تبليغاتX
مریم ها و یاکریم ها می دانند...
[ English/فارسی]

مریم ها و یاکریم ها می دانند...

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...

 

بعضی وقتا مثل همه ی آدما یا حتی همه ی موجودات، دلم می گیره... هر بار از این بعضی وقتا ممکن یه جور باشه گرفتنش...

چرا یه چیز خوب رو به زور می خوان به خورد همه بدن؟ فکر می کنم مسئله ی انتخاب اینکه چطور زندگی کنیم و فکر کنیم و کار کنیم و غیره همه ش شخصیه. پس چرا بعد اجتماعیه زوری بهش می دن همه جا و به زور می گن خوبه... بله. قبول خوبه. ولی "خوب زوری" از "بد غیر زوری"خیلی بدتره هم تاثیر منفی و بر عکس داره هم لطف اون خوبی رو از بین می بره...

اینجوری بعضی وقتا دلم می گیره و سنگی که زیر پام قلش می دم تو پیاده رویای طولانی رو از مهر نماز بیشتر دوست دارم...


فرشاد میگه جدیدا با دیدن اسم "می سم"   یاد   "سم بوسه" های قم می افتم...


بگذریم ولی جدیدا خیلی همه چیز می تونه یه چیز دیگه باشه... و باشه و نباشه...


آشنایان ره عشق در این بحر عمیق             غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده...


در خرقه از این بیش منافق نتوان بود             بنیادش از این شیوه ی رندانه نهادیم ( باز حافظ از شیوه ی رندانه نهاده)

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 16:43  توسط می سم فروتن  | 

 

یه شب و روز بودند با هم ازدواج کرده بودند. بعد می خواستن برن کلاه بخرن با هم دعواشون شد. شبه آقا بود روزه خانم. شب و روز رفته بودن مشهد سردشون شده بود. ستاره وقتی شب اومد گفت: چرا دعوا می کنید؟ خوب دو تاتون کلاه بخرید. کاپشن بخرید. یه کاپشن کلاه دار. خانم روزه می گفت  من کاپشن کلاه دار می خوام. شبه می گفت: من از تو سرد ترم من می خوام. آقا درخته گفت: کفش زمستونه. کفش زمستونه. ولی دوباره روز و شب دعواشون شد. وقتی شب شد آقا شبه رفت تو آسمون و. خانم روزه رفت یه جایی قایم شد. صبح آقا شبه اومد گفت بیا بریم بیرون گردش. خانم روزه گفت من اول می رم. آقا شبه گفت من اول میرم. ستاره گفت: وای سرم رو بردید. همه اش با هم دعوا می کنید. ولی آخر شب و روز با هم خوب شدند. رفتن مغازه ی قاشق فروشی که قاشق بخرن و با هم شام بخورن. اینطوری بود که شب و روز عاشق هم شدند!

 

محمد پویا اسد سنگابی ۵ ساله از شیراز ()

  مجله ی ادبیات مدرن برای کودکان ۳ تا ۱۰۰ ساله ی ایران:عروسک سخنگو

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 21:48  توسط می سم فروتن  | 

 

ثثثثثثثثثثث

 

گاهی اوقات که نه می نویسم نه قلمم نه کاغذ از حرف به حرف می افتم و طوری می گویم که انگار انکار زبانم. آن وقت فقط یک مترجم می خواهم که بگوید 

 چه می شود 

 این که می گویم؟!


ـ: آقا یکی تون مردی کنه و بیاد بیرون تا منه پیره مرد خودشو کثیف نکردم.

یکی مردی می کند و می آید بیرون تا اوی پیرمرد خودشو کثیف نکند.

ـ: آی دستت درد نکنه.

نتیجه ش:

اگه یکی مون! مردی نمی کرد و نمی یومد بیرون پیر مرد خوشو کثیف می کرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 3:49  توسط می سم فروتن  | 

 

بر این

شن وادی باران خورده

عابر خون رفته است

رد پاهایی گلگون می گوید

ردپایی که سبک رفته در آغاز و

سنگین شده کم کم

باید روانه شوم

فرسخی سرخ راه در پیش است

پا به پای جا پای پرندگان

پرنده گذشته ست آیا

یا پاهای بلند ستاره های دوشین

از این

شن وادی باران خورده

پایان سفر

پایان رد پاهای گلگون و

فرسخ سرخ

به پایان آهو می رسم

تنها جا پای بلند ستاره ها

به پایان نمی رسد هرگز.

 

زنده یاد منوچهر آتشی


۲۹ آبان سالروز درگذشت منوچهر آتشی عزیز است. امروز اتفاقی قبل از اینکه یادم بیاید این روز را دکلمه های او را خریدم و شب فهمیدم که چه اتفاقی...

: احتمالا یکی از دکلمه ها را در اسرع وقت آپلود می کنم که شریک شوید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:8  توسط می سم فروتن  | 

 

کل هنر زندگی این است که از افرادی که باعث رنچش خاطر ما می شوند استفاده کنیم.

مارسل پروست


خیلی دوست دارم پروژه ی ۸ جلدیه " در جست و جوی زمان از دست رفته " ی این آقا را بردارم و ... .

حتما شاهکار است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 6:26  توسط می سم فروتن  | 

 

 

دلشوره های آزار دهنده دارم. تو دلم انگار مرده شور خونه ست که هی یه نفرو میارن و می شورن و می برن و دوباره میارن و می شورن و می برن و ... تو سرم انگار یه کلاغه پر از یه خبر بد. پای راستم دوباره درد گرفته انگار اومدم شوت بزنم و یکی محکم تکل زده و محکم پای راستم خورده بهش. بوی حوله میده. انگار یه شب تمام روش حوله گذاشته. حوله رو برده تو حموم. چند روز بعد رفته تو حموم حوله رو بیاره. به جاش طناب آورده. دلم شور می زنه. گشنگیم به غذا نمی ره... کچاپو کجا گذاشتم؟! هووووووم خوب با ماکرونی چطورید؟! دلم شوره. نکنه قراره برف بیاد؟ نکنه همه ی روزا شده شنبه... خوابای بدم چرا سریال شده؟ بزن اون کانال فوتبال ببینیم... گل زدم. اومدم جلوی دوربینش. بزن اون کانااااااال... من دیگه فوتبال بازی نمی کنم... سریاله پر از من و حسنه که یه مُرده دعوتمون کره یه مهمونی.حسن مطمئنی که نخوابیده؟! بیدارش نکنیم؟ مطمئنی؟ درو وا کنیم؟!

 میشه کانالو عوض کنی؟ چرا توی این تلویزیون خبر میاد که برف می باره؟

نکنه ابوالفضل قراره خودشو بکشه؟!

 


بیش از این ها آه آری بیش از اینها......................................

می خوام بنویسم نمیشه. می خوام برای اولین بار برای این قضیه گریه کنم. یعنی میشه؟

کاشکی بتونم بنویسم کاش کاش کاش...

فعلا بداهه بپذیرید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:55  توسط می سم فروتن  | 

 

بعضی وقت ها وقایعی پیش می آید که اگر می سم قبلی بودی پریشان تر از همیشه می نمودی! ولی دوستی با مصطفی ها و امثال مصطفی ها به تو یاد داده که خم به ابرو نیاوری...

مثل همین روزها...

بعضی مقولات  مصطفای عزیز شادم می کند. مثل وقتی که خودش می خندد.

 

داستانی از سرباز سعید اکبرزاده ی فعلا فقید  که لطف کرده و تقدیم کرده به من.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:48  توسط می سم فروتن  | 

 

نه این حق هیچ مریمی نیست... این عقوبت کدام گناه نکرده ی این مریم است؟ نه این ح هیچ مریمی نیست...

 

 

من هم دارم مثل مریمم پرپر می شوم...

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:33  توسط می سم فروتن  |