پدرم می گفت
گرگ ها
توی چاه
منتظرت هستند
حتی اگر یوسف نباشی
وقتی به پوسیدگی طناب فکر می کردم
افتادم توی چاه
بی برادرانی که بدم را بخواهند
با دوستانی که خوبم را می خواهند!
پدرم می گفت
توی چاه
گرگها
به نیمه ی ماه فکر می کنند
وقتی خم شدم توی چاه
گریه ام را آب برد
و گرگها
به آرزویشان رسیدند.
گرگ ها
توی چاه
منتظرت هستند
حتی اگر یوسف نباشی
وقتی به پوسیدگی طناب فکر می کردم
افتادم توی چاه
بی برادرانی که بدم را بخواهند
با دوستانی که خوبم را می خواهند!
پدرم می گفت
توی چاه
گرگها
به نیمه ی ماه فکر می کنند
وقتی خم شدم توی چاه
گریه ام را آب برد
و گرگها
به آرزویشان رسیدند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:37  توسط
|