تبليغاتX
مریم ها و یاکریم ها می دانند...
[ English/فارسی]

مریم ها و یاکریم ها می دانند...

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...

 

مگر وقتی فاصله مان کمتر بود سلاممان فرقی هم می کرد؟!

پس سلام از همینجا !

بعد از مدتی ... اومدم به امر حسن گلاب

راستش برای نوشتن خیلی چیزا به ذهنم می رسه ولی نمی نویسم چون حسن گلاب امر کردند

سیاسی ننویسم و نگم تو انتخابات اخیر چه خبر بوده لااقل تو شهر ما که همه چی واضح بود ...

باشه حسن جون نمی نویسم دیگه بابا چقدر گیر میدی!!!

...

دلم خیلی تنگه برای خیلیا برای خیلی چیزا برای خیلی جاها

برای خودم که خودتی !

(دلم تنگه برای گریه کردن  کجاست مادر کجاست گهواره ی من ...)

...

و کمی تراوشات ذهنی :

 در چهره ام انگار ارگی فرو ریخته است.روحم از خشت ها می گذرد تا آنجا که خیلی دور نیست.

 خیلی حرفها داشتم با جاده، جاده ای که از آن سر دوستت دارم من می آید و از مسیر چشمهای تو می گذرد.

بوی بهار نارنج می دهد

شانه هایت را می گویم! و هوای این همه باغ هم...

قلم برنداشتم بنویسم و تو که آنقدر نیامدی که منظره ی فیروزه ای چشمانت را از یاد نبرده ام!

ذهنم تابلوی دوست داشتنی های زیادی است و من این دختر را بیشتر از همه دوست دارم که مدتهاست توی این تابلو زندگی می کند! همیشه مهربان است همیشه...

حس شعرهای من لای موهای تو گل می کند و من عاشقانه هایم را برای در می خوانم که دیوار ...

شاید تصویرم وزنش زیاد است! که تا به من می رسی  پلکهایت سنگین می شودو...

 

اول کوچک بودم . نخل های آبستن ساکت خیلی حرفها برای گفتن داشتند و من سرم توی عروسک های گِلی بود. حالا گمانم جمعه بود، نخلهای آبستن ساکت خیلی حرفها برای گفتن دارند و من سرم توی عکس های سنگی است. . .

من فقط می توانم پشت پلکهایم پنهان شوم از این دنیا.  نمی دانم که چه فرقی می کند که من از دنیا بی خبرم یا دنیا از من بی خبر.

پنجره ی کوچکم را پس بدهید تا ماه را بخوابانم روی پاهایم. این اتاق آنقدر کوچک و تنگ است که چه بخواهم چه نخواهم سرم به دیوار می خورد! ولی لالایی بلدم تا ماه ...

جای گریه ام مانده روی شانه ی بی رنگ آینه که شکسته بود.

بانو ! ستاره های اینجا و پنجره های آنجا دیگر آرامم نمی کند. می روم تا سال تحویل پیشانی ام را سبزه بکارم!

چقدر این مرگ به خاطر تو به تاخیر بیفتد؟! تا نیمه ی لیوان شب قصه تمام می شود

                         وقتی من قرص کامل ماه را بخورم...

....................................

الان که داشتم می نوشتم زمین لرزید

بعد از ۴ سال و اندی هنوز اینجا میلرزه همه عادت کردن که هر ماه تکون بخورن رو زمین ...

...............

 پیشاپیش عید همه دوستان عزیز رو تبریک میگم و امیدوارم سالی متفاوت رو پیش رو داشته باشید.

سر سفره ی هفت سین امیدوارم ما رو هم دعا کنید

زیاده نمی گویم دیگر و

 دل بی تو درون سینه ام می گندد

غم از همه سو راه مرا می بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز  

تقویم به گور پدرش می خندد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:29  توسط   | 

 خدا بیامرزه قیصر امین پور رو که میگفت:

یک نفس با دوست بودن هم نفس

آرزوی عاشقان این است وبس

این روزها ...

به هم نفسی قانعم

به حتی دقیقه ای ایستادن پشت سر

که دیگه نفسش هم بامن همسو نیست

وحتی تر

اون پیوستگی بی حد

شیار نمیندازه رو مغزم

قانعم

به کمترین ها قانعم

به بیشترین ها هم  قانعم

به ندیدنش و فقط بودن یادش قانعم

به دیدن و چشم تو چشم شدن و حتی ابراز محبتش قانعم

اصلا به نظر من خدا به هر کی عشق داده قناعت هم داده

خدا عاشق غرغرو نیافریده

به قول فاضل نظری:

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه!بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

خدایا کمکم کن

تو این راهی که در پیش گرفتم  کم حوصله نشم

آمین


پا نوشت:

۱-شرمندم از اینکه در مورد عشق مینویسم

۲-آقا رضا! خوشحال میشیم بیشتر بشناسیمت

من کی از این دوستا داشتم خودم خبر نداشتم

۳-به آقایان یا خانم ها غریبه٬...٬کمی آشنا٬ناشناس:

نمیرید از این همه شفافیت!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 20:41  توسط میثم فروتن  |