تبليغاتX
مریم ها و یاکریم ها می دانند...
[ English/فارسی]

مریم ها و یاکریم ها می دانند...

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...

 

 

دلشوره های آزار دهنده دارم. تو دلم انگار مرده شور خونه ست که هی یه نفرو میارن و می شورن و می برن و دوباره میارن و می شورن و می برن و ... تو سرم انگار یه کلاغه پر از یه خبر بد. پای راستم دوباره درد گرفته انگار اومدم شوت بزنم و یکی محکم تکل زده و محکم پای راستم خورده بهش. بوی حوله میده. انگار یه شب تمام روش حوله گذاشته. حوله رو برده تو حموم. چند روز بعد رفته تو حموم حوله رو بیاره. به جاش طناب آورده. دلم شور می زنه. گشنگیم به غذا نمی ره... کچاپو کجا گذاشتم؟! هووووووم خوب با ماکرونی چطورید؟! دلم شوره. نکنه قراره برف بیاد؟ نکنه همه ی روزا شده شنبه... خوابای بدم چرا سریال شده؟ بزن اون کانال فوتبال ببینیم... گل زدم. اومدم جلوی دوربینش. بزن اون کانااااااال... من دیگه فوتبال بازی نمی کنم... سریاله پر از من و حسنه که یه مُرده دعوتمون کره یه مهمونی.حسن مطمئنی که نخوابیده؟! بیدارش نکنیم؟ مطمئنی؟ درو وا کنیم؟!

 میشه کانالو عوض کنی؟ چرا توی این تلویزیون خبر میاد که برف می باره؟

نکنه ابوالفضل قراره خودشو بکشه؟!

 


بیش از این ها آه آری بیش از اینها......................................

می خوام بنویسم نمیشه. می خوام برای اولین بار برای این قضیه گریه کنم. یعنی میشه؟

کاشکی بتونم بنویسم کاش کاش کاش...

فعلا بداهه بپذیرید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:55  توسط می سم فروتن  | 

 

بعضی وقت ها وقایعی پیش می آید که اگر می سم قبلی بودی پریشان تر از همیشه می نمودی! ولی دوستی با مصطفی ها و امثال مصطفی ها به تو یاد داده که خم به ابرو نیاوری...

مثل همین روزها...

بعضی مقولات  مصطفای عزیز شادم می کند. مثل وقتی که خودش می خندد.

 

داستانی از سرباز سعید اکبرزاده ی فعلا فقید  که لطف کرده و تقدیم کرده به من.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:48  توسط می سم فروتن  | 

 

نه این حق هیچ مریمی نیست... این عقوبت کدام گناه نکرده ی این مریم است؟ نه این ح هیچ مریمی نیست...

 

 

من هم دارم مثل مریمم پرپر می شوم...

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:33  توسط می سم فروتن  | 

 

در نا هم واری ها شاید شعری از من خواندید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:56  توسط می سم فروتن 

 

سر اومد زمستون  

به یاد روزهای سخت وشیرین آن روزها که در ستاد بودیم. بچه ها این آهنگو دانلود کنید که کمی شاید خاطرها...(داره دیوونم میکنه )

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:11  توسط می سم فروتن 

سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!

بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟

الله اکبر است که هرشب، همراه جانِ آمده بر لب

آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را

از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست

بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را

انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بیگناه که خوردند

شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را

سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند

کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را ؟

زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند

آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را

سجاده تارو پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست

گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را

 

سیمین بهبهانی



بهزاد نبوی سخنگوی دولت شهید رجایی و اغتشاشگر و برانداز دولتی مدعی رجایی دوم بون.

آقای نبوی از دیدن هیچ کس روی این صندلی ها اینقدر ناراحت نشدم که شما...

شمایی که از پایدارترین ها بودید زیر شکنجه های ساواک از بهترینها بودید در عمر انقلاب. با بزرگترین ها بودید. حالا...

و لعن الله علی قوم الظالمین...

 


تفنگت را زمین بگذار تصنیفی فوقالعاده زیبا در دستگاه دشتی از استاد بلامنازع موسیقی سنتی  کشورمون

محمدرضا شجریان

. شعر تصنیف از فریدون مشیری ست...

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خلوار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می‌خوانی مرا،
بنشین برادر وار

تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را  خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه، غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه
احوال حق‌گویی و حق‌جویی...
و حق با توست
ولی حق را ــ برادر جان ــ
به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...
اگر این بار شد  وجدان خواب آلوده‌ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار...


این پست کم کم می شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 19:45  توسط می سم فروتن  | 

 

استالین

در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند . پس از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس " کا.گ.ب " خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه ؟
پس از چند ساعت استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس " کا.گ.ب " خواست که هیات گرجی را آزاد کند .
رییس " کا.گ.ب " اما گفت : " متاسفم رفیق ، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و تعدادی هم موقع بازجویی مرده اند !  
 


ذکاوت و رندی از آن ما

ماکارونی تمر هندی ار آن ما

خیابان شهید قندی از آن ما

قبری که بهش  می خندی از آن ما

یا مثلا

فاق کوتاه آفت لگن است

آفت جنگ نو گلن گدن است

...

اسبتو کجا می بندی بوبوی من؟!

///

کپی پدر خوانده از آن ما...


شهر خاموش من

بازم صدام می کنه

باید برم

بازم

بم

...


هر چی تو دلت خواندی از آن تو...
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:54  توسط می سم فروتن  | 

 

پدر بیا خستگیاتو در کن

کنار چشمه سار پاک اشکام

پدر بیا درد دلامو گوش کن

که مثل تو منم تو دنیا تنهام ...

پدر بگو رو زخمای صبورت

چی شد که هیچکی مرهمی نذاشته

چرا کسی این همه خار و سنگو

از پیش پاهای تو برنداشته...

شاید ۹ سال پیش بود که این آهنگ را شنیدم و تحت تاثیرش قرار گرفتم و حالا...

پدر  از آلبوم شاپرک با صدای حسین زمان


ترجیح می دهم این جملات را نگذارم اینجا. و این پست تبدیل به غمباد آباد نشود. تکمیل نمی شود.

...و پدر حکایتی مغموم ست

 وقتی روایتش من باشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 3:0  توسط می سم فروتن  |