد شد

تو صیه می کنم اگر روز اول نیامدید حتما بیایید و ببینید

من که لذت بردم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 2:40  توسط  

 

من پشت در پشت دیوانه ام و سینه به سینه قصه گو
نویسنده : علی بیاگوی
کارگردان: علی مسعودی علوی
بازیگران : هانی عبدالمجید ، میثم موسویان ، مهدی حنفی ، حامد گائینی ، امیرحسین غفوریان
زمان : پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۷ - ساعت ۲۰
مکان : قم ، انتهای خاکفرج ، سازمان ملی جوانان ، پلاتوی خانه ماه
حضورتان باعث افتخار و دلگرمی گروه خودکفای گال آرت خواهد بود
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:35  توسط   | 

 پس پرده ی این اشک ها هیچ دلیلی نیست! خیلی وقت است پرده ها را پس می زنم و دلیلی نیست!  امروز معلق تر از هر روز توی خانه، توی خیابان، توی پارک، توی هر جایی که فکرش را می کنم می ترسیدم. از هیج چیز به این انداره که از معلق بودن می ترسم نمی ترسم. از دوگانگی و چه بسا گاهی چند گانگی های ذهنم! خدا خوب می داند میثم را چطور بترساند، چطور بگریاند، چطور... چطور...چطور...که پس پرده نشسته و هر چه پرده ها را کنار می زنم نیست! پس کجایی تو که همه جایی؟!!! درد مگر فقط باید توی قلب آدم پیدا شود؟! نه خدا! خودت می دانی این درد ها بدتر است... پس پرده ی این اشک ها هزار دلیل است که وقتی سرازیر می شوند نمی دانم از کدام "چشمه دلیل" جاری شده اند و این نادانی مثل هیولا می ترساندم!
حسن*! باور کن آدم ها همدیگر را درک می کنند!!!
نه...! شاید تو راست می گویی شاید هیچ کس هیچ کس را درک نمی کند و فقط این لفظ افتاده روی زبانمان که می فهمیم همدیگر را.
فلسفه ی تو را نمی فهمم حسن درک را هم... سخت تر از کانت و شوپنهاور و نیچه نشان می دهد!
"هر وقت کسی می گوید درکت می کنم دوست دارم آنچنان به دهانش بزنم که دیگر نتواند حرف بزند!"**
دچار چند گانگی ام، دچار بحران، از نوع چندمش را نمی دانم
 دچارم، دچار...
..............................
* این حسن این حسن نیست! حسن خراسانی است. دوست بزرگواری که دغدغه هایش کمر تفکراتم را شکسته!

** حسن می گوید...
پ ن:
از دو گانگی ها و چند گانگی های ذهنم بیشتر از جن و لو لو و هیولاهای بچگی ام می ترسم آنقدر که خیس عرق می شوم و مثل جن زده ها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 3:54  توسط   | 

 

برا من یکی نمیشه اسم مادر بیاد و یاد وای مادرم  شهریار نیفتم:

((ناهید!

    لال شو

کف گیر!

    بی صدا ......

دارد برای ناخوش خود آش میپزد))

روز مادر(همچنین روز زن )هم مثل خیلی از روز های دیگه روز یادآوری و تمرینه.

یادآوری اینکه ببینیم میتونیم برا یک روز هم که شده به مامانمون چیز یادندیم یا نه؟

میتونیم انقدر تربیتش نکنیم و به داشته ها و نداشته هاش احترام بذاریم؟

من بررسی کردم و دیدم که یکی از آرزوهاشونه.

و یادآوری برای آقایونه٬به خصوص اون آقایونی که ترجیه میدن خانوماشون بیرون کار نکنن و این رو متناقض با غیرت مردانشون میدونن.

یادآوری اینکه آقای نسبتا محترم!(به مناسبت روز زن توهین میکنم).آخه مرتیکه!

چیه تو ارزش اینو داره که یه آدم با کلی ظرافت های ظاهری و باطنیه بیشتر از تو از صبح تا شب منتظر توی به اصطلاح آدم قوامون علی النسا‌‌ء بشینه و هی فکر کنه وغصه بخوره و از زور بیکاری به این و اون زنگ بزنه و آخرش هم که تو میرسی خونه کلی تحویلت بگیره و تو خودت رو محق بدونی که چی؟ خسته ای؟اسم خودشم میذاره مرد.بهترین مرد هم در این حالت(مثل اونی که تو به همین سادگی بود) به هیچ دردی نمیخوره٬یعنی هیچ چیز با اون انتظار همراه با کلی احساس و محبت برابری میکنه؟هوی با توام!میکنه؟

یه چیز دیگه هم دیروز فهمیدم

این روز یه جورایی ولنتاین هم هست برا اون مردایی که رابطشون رو یه چیزی فراتر از تجربه جنس مخالف  ودوستی و منفعت یه طرفه میبینن و به طرف مقابل به چشم عضوی از خانواده آینده نگاه میکنن.آخه یکی از دوستام که دیگه آخرای کاره دیروز داشت  دنبال هدیه میگشت

ماکه نداریم ولی

 اللهم الرزقنا سریعا


پانوشت:

حدود۱۰ دقیقه پیش یه اتوبوس بنز شیک آبی رنگ دیدم که پشتش نوشته بود جوان سیر ایثار! با همون راننده ی پیر و اخمو!!!

میثم یادته؟خودش بود خود خودش .دلم برا دانشگاه و فضاش و بچه هاش تنگه...

* مال یکی از تیترهای این شماره  همشهری جوانه

خودی اگه بخواد اینجوری باشه ٬خودی نیست٬ناخودیه.شایدم نخودیه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:17  توسط میثم فروتن  |