کاش می شد ندیدش!
راه رفت تو راهرو و راه رفت رو اعصابم
دلم می خواست با لحن پرویز پرستویی تو آژانس
یا تو موج مرده صداش کنم : فاطمه ....فاطمه ....فاطمه .
کاش زندگی و مسئولیت هاش به همین سادگیه ((این همه
عشق های کوتاه و این تحمل های طولانی)) بود!
کاش میشد دوزار قداست قائل شد برا این
عشق های بی درو پیکر !
کاش مث علی لوطیه تیر وطایفه فتاح ها
غسل نکرده میدیدمش
تا به قداستش نشه شک کرد!
بعد هم که اومدم خونه
خواستم طرحش رو بکشم
که این اومد تو ذهنم:
چشم ٬چشم٬ دو ...نه٬ یه ابرو
یه ابروی پیوسته.
به یک عدد خنجری نیشش زفولاد محتاجم
...................................................................................................
غرض، نهفتن آن فتنه نهانی نیست
توان گفتن آن راز جاودانی نیست
پر از امید و هراسم كه هیچ حادثهای
شبیه آمدن عشق ٬ناگهانی نیست
ز دست عشق بهجز خیر، برنمیآید
وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست
درختها به من آموختند فاصلهای
میان عشق زمین و آسمانی نیست
به روی آینه پرغبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست.
فاضل نظری
رضا جان خواهشاْ(جون مامان) اگه اینجا اومدی به کسی چیزی نگو!
