بهشت همان
نا کجا
آباد است.
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...
همه چیز نسبی ست. نسبی. پس می شود هیچ چیز را جدی نگرفت. غیر از خیلی چیزها که بخواهی جدی شان بگیری!
به بیگانه
حقیقتا دلم می خواهد درباره ی چیز دیگری هم فکر کنم اما انگار هیچ چیز با هم جفت و جور نمی شود در سرم یا نه اصلا در واقعیت. هیچ چیز جز همین سر نخ و جهان. چیز دیگری نبود جز همین سر نخ. اوهوم. سر نخ! هر کسی هر گوشه ی حتی پرت و پلائی از دنیا یک سر نخ پیدا کرده بود و به نظرش:"الان اگر دنباله ش را بگیرم به سر منشا می رسم و بعد مشکل جهان را می توانم حل کنم."سر نخ را هی کشید و کشید. و تمام آدمها سر نخ ها را هی کشیدند و کشیدند. آنقدر در ادامه دادن و دنبال کردن سر نخ اصرار داشتند که دیگر سر نخ یادشان رفته بود و حتی اینکه چرا دنبال سر نخ می گشتند را هم فراموش کرده بودند و حتی اینکه چرا سر نخ را کشیدند و حتی اینکه چرا نخ را هی می کشند و دنبال می کنند.
من یادم مانده بود. دنبال حقیقت می گشتند. حقیقت جهان. حقیقت هستی. حالا هم دارم جهان را که لخت ایستاده رو به رویم می بینم. آنقدر نخ های لباسش را کشیدند که لخت و عور حالا دنبال حقیقتی ست تا خودش را بپوشاند.
حقیقت به تن حقیقت کردن شاید راهی برای پوشاندن حقیقت.
به همه مون :
هر چه این کافه شلوغ تر می شود
ما تنهاتر می شویم
هر چه این تنهایی بیشتر می شود
مه بیشتر
یکی بند باران را بکشد
یکی آتش سیگارهایمان را خاموش کند
یکی ...
یکی...
تنها
به خانه هایمان می رویم.
امشب زنی که خنده ی غریبه ای را دید تا صبح بیدار است
امشب مردی که دست رئیس را بوسید تا صبح بیدار است
امشب کودکی که سیگار اول را کشید تا صبح بیدار است
امشب
تا صبح
بیدار
است
هر شب
تا صبح
بیدار.
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
خواب بودم و ناگهان کسی که با هیاهوی زیاد انگار اس ام اس می داد گفته بود. بابای هولدن مرد. گفتم هولدن؟ گفت آره هولدن کالفیلد. راستش را بخواهید تازه خوابم برده بود و اصلا این شخص را به خاطر نیاوردم. همانطور خواب آلود گفتم خوب کی بود این بابای هولدن کالفیلد؟ گفت: جی.دی. سالینجر...
خوب اگر بگویم دوستش داشتم و هنوز هم که هنوز است با هولدن توی آن ناتور دشتش انگار همراهم. یا با زویی با فرنی با... دروغ گفتم؟ فقط من دو سه روز دیرتر فهمیدم که رفته دیگر. خوب دروغ نگفتم. دوستش داشتم.
داستان صاحب هتل اگزیستانس هم برای سالینجر شبیه بادی که می تواند شیشه ی پنجره ی اتاقم را خرد کند چشمهایم را لرزاند. چه حس مسخره ایست. من که اصلا با سالینجر سیگار نکشیده بودم چرا دلم بگیرد؟ خوب ولی با هولدن چرا ... کشیدم. دلم میخواهد دوباره همه ی تالیفاتش را که دارم بخوانم...

این روزا دنیا واسه من از خونه مون کوچیکتره
کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره...
دارم با کی حرف می زنم نمی دونم نمی دونم... نمی دونم.
شکل فانوسی ام که اگه خاموشه
واسه نفت نیست هنوز یه عالم نفت توشه...
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو می بره کوچه به کوچه...
داشت می رفت. همینطور که فرو رفته بود در فکر. همینطور که رفته بود از دست دنیا انگار در خلسه. راه می رفت. چیزی که معلوم نبود می رفت یا بر می گشت محکم او را از خلسه بیرون آورد به ضرب ضربه ای . سرش خورد به دیوار. هوش از سرش رفت. از هوش رفته بود انگار. به فراموشی رفته بود انگار. بلند شد. نداشت می رفت.
داشت راه می رفت. دست در دست پدرش. ظهر بود. پدر دستش را اصلا رها نمی کرد. حتی وقتی نیاز داشت پاکتی رادر دستش یگیرد. به بهانه ی خاراندن پایش دست پدر را عمدا رها کرد. ایستاد. پدر رفت توی میوه فروشی. رفت توی یک کوچه تا پدر نبیندش. یک پسر ۶ ۷ ساله بود و می خواست بگوید من دیگر بزرگ شده ام. راه افتاد. حالا مستقل بود و خودش بود که تصمیم می گرفت از کدام طرف برود خانه. اما خانه؟ یعنی از کدام طرف می تواند باشد. وسط اینهمه شلوغی دم ظهر پیاده رو ایستاد. مثل نهالی وسط جنگلی وسیع با درختهای تنومند. درخت های بلند بی وقفه به راه افتاده بودند و او فکر کرده بود حتی نمی تواند از سایه ی اینهمه درخت فرار کند. فرار کرد. ترس آمده بود دنبالش. بی وقفه می دوید از خیابان به کوچه ها و پس کوچه ها. نمی خواست گریه کند و بفهمد که بزرگ نشده ولی چیزی راه گلویش را بسته بود هر لحظه ممکن بود اشکش جاری شود. ترس ول کنش نیود و از پی اش می آمد. همچنان بدون اینکه بداند کجاست می دوید. و گاهی انگار چشم بسته می دوید. رسید. درست بود. این خانه ی خودشان بود. حتی شک هم کرد ولی نه انگار واقعا این خانه خانه ی خودشان بود. در زد... آنشب توی خانه گفته بود که گلویش را شالگردن فشار می داده و او بزرگ شده و به هیچ وجه گریه نکرده...
به دعوت از رامک نوشتم. کلا قدم زدن در هوای کودکی نه چندان دور نه چندان نزدیک خوب است.
بعضی وقت ها به جمع هایی می رسم که بارها و بارها در تنهائی؛ در فرد بودنم به این نتیجه رسیدم که برای آنها ساخته نشده ام. جمع هایی خود محور. توضیحاتشان درباره ی خویش و گسستگی کلامشان به شکلی خنده دار بیانگر خود محور بودن و پیش پا افتادگی دغدغه هایشان است. طبیعتا من در تفریقی بدیهی از این جمع ها کم می شوم. اما جمع هایی که نقطه ی مقابل اینها که گفتم هستند همیشه می توانند مرا بدجور اضافه به خود کنند.